♦️♦️اثر عمیق بخشش♦️♦️🌺ادامه تجربه مرگ آلبا مون🌺🔰من ابتدا در دو سطح اول، در واقعیتِ اتاق بیمارستان و…
انتشار: 2026/08/12 08:27 UTCدریافت: 2026/08/13 19:53 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 19:53 UTC
♦️♦️اثر عمیق بخشش♦️♦️🌺ادامه تجربه مرگ آلبا مون🌺🔰من ابتدا در دو سطح اول، در واقعیتِ اتاق بیمارستان و روی تخت بیمار بودم و تمام ادراکهایی را که در آن لحظه در آنجا اتفاق میافتاد، تجربه میکردم. علاوه بر آن، در همان ابتدا از طریق یک نوع شنیدن درونی، بهصورت صوتی، گفتوگوی تلهپاتیک با دخترم را نیز تجربه میکردم.🔰در سطح دوم، احساس میکردم همهچیز شدت بیشتری پیدا کرده است؛ چون در سطح اول، بهاصطلاح هیچ نتیجه مثبتی حاصل نشده بود و در سطح دوم هم همینطور. سپس ناگهان خودم را در چیزی یافتم که نامش را «فضای حقیقت» گذاشتم، چون در آنجا همهچیز برایم روشن شد. این تجربه تکاندهنده بود، زیرا آن حقیقتها چیزهایی نبودند که آرزو داشتم یا انتظارشان را میکشیدم.🔰از آنجا که من در پی یک موقعیت بحرانی و تعارضآمیز، ناگهان به ابدیت یا به جهانی دیگر کشیده شده بودم، هنوز در درون خودم درگیر همان آشفتگی و کشمکش بودم. من از آن موقعیت و همچنین از همسرم سرشار از خشم و نفرت بودم و تمام این احساسات نیز در آنجا نقش داشتند؛ بهنوعی این احساسات در آن فضا دستخوش دگرگونی و تبدیل شدند.🔰میتوانید دیدار با دخترتان را کمی دقیقتر توصیف کنید؟ مثلاً آیا تصویر یا برداشت بصریای هم از او داشتید؟بله. در ابتدا فقط نوعی ارتباط تلهپاتیک با او داشتم و او در جریان آن گفتوگو مانند یک مربی یا کوچ، مانند یک معلم، با من صحبت میکرد. کاملاً مشخص بود که او اطلاعات بیشتری درباره آن موقعیت نسبت به من داشت. این موضوع در طول گفتوگو برای خودم هم روشن شد.🔰اما متأسفانه به دلیل احساسات منفیای که داشتم، آنقدر تحت تأثیر قرار گرفته بودم که آمادگی پذیرش چیزی را که او واقعاً میخواست به من بگوید، نداشتم. در نتیجه، گفتوگوی ما تبدیل به بحثی شد که در نهایت فقط به این نتیجه رسیدیم که هرکدام از ما دیدگاه متفاوتی داریم و این دو دیدگاه با یکدیگر قابل جمع نیستند.🔰در پایان، وقتی پذیرفتیم که به توافقی نخواهیم رسید، در واقع گفتوگو را به شکل دوستانهای تمام کردیم؛ نه دلخوریای وجود داشت، نه خشم و نه فضای بدی میان ما. فقط لازم بود بپذیریم که ادامه دادن این بحث دیگر فایدهای ندارد.🔰دخترم در واقع از من خواست، یا بهتر است بگویم از من درخواست کرد که همسرم را ببخشم. و مسئله بخشش برای من بهشدت غیرقابل درک بود. در آن شرایط، اصلاً نمیتوانستم بخشیدن او را برای خودم تصور کنم.من احساس میکردم کوتاهی همسرم در کمکرسانی، پیش از انجام آن عمل اورژانسی و همچنین در جریان تمام اقدامات و مراقبتهای پزشکیای که دخترم بعد از آن به آنها نیاز پیدا کرده بود، برای من غیرقابل بخشش است. از نظر من، تمام کارهایی که همسرم انجام نداده بود، یا بهتر بگویم، تمام کمکهایی که نکرده بود تا امور بهدرستی پیش بروند، چیزی بود که نمیتوانستم ببخشم. و من هم همین را به دخترم گفتم.🔰اما دخترم در آن موقعیت نهتنها مانند یک فرد بالغ و یک گفتوگوشونده همسطح با من بود، بلکه در برداشت و احساس من، کسی بود که میخواست به من چیزی بیاموزد؛ البته به معنای مثبت کلمه. انگار میخواست مرا از همان نقطهای که در آن قرار داشتم، با خود همراه کند و کمک کند این وضعیت را حلوفصل کنم؛ تقریباً شبیه کاری که یک روانشناس انجام میدهد.