🔰برای مثال، در مرحله بعد به من نوعی ارزیابی از زندگیای که تا آن زمان پشت سر گذاشته بودیم نشان داده…
انتشار: 2026/08/12 09:18 UTCدریافت: 2026/08/13 19:53 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 19:53 UTC
🔰برای مثال، در مرحله بعد به من نوعی ارزیابی از زندگیای که تا آن زمان پشت سر گذاشته بودیم نشان داده شد؛ هم در مورد همسرم و هم در مورد خودم. بنابراین بار دیگر مجبور شدم با حقیقتی ناخوشایند روبهرو شوم: اینکه تمام مطالبی که دخترم در آن گفتوگوی تلهپاتیک بیان کرده بود، حقیقت داشت.🔰اینکه من با آن موافق بودم یا نه، اینکه برایم خوشایند بود یا ناخوشایند، کاملاً بیاهمیت بود. در واقع با آن حقیقتها مواجه شدم، بهگونهای که دیگر نمیتوانستم با آنها مخالفت کنم. دیگر امکان استدلال کردن یا بحث کردن وجود نداشت. آنچه به من نشان داده میشد، آنقدر حقیقت داشت، آنقدر روشن و واقعی و انکارناپذیر بود که دیگر نمیتوانستم با بهانه یا استدلال دیگری از زیر بار آن شانه خالی کنم.🔰تا زمانی که مشغول پردازش این مطالب در درون خودم بودمهم از نظر ذهنی و هم از نظر عاطفی، فرصت داشتم. و فقط زمانی که احساس کردم همهچیز را فهمیدهام، دوباره از آن سطح خارج شدم و بهنوعی به بیرون از آن منتقل شدم.🔰به این ترتیب، هرچه جلوتر میرفتم، فهمیدن همهچیز برایم آسانتر میشد.♦️با این حال، احساس میکردم مدت زمانی که در آنجا حضور داشتم، بهطور مستقیم به شیوه درک و میزان توانایی من در فهم مطالب بستگی داشت. بهنوعی این امکان وجود داشت که همه این مراحل خیلی کوتاه طی شوند. اگر من بلافاصله همهچیز را میفهمیدم، احتمالاً پس از مدت کوتاهی از آنجا خارج میشدم یا به بیرون پرتاب میشدم.♦️اما چون در یک وضعیت عاطفی استثنایی قرار داشتم و درک این مسائل برایم زمان بیشتری برد، آنجا را بهصورت یک بازه زمانی فوقالعاده طولانی تجربه کردم. برای من، این مدت بسیار طولانی احساس میشد.🔰در عین حال، این احساس را هم داشتم که در آنجا اصلاً زمانی وجود ندارد؛ اما با نگاه به گذشته، احساس میکنم اقامتم در آنجا از نظر تجربه عاطفی، باید مدت بسیار طولانیای طول کشیده باشد.🔰و شما در کتابتان نوشتهاید که با یک ترازوی زندگی مواجه شدید. این تجربه را چگونه داشتید؟بله، این موضوع ابتدا برای خود من هم بسیار عجیب بود. مدتی پس از اینکه مفهوم «دروازه زندگی» را فهمیدم و همچنین تمام مطالبی را که دخترم پیشتر برایم توضیح داده بود، مثلاً اینکه هیچکدام از این دو نفر، یعنی من و همسرم، بهتر یا بدتر از دیگری نیستیم، درک کردم، اتفاق دیگری افتاد.🔰من پیش از آن تمام این مطالب را رد کرده بودم، اما در آنجا آنها را به من نشان دادند.بهمحض اینکه این موضوع را فهمیدم، ماجرا ادامه پیدا کرد. گویی «فضای حقیقت» بازتر یا گستردهتر شد و در ادامه آن، در فاصلهای حدود هفت تا ده متر از ما، یک ترازوی عظیم ظاهر شد.🔰بلافاصله فهمیدم که ناگهان با موقعیتی بسیار جدی روبهرو شدهام. این ترازو اقتدار و اهمیت بسیار زیادی داشت و احساس میکردم قرار است درباره زندگیای که من و همسرم تا آن زمان پشت سر گذاشته بودیم، نوعی داوری انجام دهد.♦️این داوری نیز برای من بسیار تکاندهنده بود، زیرا در آنجا بهنوعی میزان خطاها و لغزشهایی که من و همسرم تا آن زمان مرتکب شده بودیم، به نمایش گذاشته شد.🔰احساس میکردم در هر یک از کفههای ترازو، پشت سر من و پشت سر همسرم، دو توده جداگانه وجود داشت؛ من آنها را در ذهن خودم «کوههای گناه» مینامیدم.♦️چیزی که توجهم را جلب کرد این بود که این تودهها در واقع انبوهی از اشتباهات بودند؛ تصمیمهای نادرست، یا بهطور کلی چیزهایی که ما با خودمان حمل میکردیم، کارهایی که اشتباه انجام داده بودیم یا پیامدهای منفیای که از عملکرد ما به وجود آمده بود.♦️و این تودهها در مورد من و همسرم بسیار متفاوت بودند و اطلاعات بیشتری درباره ویژگیهای شخصیتی، نگرشها، نقاط قوت و نقاط ضعف هر یک از ما در اختیارم قرار میدادند.