🔰و دیدن این صحنه برایم بسیار تکاندهنده بود، چون من اصلاً نمیدانستم که در حال مرگ هستم. نمیدانستم…
انتشار: 2026/08/12 09:18 UTCدریافت: 2026/08/14 08:31 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 08:31 UTC
🔰و دیدن این صحنه برایم بسیار تکاندهنده بود، چون من اصلاً نمیدانستم که در حال مرگ هستم. نمیدانستم که اگر عمل جراحی دوم انجام نمیشد، عملی که خوشبختانه در نهایت انجام شد، ممکن بود زندگیام در مدت کوتاهی به پایان برسد.🔰اما در آن موقعیت، پایان زندگیام به من نشان داده شد؛ پایانی که با تمام احساسات منفیام همراه بود: نفرت، احساس گناه، سرزنش و ملامت همسرم، خشم و عصبانیت از کل این وضعیت و از روند پزشکی و درمانی در بیمارستان که برای من به یک فشار و بار بسیار سنگین تبدیل شده بود.🔰همه این احساسات در درونم انباشته شده بودند و آنجا، بهنوعی، قابل مشاهده شده بودند. و دیگر در آن مرحله احساس میکردم که از نظر پسینی هیچ کاری برای تغییرشان نمیتوانم انجام دهم. این احساس را داشتم که این وضعیت، این ترازو، این کارنامه یا ترازنامه زندگی، دیگر غیرقابل تغییر است.🔰اما وقتی احساس کردم که حالا دیگر همهچیز را فهمیدهام، دوباره به یک سطح دیگر، در واقع به سطح چهارم، پرتاب شدم.در آنجا دوباره در واقعیت زمینی بودم، اما در مکانی کاملاً متفاوت: روی کوه مورد علاقهام. آنجا حصاری چوبی وجود داشت که چند متر با من فاصله داشت و من کمی پایینتر از قله قرار داشتم.🔰در واقع میخواستم مسیرم را در آنجا به پایان برسانم؛ میخواستم به راه رفتن ادامه بدهم و خودم را به قله برسانم.اما ناگهان در شرایطی که از نظر زمان و ساعت، کاملاً با همان ساعات اولیه صبح و تقریباً هنگام طلوع خورشید مطابقت داشت، خودم را آنجا دیدم. هوا بسیار مهآلود و بادی بود. شرایط جوی اصلاً مطلوب نبود.🔰با این حال، بلافاصله فهمیدم کجا هستم.و ناگهان یک تختهسنگ عظیم درست روبهرویم روی مسیر قرار داشت. سیاه بود و نوکها، گوشهها و لبههای بسیار تیزی داشت. ظاهرش برای من فوقالعاده تهدیدکننده بود.ارتفاع و عرض آن بیش از دو متر بود، حدود دو متر و بیست سانتیمتر در هر دو جهت، و درست روی مسیر افتاده بود؛ بهطوری که اجازه نمیداد یا مانع میشد که حتی یک قدم دیگر به جلو بردارم.🔰نه میتوانستم از سمت چپ، جایی که دیواره سنگی قرار داشت، عبور کنم و نه از سمت راست، جایی که پرتگاهی شیبدار بود. حتی نمیتوانستم به عقب برگردم، چون میدانستم اگر این صخره عظیم به حرکت دربیاید و شروع به غلتیدن کند، حتی اگر من به عقب بدوم و سعی کنم از آن فرار کنم، ممکن است هر لحظه به حرکت بیفتد و جانم را تهدید کند و مرا زیر خودش له کند.🔰برگردیم به آن ترازوی زندگی. به نظر شما، بخش هولناک ماجرا چه بود؟ از یک طرف خشم شما نسبت به همسرتان و سرخوردگی و فشار ناشی از کل شرایط بیمارستان وجود داشت، اما شما همچنین از «کوههای گناه» صحبت میکنید که ظاهراً به مسائل و اتفاقات قبلی زندگی مربوط میشدند. از نظر خودتان، وقتی از «کوههای گناه» صحبت میکنید، منظورتان دقیقاً چه بود؟🔰بله، آن چیزی که من در داخل گیومه «کوههای گناه» مینامیدم، در واقع فقط واژهای بود که در همان فضای حقیقت به ذهنم آمد. من خودم آن را انتخاب یا ابداع نکرده بودم. این مفهوم بهصورت مستقیم در ذهنم حاضر بود.احساس میکردم ضربالمثلی وجود دارد که میگوید: هر کسی بار خودش را در طول زندگی با خود حمل میکند.🔰و من احساس میکردم که بیشترِ زندگی ما، بهنوعی، از میان یک شبکه یا صافی عبور داده میشود. نمیدانم دقیقاً چطور باید آن را توضیح بدهم؛ شبیه زمانی که خاک را الک میکنند.♦️مثلاً اگر بخواهم بهصورت تصویری تشبیه کنم، زندگی ما مثل یک توده خاک بود. و حالا تمام این توده خاک را از یک الک عبور میدادند.و دقیقاً آن چیزهایی که در آنجا روی کفههای ترازو ظاهر شدند، همان تکههایی بودند که بیش از حد بزرگ بودند و نمیتوانستند از شبکه عبور کنند؛ نمیتوانستند از آن صافی رد شوند.♦️و احساس من این بود که اینها در واقع نتیجه تمام سالهای زندگی ما بودند؛ چیزهایی که از نظر درونی، یعنی از نظر روحی یا عاطفی، ما را تحت فشار قرار داده بودند، و همچنین چیزهایی که احتمالاً خودمان آنها را نادرست یا اشتباه تلقی کرده بودیم.
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 5 بازدید تازه در ساعت در این نمونهچرخه عمر مشاهدهشده پست
فقط نزدیکترین اسنپشات واقعی در محدوده هر نقطه زمانی استفاده میشود؛ هیچ مقداری درونیابی نمیشود.
| ۲۴ ساعت | ۴۸ ساعت | الگو | عملکرد نسبی ۲۴ ساعته |
|---|---|---|---|
| ۱٬۱۹۰ | ۱٬۲۹۰ | ناکافی | — |
پوشش: جزئی · ۳ اسنپشات واقعی · دسترسپذیری حداکثر هفتروزه · post-lifecycle-natural-7d-v1