من میخواستم که با دوستداشتن زندگی کنم، کودکانه و ساده .من از دوستداشتن، فقط لحظهها را میخواستم. آن لحظهای که تو را به نام، مینامیدم. لحظهی فروتن چایخانههای گرم در گذرگاه شب... لحظهی نظارت سرسختانهی ناظری ناشناس بر گذر سکون. من از دوستداشتن، تنها یک لیوان خنک در گرمای تابستان میخواستم. و یک لیوان گرم در زمستان ..من برای گریستن نبود که خواندم. من آواز را برای پر کردن لحظههای سکوت میخواستم. من هرگز نمیخواستم از عشق، برجی بیافرینم مهآلود و غمناک با پنجرههای مسدود و تاریک. دوستداشتن را چون سادهترین جامهی کامل عیدِ کودکان میشناختم...با من قهوه میخوری🍩☕️ℱ