ارتباط با طبیعت(متن کامل)مصفا: حسن، توجه کن که در این وقت که آسمان تـاریک و روشن است نوشوندگی زندگی، حرکت مستمر و گونهگونه شدن چیزهای دوروبر انسـان بهتر از هر وقت دیگر مشهود است. دیدهای که فضا و اشیاء اطـراف انسـان لحظـه لحظـه رنگ متفاوتی پیدا میکنند!؟ بنشینیم و رنگ به رنـگ شـدن چیزها را یکدله نگاه کنیم.آشنای هر روزی، خورشید، از پشـت کـوه بـالا آمـد. حضـور شكوهمندش را حس میکنی؟ حسن، راستی احساس نمیکنی که این آشنای توست؛ بیست سال است همزنـدگی توست؟ نـه فقـط خورشید، همـه چـیز. بیست سال است که به مهمانی زندگی آمدهای. آیا با صحنهٔ مهمانی، با سایر مهمانها، با ایـن چشمهای که هر روز از آن آب برمیداری، با این راهی که هر روز در آن قدم مینهی، با این پرندگان و با همـه چـیز آشنایی بـه هـم رساندهای؟ تو زندگی میکنی و چیزهایی هم دوروبر تو هست که با تو همزندگی هستند. هر روز آنها را میبینی، هر روز در رابطه با آنها هستی. آیا ادراکت از آنها و رابطهات با آنها طـوری هست که حس کنی اینها آشنای بیست سالهٔ تو هستند و تو با آنها اخـت هستی؟اصولاً با زندگی قهری یا آشتی؟ دیدهای آدمهـایی که از هم دلخوری دارند و با هم قهرند وقتـی بـه هـم میرسند با یک ژست و چهرهٔ تلخ رویشان را از هـم برمیگردانند و همدیگر را دیده و ندیده رد میشوند؟ ولی اگر آشتی باشند درنگ میکنند، میمانند، به هم تبسم میکنند، یکدیگر را در آغوش میگیرند. تو به زندگی اخم کردهای، یا به آن تبسـم میکنی؟ هر روز با چه احساس و چهرهٔ روحی به استقبال زندگی میروی؛ وارد زندگی میشوی و در مهمانی شرکت میکنی؟ امروز صبـح و وقتـی بـرای وضو به چشمه رفتی، احساس نکردی که میگوید: "خـوب، پسر امـروز هـم آمـدی؟ خوب کـردی آمـدی، خـوش آمـدی؛ بنشین، بشوی، نگاه کن، لمس کن، با من باش"؟ لابد میگویی باز هم زد به مخش؛ دیوانه شد و به ادبیاتبـافی افتاد؛ نه؟کتاب «رابطه»محمدجعفر مصفا@Mossaffadotcom