میپیچد توی خودش... بیقرار است. مچاله میشود توی آغوش خودش... باز بیقرار است. پاهایش را جمع میکن…
انتشار: 2026/08/27 08:06 UTCدریافت: 2026/08/27 10:35 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/27 10:35 UTC
میپیچد توی خودش... بیقرار است. مچاله میشود توی آغوش خودش... باز بیقرار است. پاهایش را جمع میکند توی شکمش. قطره اشکی مینشیند گوشه چشمش و میسُرَد روی بینیاش. با نوک انگشت اشک را میکشاند تا کنار لبهایش و بعد صورتش خیس میشود.نور دقیقا افتاده توی صورتش. دست میبرد به چشمانش و رطوبت مینشیند روی انگشتان کشیدهاش. بهخاطر میآورد دیشب مرده بود! مینشیند لبۀ تخت قهوهای سوخته و از سرمای لبۀ تخت مورمورش میشود. چشمش میافتد به آیینه. دو بال کوچک سفید روی شانهاش سبز شده! از اینکه هنوز زنده است خنده اش میگیرد!موزیک توی گوشی.اش را پلی میکند و تاا آشپزخانه لیلیکنان میرود. ابی دارد میخواند «یه قاصد خبرم داد، که آفتاب لب بومه، نوشتم رو تن شب، که خوشبختی تمومه...»زن میخندد...زن میرقصد...#الاهه_رضوانی


