وقتی تقریباً پانزدهساله بودم. صاحبکار پدرم، پول چندماه کارگریاش را خورده بود و صاحبکار جدیدش ه…
انتشار: 2026/08/11 05:44 UTCدریافت: 2026/08/13 16:16 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 16:16 UTC
وقتی تقریباً پانزدهساله بودم. صاحبکار پدرم، پول چندماه کارگریاش را خورده بود و صاحبکار جدیدش هنوز حقوقش را نپرداخته. آن روز به دلیل مشکلات مالی، غذایی در کار نبود و من دلم نمیخواست اعضای خانوادهام اذیت شوند. تا آن روز هدفگیریام چندان خوب نبود. چوب کلفت کمانیای را آوردم و کمی آن را تراشیدم. روی درختان حیاطمان همواره پرندگان درشتی مینشستند. چندتایشان را شکار کردم و... .شاید این نمونهی کوچکی از نبرد ناامیدی و امید باشد. در طول زندگیام هربار ناامید شده بودم، در انتهای تاریکی زمان، امید را در درون خود دیدم و به آنچه میخواستم رسیدم. انسان اگر گرسنه بخوابد، بهتر است تا اینکه همواره ناامید بماند. بدون امید، کار انسان تمام است.#مـصطفی_باقرزاده ( #یزداد_آوندگار)@mostafabagherzadeh74