دانشآموز بودم. روز اول زمستون بود، داداشم ترم اول دانشگاهش بود، صبحش خبر داده بود که حرکت کرده. شب…
انتشار: 2026/07/25 18:22 UTC
دانشآموز بودم. روز اول زمستون بود، داداشم ترم اول دانشگاهش بود، صبحش خبر داده بود که حرکت کرده. شب شده بود، هرچی زنگ میزدیم، گوشیش آنتن نمیداد. نگران شده بودیم. من و بابام نصف شبی ماشین گرفتیم رفتیم گاراژ. هیچکس نبود. هرچی دور سر زدم، کسی رو ندیدم. نوک انگشتام قرمز شده بودن و داشتن یخ میزدن. چندتا کارتن از جلو یه سوپرمارکتی برداشتم و تو یکی از جدولای خیابون که آبی داخلش نبود، آتیش روشن کردم و خودم رو گرم کردم. خلاصهی ماجرا، خوشبختانه داداشمم رسید. از فردای اون روز هرموقع فامیلی یا دوستی رو میدیدم، میگفت: «راستی چند شب پیش اون ساعت، فلانجا، چرا آتیش روشن کردی؟»حالا چند روز پیش یکی از اطرافیان رو دیدم، پرسید: «مصطفی! فلان سال، فلان شب چرا آتیش روشن کردی؟»#مصطفی_باقرزاده ( #یزداد_آوندگار)@mostafabagherzadeh74