🔰ابتدا نمیدانستم کجا هستم. تا آن لحظه روی تخت بخش مراقبتهای ویژه دراز کشیده بودم، اما ناگهان دیدم…
انتشار: 2026/08/12 08:34 UTCدریافت: 2026/08/13 19:53 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 19:53 UTC
🔰ابتدا نمیدانستم کجا هستم. تا آن لحظه روی تخت بخش مراقبتهای ویژه دراز کشیده بودم، اما ناگهان دیدم که ایستادهام. بدن داشتم و حس بدنیام هم کاملاً طبیعی بود؛ درست مثل همیشه. فقط ناگهان احساس میکردم سرشار از انرژی هستم و بهصورت کاملاً عمودی ایستادهام.🔰در واقع احساس سلامتی میکردم. هیچ ضعف یا ناتوانیای نداشتم و هیچ اثری از آن عمل جراحی اورژانسی که کمی پیش انجام شده بود، در آنجا وجود نداشت. خودم را سالم و نیرومند احساس میکردم. در عین حال، حرارت شدیدی در تمام ناحیه قفسه سینهام احساس میکردم؛ در اطراف قلب و بهطور کلی در سراسر این ناحیه. بعد به اطراف نگاه کردم و سعی کردم بفهمم این گرما چه معنایی دارد.🔰احساس میکردم در قلبم آتشی شعلهور است؛ شدتی باورنکردنی داشت. سپس متوجه شدم که از ناحیه سینهام، یا نمیدانم دقیقاً چطور باید بیانش کنم، از قلبم، دو دسته پرتو بزرگ به سمت جلو خارج میشوند.🔰من خودم و همسرم را در فاصلهای حدود هفت متری میدیدم که ایستاده بودیم. به سمت هر یک از ما یک دسته نور هدایت میشد و این پرتوهای نور تمام فضا را دربر گرفته بودند.همه اینها برای من تکاندهنده بود، بهخصوص به دلیل شدت فوقالعاده احساساتی که همراه آن بود.🔰اگر بخواهید این تجربه را با یک خواب مقایسه کنید، آیا میگویید که به هیچوجه خواب نبود؟نه، به هیچوجه خواب نبود. هنوز به یاد دارم که به بدن خودم نگاه کردم. میخواستم بفهمم این گرما یا این آتشی که در ناحیه سینه و قلبم احساس میکردم، چه معنایی دارد. پایین را نگاه کردم و از خودم پرسیدم: «این چیست که از درون من اینگونه مثل آتش میدرخشد و بعد مانند نور تمام فضا را روشن میکند؟»و همان لحظه، بلافاصله پاسخ را دریافت کردم: این عشق است.🔰تمام احساساتی که در آنجا تجربه میکردم، بسیار شدیدتر از احساسات یک خواب بودند؛ واقعاً شاید ده برابر شدیدتر از هر نوع واقعیتی که تا آن زمان میشناختم.حتی افکاری که در آنجا داشتم، همگی منطقی و عقلانی بودند. موضوع، ارزیابی من و همسرم بود. من میتوانستم به درون خودمان نگاه کنم؛ گویی میتوانستم در شخصیت و سرشت هر دوی ما نفوذ کنم و نقاط قوت و ضعف من و همسرم را بهصورت کاملاً روشن و ملموس ببینم و درک کنم.🔰همهچیز به من ارائه میشد؛ آنگونه که تصور میکنم واقعیت در جهان پس از مرگ عمل میکند. تمام این شناختها و بینشهایی که برای تغییر نگرش من ضروری بودند، به من داده میشدند؛ همان نگرشی که در گفتوگوی تلهپاتیک همچنان بهشدت بر آن پافشاری میکردم و در موقعیت دوم، یعنی در دیدار با دخترم، نیز همچنان حفظ کرده بودم.🔰اما در این «فضای حقیقت»، به شکلی در واقع بسیار خوشایند، مرا متوجه حقیقتهایی کردند که دیگر نمیتوانستم انکارشان کنم. در آن فضا مجبور شدم با آنها روبهرو شوم.این فضا هیچ گوشه و انتهایی نداشت. این چیزی بود که در همان ابتدا بیش از همه توجهم را جلب کرد. فضایی بود که دیوارهای صاف و مستقیم نداشت؛ دیوارها بیشتر حالت منحنی و گرد داشتند. فضا آنقدر وسیع بود که نمیتوانستم ببینم کجا تمام میشود. تا جایی که من میتوانستم ببینم، هیچ پایانی نداشت و هیچ گوشهای هم در آن وجود نداشت.🔰فضایی بود بدون گوشه و بدون انتها.و شما پیشتر درباره زمان صحبت کردید. آیا همه این اتفاقات، همانطور که در بسیاری از توصیفها گفته میشود، خارج از زمان یا بیزمان بودند؟🔰بله. نکته قابلتوجه این بود که بهمحض اینکه احساس کردم آنچه قرار بود از طریق مشاهده من و همسرم در فاصله حدود هفت متری به من منتقل شود، برایم روشن شده است، متوجه وضعیت دیگری شدم.🔰ما دستهایمان را به سمت یکدیگر بالا گرفته بودیم و با بدنها و بازوهایمان شکلی شبیه یک طاق گوتیک یا شاید بهتر است بگویم شبیه یک پنجره گوتیک، یا حتی بیشتر شبیه ورودی یک بنای مقدس، ایجاد کرده بودیم.ما در آنجا مانند یک پرتال ایستاده بودیم.🔰و در آن موقعیت، کمکم برایم روشن شد که این باید دروازه زندگی باشد.من میدانستم که این، دروازه زندگی است.من و همسرم، از طریق پیوندی که با یکدیگر داشتیم پیوند زیستی، جسمانی و همچنین معنوی؛ یعنی ارتباط ما در تمام سطوح برای او یک دروازه زندگی ساخته بودیم.با این پیوند، برای او دری گشوده شده بود که از طریق آن میتوانست وارد زندگی خودش شود.وقتی تمام اینها را درک کردم، موقعیت جدید و دیگری شکل گرفت.