بر او ببخشایید بر او که از درون متلاشیست _ فروغبر او ببخشاییدبر او که گاهگاهپیوند دردناک وجودش رابا آبهای راکدو حفرههای خالی از یاد میبردو ابلهانه میپنداردکه حق زیستن داردبر او ببخشاییدبر خشم بیتفاوت یک تصویرکه آرزوی دوردست تحرکدر دیدگان کاغذیش آب میشودبر او ببخشاییدبر او که در سراسر تابوتشجریان سرخ ماه گذر داردو عطرهای منقلب شبخواب هزار سالهی اندامش راآشفته میکندبر او ببخشاییدبر او که از درون متلاشیستاما هنوز پوست چشمانش از تصوّر ذرات نور میسوزدو گیسوان بیهُدهاشنومیدوار از نفوذ نفسهای عشق میلرزدای ساکنان سرزمین سادهی خوشبختیای همدمان پنجرههای گشوده در بارانبر او ببخشاییدبر او ببخشاییدزیرا که مسحور استزیرا که ریشههای هستی ِ بارآور شمادر خاکهای غربت او نقب میزنندو قلب زود باور او رابا ضربههای موذی حسرتدر کنج سینهاش متورم میسازندفروغ فرخزاد، تولدی دیگر@nabayad_mikhandim