🔰بله، وقتی نزدیکتر میشدم، این حالت را میدیدم. اما اینکه چطور باید آن را توضیح بدهم، نمیدانم. بر…
انتشار: 2026/08/09 05:59 UTCدریافت: 2026/08/12 01:55 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/12 01:55 UTC
🔰بله، وقتی نزدیکتر میشدم، این حالت را میدیدم. اما اینکه چطور باید آن را توضیح بدهم، نمیدانم. برای دیدن چنین چیزی روی زمین، احتمالاً اول باید از میکروسکوپ استفاده کنیم، اما آنجا این کار بهصورت خودکار انجام میشد.🔰فقط کافی بود نزدیک شوی؛ حتی هنگام عبور کردن از کنارشان میتوانستی آن را ببینی. چیزهایی که شبیه ریشه بودند، رگهای بسیار ظریف و نازکی داشتند.🔰ـ بله، مثلاً روی گیاهان، گاهی روی برگها یا ساقهها، رگبرگهایی به رنگ سفید یا قرمز دیده میشود. همان قسمتها بودند که میدرخشیدند و بقیه گیاه را هم روشن میکردند.🔰ـ دقیقاً. اما برای دیدنش باید واقعاً نزدیک میشدی.ـ بعضی افراد هم گفتهاند که گیاهان انگار از درون خودشان میدرخشند یا نوعی زندگی درونی دارند. برای تو هم تقریباً همینطور بود؟🔰ـ بله، البته «درخشیدن» کمتر، چون آنجا بهاندازه کافی نور وجود داشت. اما زنده بودن… من هرگز چیزی شبیه آن ندیده بودم.هیچ بادی وجود نداشت، اما تکتک برگها فرقی نمیکرد بزرگ باشند یا کوچک، روی کدام بوته یا درخت باشند، یا حتی علف باشند دائماً با یکدیگر در ارتباط بودند.حرکت میکردند، اما کاملاً طبیعی؛ انگار باد یا جریان هوایی وجود داشت. حرکتشان کاملاً طبیعی بود.🔰و مهمتر از همه، فکر میکنم اگر چنین چیزی را اینجا، روی زمین میدیدم، طبیعتاً آن را یک معجزه میدانستم. اما آنجا برایم کاملاً طبیعی و بدیهی بود. هیچکدام از این چیزها مرا شگفتزده نکرد؛ بهجز آخرین چیزی که دیدم، یعنی همان آخرین صحنه، با آن دیوار نور.🔰ـ این نور را میتوان نوعی انرژی هم دانست؟ـ بله. نور است، انرژی است و تمام حالتهای عاطفی مثبتی است که بتوان تصور کرد. من آن را به همین شکل تجربه کردم.🔰ـ و گفتی وقتی چهره دوست دخترت ظاهر شد، ابتدا اصلاً او را نشناختی، چون هیچ خاطرهای از زندگی زمینی نداشتی. آیا بعداً متوجه شدی که او بوده است؟🔰ـ کاملاً. همهچیز واقعاً بعد از آن، شبیه بیدار شدن اتفاق افتاد.بله، دقیقاً مثل بیدار شدن بود. اما این درک و شناخت تازه بعد از آن اتفاق شکل گرفت. مجبور بودم همهچیز را پردازش کنم. البته نه بلافاصله بعد از بیدار شدن.🔰ـ تو چند بار به این موضوع اشاره کردی که بازگشت به بدن و بازگشت به دنیای زمینی، انگار برایت یک اتفاق اشتباه بوده است. آیا واقعاً این بازگشت را نوعی «اشتباه» احساس کردی؟ـ بله. از همان ابتدا.جدا از تمام ناراحتیهای جسمی؛ عرق کردن، جایی درد گرفتن، جایی خارش داشتن، احساس اینکه چیزی راحت نیست یا چیزی بیش از حد است، گرسنگی و اینجور مسائل… حتی نمیخواهم درباره اینها صحبت کنم.🔰موضوع اصلی چیز دیگری است: احساس اینکه دیگر به اینجا تعلق نداری.این بزرگترین مسئله است. چیزی است که دیگر نمیتوانی تغییرش بدهی.از آن زمان، شخصاً خودم را مرده میدانم؛ نه از نظر جسمی، بلکه از نظر ذهنی و در قلبم، احساس میکنم آنجا هستم.در واقع، فقط تجربهام در آنجا قطع شد.🔰ـ یعنی در آن وضعیت احساس میکردی به آنجا تعلق داری و اینجا دیگر نه؟ـ دیگر نه. دیگر به اینجا تعلق ندارم.هنوز سعی میکنم خودم را با این زندگی وفق بدهم، اما واقعاً برایم بسیار دشوار است.البته هنوز با عزیزانم روابط بسیار خوبی دارم، حتی با شریک زندگیام. ما کاملاً عادی و مرتب همدیگر را میبینیم، بهخصوص به خاطر پسرمان و مسائل مربوط به او، و همهچیز خوب است.اما درباره این موضوع اجازه نداریم بهطور مستقیم صحبت کنیم. انگار یک نوع ممنوعیت یا شرط نانوشته وجود دارد.🔰نه اینکه او نخواهد درباره خدا صحبت کند، بلکه همیشه سعی میکند یکجوری از این موضوع دوری کند. نمیدانم شاید میخواهد از پسرمان محافظت کند.میدانم که او بالاخره روزی خودش بهتنهایی با این موضوع روبهرو خواهد شد و اگر من هنوز اینجا باشم، احتمالاً خودش سراغ من خواهد آمد. اما او سعی میکند از او محافظت کند. نمیدانم چرا.🔰ـ و گفتی اینجا احساس میکنی مردهای. البته نه به معنای جسمانی، بلکه به این معنا که احساس میکنی دیگر هیچجا به تو تعلق ندارد؟ـ هیچجا. واقعاً هیچجا.نه از نظر اجتماعی، نه از نظر شغلی، نه از هیچ جهت دیگری. دیگر اصلاً احساس تعلق نمیکنم.البته میتوانم با آدمها خیلی خوب ارتباط برقرار کنم…