سوگ ایران، تجزیه بدن جمعی✍ مرتضی کریمی، دکترای انسانشناسیدوست افغانستانیای داشتم که دانشجوی دانشگ…
انتشار: 2026/08/12 09:06 UTCدریافت: 2026/08/15 03:14 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 03:14 UTC
سوگ ایران، تجزیه بدن جمعی✍ مرتضی کریمی، دکترای انسانشناسیدوست افغانستانیای داشتم که دانشجوی دانشگاه تهران بود. بعد از مدتی با هم صمیمی شدیم.یک بار که به محل کارم آمده بود، گرماگرم صحبت گفتم: «اسد، به نظرم باید برگردی افغانستان. افغانستان حالا به تو، به افراد تحصیلکرده نیاز دارد.» نگاه سرد و بیرمقی به من انداخت.نگاهی که حالا خیلی خوب میفهممش.نگاهی پر از درد و صد هزار افسوس.و یکی از دردها، لابد دردِ فهمیدهنشدن بود؛ دردی غیرقابل توضیح با کلمات.دردی که فقط باید تجربهاش کنی تا بفهمی.دردی بدتر از بیوطنی.حالا معنای آن شدت از درد را تا حدی میفهمم.من آن روز پر از هیجان و احساس یکپارچگی بدنی بودم. ایران را داشتم.بدن ما فقط یک بدن فردی نیست. انعکاس هویتهای بزرگتر ماست.خانواده، محله، شهر، قومیت، ملیت...یکپارچگی بدن ما، به تمامیتِ آن چیزهای بزرگتری وابسته است که خود را بخشی از آن میدانیم.آن نگاه سرد و در هم شکسته، از نگاه امروز من ــ که قطعاً هنوز هم نسبت به تجربه اسد خام و دور از واقعیت است ــ انعکاس آن شکافها بود. آن حس چندپارگی هویتی، فراتر از جغرافیا. آن ناتوانی در احساس تعلق و یکی دانستن «من» با «ما».حتماً نباید خاکمان جدا شود که این احساس را تجربه کنیم. اگرچه خاک هم بینهایت مهم است.کشور هنوز سر جایش است،اما یکییکی آدمهایش را، شخصیتهای ملی و حتی تاریخیاش را...«جان»ش را، از ما میگیرند. هر روز و هر لحظه در حال انیرانیکردن دوستان ایرانی خود هستیم. هر روز دستهی جدیدی را بیرون میگذاریم.و هر روز بدن خود را تکهتکه میکنیم:یکی را به خاطر عقیدهاش، یکی را به خاطر سبک زندگیاش، یکی را به خاطر زبانش، یکی را به خاطر جنسیتش، یکی را به خاطر طبقهاش،و دیگری را به خاطر اینکه در لحظهای حساس، «مثل ما» فکر نکرده است.امروز، مثل اسد، احساس میکنم بدنم مجمعالجزایریست که جزایرش هر روز از هم بیشتر فاصله میگیرند. ابوموسی، تنب بزرگ، لاوان، تنب گوچکش...سوگِ «ایران»، برای من، سوگِ از دست رفتنِ یک «ما»ست. سوگِ جهانی که در آن میتوانستم آدمهای متفاوتی را ببینم و همچنان آنها را بخشی از خودم بدانم.و شاید به همین دلیل است که امروز، بیش از هر زمان دیگری، به گفتوگو نیاز داریم. به شنیدن همدیگر، به همدلی، به مکثکردن پیش از قضاوت، به در آغوش گرفتن هم. چون «خاک»، با همه نیرو و قدرت شگفتانگیزش، بهتنهایی قادر به حفظ تمامیت ما نیست.وطن، فقط خاک و مرز نیست. وطن، آن بندهای نامرئیِ بسته به دلهایمان است.و با از دست دادن هر بند، با بیرون راندن هر انسان، با بیشرف و بیوطن خواندن هر شخص،«ایران» ــ این بدن بزرگ ــ در حال فروپاشی است.اگر این روزها گلویمان فشرده است، اگر قلبمان سنگین است،شاید به این خاطر است که در حال از دست دادن ایران، بدن جمعی خودمان، هستیم...و هر روز، با شدت و بیش از پیش، شاخهای را که روی آن نشستهایم میبریم....#سوگ_جمعی #سوگ
