🔰خب، این که کاملاً مشخص بود؛ برای اینکه خون ابتدا به سمت پایین جریان پیدا کند و به سر و مغزم برسد.…
انتشار: 2026/08/09 05:53 UTCدریافت: 2026/08/12 01:55 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/12 01:55 UTC
🔰خب، این که کاملاً مشخص بود؛ برای اینکه خون ابتدا به سمت پایین جریان پیدا کند و به سر و مغزم برسد. خودش معتقد است که همین کار، یعنی بالا قرار دادن پاهایم، در واقع تأثیر بیشتری از احیای من داشته است.ـ و آیا او به تو گفت که از دید خودش، این وضعیت یعنی زمانی که بیهوش بودی چقدر طول کشید؟🔰ـ بله. گفت کمی کمتر از یک دقیقه بود، اما خیلی نزدیک به یک دقیقه؛ چیزی حدود ۴۵ تا ۵۰ ثانیه.ـ خب، بیایید کمی بیشتر به تکتک این عناصر بپردازیم. گفتی ابتدا یک تاریکی را تجربه کردی. آیا این تاریکی را آگاهانه ادراک میکردی؟ یعنی منظورم تاریکی به معنای خاموشی یا از دست دادن هوشیاری نیست، بلکه واقعاً آن را بهعنوان یک تاریکی آگاهانه تجربه میکردی؟🔰ـ بله، از همان ابتدا.حتی باید بگویم در شروع، وقتی فقط کمی دیدم تار و مبهم شده بود و جلوی چشمهایم اندکی حالت قهوهای پیدا کرده بود، هنوز دقیقاً متوجه این موضوع نبودم.اما وقتی کاملاً از محیط جدا شدم و فقط تاریکی اطرافم را فرا گرفته بود، صددرصد میدانستم که هنوز ایستادهام. فقط نمیدانستم این چیست.🔰ـ اما در همان لحظه این احساس را هم داشتی که ناگهان حالت بهتر شده است؟ـ بله، قطعاً. کاملاً. یک تغییر مطلق و ناگهانی بود.همهچیز آنقدر سریع اتفاق افتاد که من همان لحظه این وضعیت را کاملاً طبیعی و بدیهی تلقی کردم. حتی تقریباً فوراً فراموش کردم که همین چند لحظه پیش دچار فروپاشی یا بیهوشی شده بودم. اصلاً دیگر چیزی از آن در ذهنم نبود.🔰ـ و آن چمنزار… گفتی در ابتدا آنجا تنها بودی. اگر آدم این صحنه را تصور کند، شاید تنها بودن در جایی ناشناخته کمی ترسناک باشد. هیچ انسانی را نمیدیدی، اما اصلاً چنین احساسی نداشتی، درست است؟🔰ـ اصلاً. مطلقاً نه.تنها چیزی که احساس میکردم جدا از آن حضور که در سمت چپ و پشت سرم بود آزادی مطلق و بینهایت مطلق بود؛ البته به معنایی کاملاً مثبت.🔰آنقدر کاملاً در وجود خودم بودم که دیگر به هیچکس نیاز نداشتم. بهطور کامل.هیچ فکری درباره آینده وجود نداشت، هیچ فکری درباره گذشته هم وجود نداشت. هر چیزی که اتفاق میافتاد، فقط در همین لحظه بود؛ در «اکنون»، در «اکنون» و باز هم در «اکنون».انگار… میدانم که میدانم که میدانم که میدانم.هیچ مرجع و نقطه اتکایی برای مقایسه با چیزی وجود نداشت.🔰ـ بله، شاید همین خودش باعث میشود که اصلاً فرصت نکنی دلتنگ چیزی بشوی. شاید علتش همین باشد.ـ و آیا در مورد تو هم همینطور بود، همانطور که بعضی افراد قبلاً توصیف کردهاند؟ اینکه آن چمنزار و گیاهان، انگار از درون خودشان زنده بودند؟