⚠️ مه سنگینی که روی سنگفرشهای خیابانهای وین نشسته بود، سرمای سوزناک شامگاه را دوچندان میکرد. ام…
انتشار: 2026/07/29 08:21 UTC
⚠️ مه سنگینی که روی سنگفرشهای خیابانهای وین نشسته بود، سرمای سوزناک شامگاه را دوچندان میکرد. اما در راهروهای تاریک و سرد بیمارستان عمومی وین، فاجعهای بس جانسوزتر در جریان بود. زن جوانی با چهرهای رنگپریده و چشمانی پر از اشک، خود را روی زمین سنگی انداخته بود و دامن چروکیدهاش را چنگ میزد.━━━━━━━━━━🔥 او با التماس و زاری به پای نگهبانان افتاده بود و فریاد میزد که حاضر است در همین کوچهپسکوچههای گلی و زیر باران فرزندش را به دنیا بیاورد، اما او را به بخش اول زایمان نبرند.━━━━━━━━━━⚠️ ایگناس زملوایس، پزشک جوان و پرشور مجارستانی، در حالی که روپوش سفید پزشکیاش را بر تن داشت، از انتهای راهرو گام برداشت. صدای نالههای التماسآمیز زن چون خنجری بر قلب او فرومیرفت. ایگناس پیش رفت، زیر بغل زن را گرفت و او را با مهربانی بلند کرد. در چشمان آن زن چیزی جز وحشت مرگ دیده نمیشد. زن نجوا کرد که بخش اول بیمارستان کشتارگاه مادران است و همه میدانند هر کس پایش به آنجا برسد، هرگز زنده به خانه بازنخواهد گشت.━━━━━━━━━━💔 این نخستین باری نبود که ایگناس چنین صحنهای را میدید. از زمانی که کار خود را به عنوان متخصص زنان در این بیمارستان بزرگ آغاز کرده بود، ابری از راز و تاریکی بر روحش سایه افکنده بود. آمارهای ثبتشده در دفاتر چرمی بیمارستان حقیقتی هولناک را برملا میکردند؛ آمار مرگ و میر زنان باردار بر اثر بیماری مرموزی به نام تب زایمان در بخش اول، سه برابر بیشتر از بخش دوم بود.━━━━━━━━━━⚡️ تفاوت این دو بخش برای ایگناس به یک معمای دیوانهکننده تبدیل شده بود. بخش اول تحت نظارت برجستهترین پزشکان اتریش و دانشجویان جوان پزشکی اداره میشد، در حالی که بخش دوم را تنها ماماهای تجربی و کمسواد میچرخاندند.━━━━━━━━━━💔 منطق حکم میکرد که دانش پزشکان جانهای بیشتری را نجات دهد، اما در واقعیت، سایه شوم مرگ بر سر بخش اول سنگینی میکرد. مادران باردار که از این تفاوت مرگبار مطلع بودند، روی زانوهای خود میافتادند و التماس میکردند که آنها را به بخش دوم منتقل کنند.━━━━━━━━━━⚡️ ایگناس نمیتوانست این شیونها و جنازههایی را که هر روز از راهروهای بیمارستان به سمت سردخانه برده میشدند نادیده بگیرد. صدای مداوم زنگ کشیش که برای مسح آخرین بیماران در حال مرگ به صدا درمیآمد، سوهان روحش شده بود. او به سراغ استادان ارشد و رئیس بیمارستان رفت، اما آنها با غرور و تکبر فرضیههای او را رد میکردند.━━━━━━━━━━⚔️ پزشکان قدیمی ادعا میکردند که علت بیماری، هوای آلوده شهر وین یا حتی ناآرامیهای روحی خود زنان است. اما ایگناس متقاعد نمیشد؛ اگر هوا آلوده بود، چرا زنان بخش دوم که در چند متری آنها قرار داشتند، زنده میماندند؟━━━━━━━━━━🌱 پزشک جوان شبها تا سپیدهدم در دفتر کار کوچک و سردش مینشست و به نوشتهها و آمارها خیره میشد. او پروندهها را بارها و بارها ورق میزد و تمام جزییات مراقبتها، داروها و نحوه رفتار با بیماران را در هر دو بخش مقایسه میکرد. هیچ تفاوت ظاهری مشخصی وجود نداشت.━━━━━━━━━━⚠️ وجدان بیقرار ایگناس او را لحظهای آرام نمیگذاشت؛ او خود را در برابر جان تکتک آن مادران و نوزادان مسئول میدانست و عهد کرده بود تا علت این فاجعه شوم را پیدا نکند، آرام نگیرد.━━━━━━━━━━⚡️ در یکی از روزهای ابری، هنگامی که ایگناس در میان راهروی باریک بخش اول گام برمیداشت و فریادهای زنی مبتلا به تب شدید را میشنید، ناگهان صدای پاهای شتابان دستیارش سکوت راهرو را شکست. دستیار جوان در حالی که نفسنفس میزد و چهرهاش از ترس سفید شده بود، جلو آمد. او دست ایگناس را گرفت و با صدایی لرزان گفت که استاد و دوست نزدیکش، دکتر کولتچکا، ناگهان به بیماری سختی مبتلا شده و در بستر مرگ افتاده است...