گاهی دیگر نمیتوان نوشت...بارها از من پرسیدهاند چرا درباره مشکلات صنفی کمتر مینویسم؛ چرا درباره ا…
انتشار: 2026/07/31 21:34 UTCدریافت: 2026/08/15 02:54 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 02:54 UTC
گاهی دیگر نمیتوان نوشت...بارها از من پرسیدهاند چرا درباره مشکلات صنفی کمتر مینویسم؛ چرا درباره این بیعدالتیها، این تبعیضها و این رنجهای روزمره سکوت کردهام.واقعیت این است که سکوت نکردهام؛ فقط گاهی حجم آنچه میبینم، آنقدر سنگین است که قلم از حرکت میایستد.مشکل فقط یک صنف نیست؛ فقط پزشک نیست، فقط پرستار نیست، فقط کارمند نیست و فقط یک اداره یا یک بیمارستان نیست. درد، عمیقتر از این حرفهاست. ما با نوعی فرسایش اخلاقی روبهرو شدهایم که آرامآرام در تار و پود ساختارهای اداری، اقتصادی و حتی روابط انسانی نفوذ کرده است.در کشوری زندگی میکنیم که گاهی پزشک متخصص ارتوپدی برای تأمین سادهترین امکانات ارتوز و پروتز باید به شبکهای از روابط غیررسمی متوسل شود. پزشکی که سالها درس خوانده و فلوشیپ قلب گرفته، گاه برای کار کردن با یک دستگاه آنژیوگرافی، بیش از تخصص، به رابطه و رانت نیاز دارد.در بسیاری از سازمانها، صندلی مدیریت دیگر یک مسئولیت نیست؛ به مالکیت شخصی تبدیل شده است. افرادی که سالها بر یک جایگاه تکیه زدهاند، به جای تربیت جانشین، تمام توان خود را صرف حذف کسانی میکنند که ممکن است روزی از آنان توانمندتر شوند. گویی بزرگترین تهدید، نه ناکارآمدی، بلکه شایستگی دیگران است.در چنین فضایی، اگر عضو یک حلقه نباشی، اگر به یک باند تعلق نداشته باشی، اگر در بازی تقسیم منافع جایی نداشته باشی، از همان ابتدا بازندهای؛ نه به خاطر ناتوانی، بلکه به این دلیل که قواعد بازی را دیگر اخلاق تعیین نمیکند.دردناکتر از همه این است که بیاخلاقی دیگر استثنا نیست؛ در بسیاری از جاها به یک هنجار تبدیل شده است. گویی هر کس هر اندازه بیشتر بتواند منافع خود را تأمین کند، موفقتر تلقی میشود؛ حتی اگر این موفقیت بر دوش لهشدن دیگران بنا شده باشد. آنکه دستش به قدرت نمیرسد، از اخلاق سخن میگوید و آنکه قدرت را در اختیار دارد، گاه اخلاق را نخستین قربانی منافع خود میکند.گاهی با خود فکر میکنم مگر میشود این حجم از خودخواهی، حذف، فرصتطلبی و بیاعتنایی به حق دیگران، فقط حاصل خطاهای فردی باشد؟ مگر میشود جامعهای تا این اندازه از فضیلت فاصله بگیرد و همچنان تصور کند میتواند به توسعه، عدالت و آرامش برسد؟اعتراف میکنم... این روزها بیش از آنکه خشمگین باشم، اندوهگینم.رنج من فقط از دیدن یک بیعدالتی نیست؛ از این است که احساس میکنم حساسیت ما نسبت به بیعدالتی در حال از بین رفتن است. انگار به دیدن آن عادت کردهایم. انگار دیگر کسی از زخم دیگری شرمنده نمیشود.شاید به همین دلیل است که کمتر مینویسم.نه چون حرفی برای گفتن ندارم؛ بلکه چون گاهی آنقدر از دیدن این وضعیت آزرده میشوم که حتی توان چرخاندن قلم را هم از دست میدهم.هنوز امیدوارم روزی برسد که شرافت، تخصص، انصاف و اخلاق دوباره سرمایه این سرزمین باشد؛ روزی که انسانها برای رشد یکدیگر پل بسازند، نه چاه.آری من بی اطلاع نیستم بی خبر هم نییتم از آن دون پایه بی اصل و نصبی که کارمند محترمش را بی جهت وادار به عذرخواهی از یک دون مایه تر از خودش می کند تا آن گرازی که برای یک برنامه نوشتن ساده ، سر نیروی شرکتی و قراردادی را می برد تا آن دلال فرومایه ای که بیمار فروشی می کند تا آن بی خانواده ای که برای راندن یک بیمار و محروم کردنش از خدمات حقه او احساس شعف می کند و نمی فهمد درد نداری و زخم استخلاف و سرخوردگی مثل بنزین بر جامعه آتش می افروزد... من همه خشم و اندوهم....قرارم بر سکوت نیست تا جان در بدن باشد خواهم نگاشت ولو اثرش در این حد باشد که نقاب زیبا از چهره بی اصل و نصب و ریاکار و شیطانی عده ای بیفتاد.مهدی اسفندیار کانال" نه به عوام فریبی"@nabeavamfaribi

