🔰فقط برای مثال، وقتی فهمیدم چه اتفاقی برایم افتاده و این تجربه دقیقاً چه نامی دارد، یعنی تجربه نزدی…
انتشار: 2026/08/09 06:05 UTCدریافت: 2026/08/12 01:55 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/12 01:55 UTC
🔰فقط برای مثال، وقتی فهمیدم چه اتفاقی برایم افتاده و این تجربه دقیقاً چه نامی دارد، یعنی تجربه نزدیک به مرگ (NDE)، آن زمان تقریباً دو سال از آن ماجرا گذشته بود. تا آن موقع حتی نمیدانستم چنین چیزی وجود دارد.🔰اولین کسی که درباره تجربهاش پیدا کردم، هاوارد استورم بود. احتمالاً او را میشناسی.وقتی تجربه او را خواندم، با خودم گفتم: «این آدم برادر من است. لازم نیست هیچ کاری انجام بدهم، لازم نیست حتی با او ارتباط برقرار کنم؛ من همینطور که هست دوستش دارم.»🔰و هر کسی که چنین تجربهای داشته باشد، بهشدت به من نزدیک است. واقعاً نمیتوانم توضیح بدهم چرا؛ فقط همینطور است.🔰ـ این حرف تو خیلی مرا یاد گزارش آن نویسنده مشهور مجارستانی، پیتر ناداش، میاندازد. او گفته بود که دیگر هیچ چیزی در این دنیا برایش اهمیتی ندارد و دیگر احساس نمیکند به این جهان مربوط است. حرف تو خیلی شبیه همین است.🔰ـ بهتر از این واقعاً نمیشود گفت. دقیقاً همین است. دقیقاً همین احساس را دارم.ـ با اینکه تجربه تو حالا هشت سال پیش اتفاق افتاده، او گفته بود حدود پنج سال طول کشیده تا دوباره بتواند نسبتاً خوب با زندگی اینجا کنار بیاید. اما برای تو هنوز هم همینطور است؟ـ بله. من سعی میکنم با آن کنار بیایم. من یک ترومای واقعی دارم؛ البته نه در اصل از خود تجربه، بلکه بیشتر از بازگشت.🔰ـ میشود گفت بخش آسیبزا و دردناکتر، همین بازگشت بود؟ـ کاملاً. دقیقاً همین است.این را نمیشود حتی با ناامیدی و رنجی که آدم بعد از یک رابطه شکستخورده تجربه میکند مقایسه کرد. فقط برای اینکه مثالی زده باشم. این خیلی فراتر از آن است.نمیخواهم بگویم شبیه یک… فاجعه است، چون من بالاخره میدانم چه چیزی در انتظارم است. اما مسئله این است که احساس میکردم در واقع باید همانجا میبودم.با این حال، تا امروز توانستهام این موضوع را تا حدی پردازش کنم.🔰پدرم همان ابتدا به من گفت او آدم بیایمانی نیست که این ماجرا را برای هیچکس تعریف نکنم و با این داستان سراغ هیچکس نروم. همه سعی کردند مرا منصرف کنند که اصلاً درباره این تجربه با کسی صحبت کنم.اما من با این حال این کار را کردم.🔰ـ تجربه تو کمی با بسیاری از تجربههای دیگر متفاوت توصیف شده، اما در اصل میتوان گفت یک تجربه نزدیک به مرگ کاملاً کلاسیک است. مثلاً آن تونل را نداشتی؛ البته این موضوع چندان تعیینکننده نیست. اما بسیاری از عناصری که تجربه کردی، کاملاً از عناصر شناختهشده این نوع تجربهها هستند.🔰بهخصوص آن نور؛ آن نور وصفناپذیر، همراه با عشق، پذیرفته شدن، احساس امنیت و آرامشی که شبیه احساس «در خانه بودن» است.ـ هنوز این قسمت را تعریف نکردهام، اما وقتی بعد از آن یک روز به خانه برگشتم و کمکم فهمیدم چه اتفاقی افتاده و اینکه دیگر نمیتوانم به آنجا برگردم، تمام آن شب گریه کردم.🔰حتی همین الان که به آن فکر میکنم، اشک در چشمانم جمع میشود.چون این یک خیانت یا محرومیتی است که آدم نمیتواند تصور کند چقدر دردناک است.وقتی مجبور میشوی از آنجا برگردی… چون آن تجربه آنقدر واقعی است و آدم آنقدر در آن غرق میشود.این اصلاً قابل مقایسه نیست. مثل این نیست که مثلاً از مالدیو به برلین برگردی و تعطیلاتت تمام شده باشد.🔰نه، اصلاً قابل مقایسه نیست.چون همانطور که گفتم، هر جا که در آن تجربه هستی، احساس میکنی بیشتر از هر جای دیگری روی زمین، احساس «خانه بودن» داری. مهم نیست کجا باشی؛ هیچ جای این دنیا آن حس خانه بودن را به تو نمیدهد.🔰ـ و بعد از اینکه چنین منظره و جهانی را تجربه کردی، آیا برای تو هم اتفاقی شبیه چیزی افتاد که مثلاً پیتر فنیگور از آمریکا تعریف کرده بود؟ او گفته بود وقتی برگشت، دنیای زمینی برایش شبیه یک کارتون پرزرقوبرق و غیرواقعی به نظر میرسید.او این را با غروب خورشید مقایسه کرده بود. قبل از تجربهاش، یک غروب معمولی، بهخصوص غروب خورشید کنار دریا، برایش بسیار زیبا بود. اما بعد از آن تجربه، مناظر این جهان زمینی برایش مثل یک کارتون اغراقآمیز و مصنوعی به نظر میرسید.🔰ـ کاملاً. کاملاً همینطور بود.ـ خب، این واقعاً موضوع مهمی است.