🍃«جنگل، عبور آرام ِاقلیم ِبودن»🍃جنگل آهسته نفس میکشید.نسیم، با انگشتهای خنک ِخویشبر رخسارهی برگ…
انتشار: 2026/08/07 16:20 UTCدریافت: 2026/08/14 23:51 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 23:51 UTC
🍃«جنگل، عبور آرام ِاقلیم ِبودن»🍃جنگل آهسته نفس میکشید.نسیم، با انگشتهای خنک ِخویشبر رخسارهی برگها نوشتهای نانوشته مینوشترازی که جز درختانهیچ رهگذری به خواندنش راه نمییافتدر راهی باریک در نیمهی مردادمیانِ قامتهای سبز و سر به آسمانسودهاز میانهی سکوت آنجا که سبزینه، نه منظرهکه اقلیم ِبودن بودهر شاخه، سایهای بود بر پیشانیِ ابر و آفتابو هر نسیم، غبار روزهای فرسوده را از چهرهی رهگذران میزدودزمین بوی خاک ِگرم و برگهای رسیده داشتبویی که گویی در دشت یادها سالها پنهان، کز کرده بودآنگاه که آواز جیرجیرکهادر ژرفای برگساران گم میشدراه، پیچانپیچان در انبوههی سبزنهان میشدو باز از روشنایِ شاخساران سر برمیکشیدچنانکه معنا، در ژرفایِ ابهامگاه بیهیاهو رخ مینمودجنگل، تنها انبوه درختان نیستگشودگیِ نوریست در انبوه ِسایههاجایی که هستیبیآنکه فراخوانده شودخویشتن را آشکار میکندو انسان، چون برگیرها ز غوغایِ نامهابه امکانِ بودنِ خویش بازمیشکفدگویی این آدمی نیستکه راه میپیمایدراهست که از او عبور میکند✍️ #درویش ✍️ @mohdarvish ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
تاریخچه بازدید مشاهدهشده
حدود 0 بازدید تازه در ساعت در این نمونهپستهای تلگرام — درويش
🌗«غروب ِسرخِ مرداد»🌓غروبآهسته بر کرانههای آب میخرامد؛و آسمان، جامهای انارگونه بر تندر سکوتِ خویش میشکفدموجهاگویی هزاران نامهی نانوشته رابا لبان ساحل واگویه میکنندنسیم از لابهلای تاریکیهای خاموش زمزمهای در گوش میخواندو دریا با ترنّم ِبیپایانِ خویش چیزی را به یاد میآورد که گویی دیربازیست به فراموشی گراییدهست.کنار این همه سرخی ایستاده با قلبی و چشمانی که هنوز. در پیِ نخستین ستارهاند.چه کسی گفته استخورشید هر غروب رنگ میبازد؟من دیدهامچگونه پارههای سرخشدر دلِ موجها بذر ِفردا را میکارندشایدتمام زندگی چون ایستادن در غروب ِسرخِ مرداد، شنیدنِ آواز ِموجها، و باور کردنِ این راز ِدیرینهست که هر پایان، اگر با دریا همراه شود، آغاز ِساحلی دیگر است✍️#درویش✍️ @mohdarvish۱۴ مرداد ۱۴۰۵
🍃«گره ِ کور طناب»🍃پیش از آنکه طناب بر گردنی سایه بیفکند چیزی در جانِ شهر بالبال میزندنه پرندهای، نه انسانی عفریتهای بر وجدانِ زخمیِ زمان که هنوز هم مرگ را عدالت مینامدپرندهای از حافظهی آسمان میافتد و درختان پیش از آنکه تبری دیده باشند کمکم از سایه دست میشویندقانون، لباس مرگ بر تن میکندو عدالت، آرام از چشمهایِ مردم کوچ میکندو هیچ طنابی تنها گردنی را نمیفشارد هر گره ِکور، پرسشیست که هنوز در گشودگیِ فردا پاسخِ خود را میجوید .#اعدام#عدالت✍️#درویش✍️ @mohdarvish۹ مرداد ۱۴۰۵
🍃«اعدام؛ پایان یک انسان یا آغاز شکست عدالت؟ »🍃«پیش از آنکه طناب بر گردن یک انسان بیفتد، چیزی در جان یک جامعه بالبال میزند.»اعدام، تنها پایان زندگی یک محکوم نیست؛ لحظهای است که حاکمان میکوشند با به نمایش گذاشتن مرگ، هراس را در جامعه بگسترانند. اما هر بار که انسانی بر سکوی اعدام بالا میرود، تنها یک جان از میان نمیرود؛ بخشی از وجدان اخلاقی یک ملت نیز به دار آویخته میشود. این پایان یک انسان است یا آغاز شکست عدالت؟در سرزمینی که هنوز مادران بسیاری با عکس فرزندانشان زندگی میکنند و خاطره خون از حافظه خیابانهایش پاک نشده است، هر اعدام تنها یک خبر نیست؛ زخمی تازه بر پیکر جامعهای است که دیریست خشونت، سوگ و اندوه را بر دوش کشیده است. طناب دار گذشته را جبران نمیکند، امنیت اجتماعی را بیش از پیش به مخاطره میاندازد و عدالت آرامآرام جای خود را به انتقام میدهد و قانون، به جای آنکه پناه جان انسان باشد، خود به ابزار گرفتن جان تبدیل میشود.اعدام، حافظه یک ملت را پاک نمیکند؛ تنها بر حافظه زخمهای آن میافزاید. آنگاه که مرگ، زبان قانون میشود و این شاید هولناکترین شکست یک نظام حقوقی باشد: آنجا که برای مقابله با معترضین، خود به انواع خشونت متوسل میشود.صدور و اجرای حکم اعدام بر پایه اعترافاتی که همواره درباره آزادانه بودن، اعتبار و قانونی بودن آنها تردیدهای جدی وجود دارد، صرفاً درباره سرنوشت چند متهم نیست؛ بلکه آزمونی برای سنجش ِنسبت یک نظام حقوقی با عدالت، کرامت انسانی و حاکمیت قانون است.حتی اگر تمام اتهامات انتسابی ِاعترافات زیر شکنجه، درست باشند؛ از مشارکت در قتل مأموران تا اقدامات خشونتآمیز دیگر، آیا نتیجه منطقی آن، سلب حق حیات از متهمان است؟ آیا عدالت، با تکرار همان عملی که جرم میداند، تحقق مییابد؟تاریخ ِتحول ِحقوق ِکیفری، در حقیقت تاریخ فاصله گرفتن انسان از همین منطق است. اندیشه «جان در برابر جان»، «چشم برابر چشم» و «خون در برابر خون»، بازمانده نظامهای قرونوسطائی و انتقامجویانهای است که در آنها، هدف ِمجازات نه اصلاح جامعه، بلکه ارضای حس ِانتقام بود. تمدن ِحقوقی زمانی آغاز شد که عدالت، جای انتقام را گرفت و دولت به جای آنکه وارث خشم قربانی باشد، پاسدار قانون شد.این پرسش اساسی همچنان پابرجاست: اگر کشتن انسان عملی چنان قبیح است که مرتکب آن مستحق شدیدترین مجازات شناخته میشود، چگونه همان عمل، هنگامی که به نام قانون انجام میشود، به عدالت تبدیل میشود؟ مشروعیت ِحقوق، از تکرار خشونت زاده نمیشود؛ بلکه از مهار خشونت سرچشمه میگیرد.از این منظر، اعدام در ملأعام، صرفاً یک شیوه اجرای حکم نیست؛ بلکه نمایشی از قدرت از طریق تولید ترس است. این نوع مجازات، مخاطب اصلیاش جامعه است. پیام آن نیز روشن است: قدرت، توانایی گرفتن جان را دارد. به همین دلیل، بسیاری از اندیشمندان برجسته حقوق کیفری، اعدام در ملأعام را نه ابزاری برای تحقق عدالت، بلکه شکلی از خشونت نمادین و ارعاب اجتماعی میدانند.میشل فوکو در کتاب «مراقبت و تنبیه» نشان میدهد که اعدامهای علنی در گذشته بخشی از «تئاتر قدرت» بودهاند. از دید فوکو، اعدام در ملأعام بیش از آنکه اجرای عدالت باشد، نمایش اقتدار حاکمیت بر بدن محکوم است. او این مراسم را شکلی از خشونت نمادین و ابزار تولید ترس اجتماعی میداندارزش یک نظام حقوقی، نه در شیوه برخوردش با شهروندان مطیع، بلکه در نحوه مواجههاش با معترضین و یا حتی خطرناکترین مجرمان آشکار میشود. عدالت زمانی معنا پیدا میکند که در برابر نفرت نیز از مرزهای اخلاق و قانون عبور نکند. حقوق بشر دقیقاً برای همین لحظهها پدید آمده است؛ برای آنکه خشم، جایگزین عدالت نشود.طناب دار، تنها گردن یک انسان را نمیفشارد؛ گلوی عدالت را نیز میفشارد. زیرا هر بار که انسانی اعدام میشود، پیش از آنکه قلب او از تپش بایستد، تپشی از وجدان یک جامعه خاموش میشود. و جامعهای که وجدانش خاموش شود، دیگر هیچ دادگاهی نمیتواند عدالت را به آن بازگرداند.#اعدام#عدالت✍️#درویش✍️ @mohdarvish۸ مرداد ۱۴۰۵
🍃«آشیان آزادی»🍃دیریست آشیانی ساختهام نه از سنگ از هوایی که نفس در آن هنوز جاریستدرهایش را به سوی نسیم گشودهام و پنجرههایش را به سوی افقمیشد پنجرهای را بست تا سرما راه نیابداما دلم لرزید که عشق گاهی آرامترین آواز ِترسستآنکه در خانهاش در هراس ِماندن هوای خویش را حبس کند پیش از آن دلهره گشودگی خویشتن را از ِخویش پوشاندهست#آزادی#عشق✍️ #درویش ✍️ @mohdarvish ۷ مرداد ۱۴۰۵
🍃 «وقتی زبان، جای اندیشه را میگیرد»🍃«تأملی در اخلاق ِنقد و چرخهی تحقیر»در یادداشت پیشین، سخن بر سر شیوه مواجهه با اندیشه بود؛ اینکه چگونه گاه برچسب، جای استدلال را میگیرد و زبانِ تخطئه، جای زبانِ نقد را. اما واکنشهای پس از آن، خود پرسشی مهمتر را پیش کشید: چرا هر نقدی، دیر یا زود، به میدان ناسزا بدل میشود؟ چرا در فضای روشنفکری ما، اختلاف نظری، چنان آسان به خصومت اخلاقی تبدیل میشود؟از یک سو تعابیر موسی غنینژاد در داوری درباره شریعتی، آلاحمد، شاملو، مصدق، آبراهامیان و مجموعه نیروهای چپ یا ملی که با نگاه نئولیبرال مرزبندی دارند، بیش از آنکه در سنت استدلال جای داشته باشند، به زبان تخفیف و برچسب نزدیکاند. از سوی دیگر، عبدالکریم سروش در پاسخ، تندترین صفات را نثار او کرد؛ از «جاهل» و «گستاخ» تا «بیآبرو» و «برخاسته از بستر جهالت». در ادامه نیز گروهی از هواداران هر دو سو، همان زبان را با شدتی بیشتر تکرار کردند.مسئله اصلی «منطق گفتاری»ست که هر دو سو، هرچند با انگیزهها و مبانی متفاوت، در آن گرفتار شدهاند؛ منطقی که در آن، نخست شخصیت رقیب بیاعتبار میشود و سپس دیگر نیازی به شنیدن استدلال او باقی نمیماند.هانا آرنت میان «قدرت» و «خشونت» تمایز مهمی میگذارد. «هرجا قدرت ِاقناع کاهش یابد، وسوسه توسل به خشونت افزایش مییابد.» خشونت تنها فیزیکی نیست؛ زبان نیز میتواند خشونتورز باشد. تحقیر، تمسخر و ناسزا، گونههایی از خشونت زبانیاند؛ ابزارهایی که معمولاً زمانی که استدلال دیگر توان اقناع ندارد یا گوینده، از اقناع نومید شده است. پرسش بعدی ناظر بر مبنای گفتوگو استوار میشود. پاسخ هابرماس، نه اقتدار گوینده، بلکه اعتبار استدلال است. گفتوگوی قابل دفاع، نه از قدرت گوینده، که از «وضعیت آرمانی گفتوگو» برمیخیزد؛ هیچکس با تهدید، تحقیر یا اقتدار نمادین بر دیگری غلبه نمیکند و تنها نیروی استدلال است که اعتبار میآفریند. ناسزا، حتی اگر از زبان بزرگترین متفکران صادر شود، دقیقاً نقطه مقابل چنین وضعیتی است؛ زیرا پیش از آنکه مخاطب را قانع کند، او را از دایره گفتوگو بیرون میراند.در ساحت اندیشه، «هرمنوتیک اعتماد» اصلی بنیادی است؛ اینکه بکوشیم معنای سخن دیگری را در قویترین صورت آن بفهمیم. این همان چیزی است که در نوشتار پیشین، ذیل «اصل قرائت خیرخواهانه» در فلسفه تحلیلی به آن اشاره شد. اگر این اصل کنار گذاشته شود، نقد جای خود را به کاریکاتور ساختن از اندیشه و شخصیت رقیب میدهد؛ و به طبع آن، توهین نیز آسان و حتی موجه جلوه میکند.بزرگترین تهدید برای فرهنگ دموکراتیک، وجود اختلاف نظر نیست؛ بلکه بیبضاعتی در استدلال، خود را در هیئت تحقیر و تخریب شخصیت رقیب آشکار میکند و مخالف، دیگر “طرف گفتوگو” نیست، بلکه به «شیاد»، دروغگو»، «همجنسگرا»، «گستاخ»، «ياوه گو»، «نادان»، «ناشسته روى ِناسزاگو» و در کل «دشمن اخلاقی» فروکاسته میشود.بر مبنای نظریه هویت اجتماعی، انسانها هنگامی که هویت خود را با یک جریان فکری یا سیاسی گره میزنند، نقد آن جریان را حملهای به خویشتن تلقی میکنند. زبان، به جای ابزار فهم، به سلاح دفاع از قبیله تبدیل میشود. از همین رو، دشمنی با یک اندیشه نباید به کینه نسبت به صاحب آن اندیشه بینجامد. آنچه باید نقد شود، ایدهها هستند، نه کرامت اشخاص؛ زیرا هرجا انسان، پیش از اندیشه محکوم شود، حقیقت نیز قربانی خواهد شد.امروزه در فضای روشنفکری ایران، بیش از آنکه نزاع میان چپ و راست، دینگرایی و سکولاریسم، یا سنت و مدرنیته باشد، بحران «اخلاق گفتوگو» است. هنگامی که زبان تحقیر از هر دو سو مشروعیت پیدا کند، دیگر تفاوت چندانی نمیکند که گوینده خود را لیبرال سکولار بداند یا لیبرال دینگرا، چپ باشد یا راست؛ زیرا صورت نزاع، همه را به یک شیوه گفتار فرو میکاهد. شاید مهمترین وظیفه روشنفکر، پیش از دفاع از هر ایدئولوژی، دفاع از امکان گفتوگو باشد. اگر این امکان از میان برود، دیگر هیچ اندیشهای پیروز نخواهد شد؛ تنها قبیلههایی باقی میمانند که هر یک، دیگری را سزاوار حذف میدانند.دفاع از شأن اندیشه، دفاع از هیچ شخص خاصی نیست. نه غنینژاد، نه سروش، نه روشنفکران و اندیشمندانی که مورد هتاکی قرار گرفتهاند و نه دفاع از یک سنت فکری خاص و نه نفی سنتی دیگر ؛ بلکه دفاع از این اصل اساسیست که هیچ استدلالی با ناسزا قویتر نمیشود و هیچ حقیقتی با تحقیر دیگری آشکارتر نمیگردد. در این وانفسای فروپاشی سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی ِجامعهی ما، گفتوگو، از آنجا آغاز میشود که به جای داوری درباره شخصیتها، به داوری درباره دلایل، علل و بنیان اندیشهها بازگردیم. زیرا هر زمان که زبان، جای اندیشه را بگیرد، نخستین قربانی، حقیقت است و دومین قربانی، فرهنگ.#غنی_نژاد #شریعتی #فوکو #شاملو #سروش✍️ #درویش ✍️ @mohdarvish۶ مرداد ۱۴۰۵
🍃«وقتی برچسب جای استدلال مینشیند»🍃تأملی در شیوه مواجهه موسی غنینژاد با روشنفکران ایرانینقد، پیش از آنکه نتیجهای درباره یک اندیشه باشد، شیوهای برای مواجهه با آن است. از اینرو، مسئله اصلی در داوریهای موسی غنینژاد درباره شریعتی، آلاحمد، شاملو، مصدق، آبراهامیان یا میشل فوکو، درستی یا نادرستی داوریهای او نیست؛ بلکه شیوهای است که این داوریها بر آن استوار شدهاند.در برخی از اظهارنظرهای سالهای اخیر غنینژاد، به جای بازسازی و نقد اندیشهها، برچسبهایی دیده میشود که جای استدلال را میگیرند : «شریعتی شیاد است»، «آلاحمد دروغگو است»، «کتاب آبراهامیان آشغال است»، «میشل فوکو یک همجنسگرا است»، «مصدق آغازگر نوعی پوپولیسم ملی است»؛ و در نهایت، گویی ریشه بسیاری از بحرانهای امروز ایران را باید در روشنفکران جست. این زبان، بیش از آنکه به سنت نقد تعلق داشته باشد، به منطق تخطئه نزدیک است.حال آنکه در منطق استدلال، درستی مقدمات، بهخودیِ خود، درستی نتیجه را تضمین نمیکند. در سنت فلسفی و هرمنوتیکی، یکی از شروط نقد منصفانه، بازسازیِ قویترین صورتِ استدلال رقیب پیش از نقد آن است. اینکه شریعتی در برخی نوشتههای ادبی خود از شخصیت نمادین «پروفسور شاندل» بهره گرفته، آلاحمد در برخی داوریهای سیاسی دچار خطا شده، یا میشل فوکو درباره زندگی شخصی خود آشکارا سخن گفته باشد، هیچیک به خودی خود مجوز بیاعتبار کردن دستگاه فکری آنان نیست. این گذار از یک واقعیت جزئی به نفی یک منظومه فکری، بیش از آنکه استدلال باشد، نوعی فروکاست است.این همان چیزی است که در فلسفه معاصر از آن با عنوان “اصل قرائت خیرخواهانه” یاد میشود؛ یعنی بازسازی منصفانه و قویترین صورت استدلال رقیب، پیش از نقد آن.شریعتی را میتوان نقد کرد، همانگونه که آلاحمد، شاملو، فوکو و آبراهامیان را؛ اما نقد زمانی آغاز میشود که اندیشه، در قویترین صورت خود بازسازی شود، نه آنکه به سبکی پوپولیستی به حاشیهایترین بخش سخنان اندیشمندان فروکاسته شود. فروکاستن پروژه فکری شریعتی به «پروفسور شاندل»، یا تقلیل نقد اندیشه فوکو به ارجاع به زندگی خصوصی او، نادیده گرفتن سهم او در دگرگون کردن فهم ما از نسبت قدرت، دانش، سوژه و شیوه مشارکت و مقاومت مردم در شکلگیری مناسبات اجتماعی است. هیچ اندیشهای را نمیتوان با ضعیفترین جمله صاحب آن داوری کرد؛ همانگونه که هیچ متفکری را نمیتوان با قویترین جملهاش ستود. اگر قرار باشد مصدق را نقد کنیم، باید از منظر تاریخ حقوق عمومی، اقتصاد سیاسی و مشروطه سخن بگوییم، نه با چند برچسب آماده. مخالفت با این اندیشهها حق هر منتقدی است؛ اما جایگزین کردن برچسب به جای تحلیل، نه.همین تقلیلگرایی در داوری غنینژاد درباره روشنفکران دهه چهل و پنجاه نیز دیده میشود. او آنان را متهم میکند که به جای دفاع از آزادیهای فردی و نهادهای مدرن، با سرمایهداری، امپریالیسم و غرب ستیز کردند و زمینه فکری انقلاب را فراهم ساختند. فارغ از اینکه این ادعا تا چه اندازه درست یا نادرست است، چنین داوریای، دستکم این پرسش را پیش میکشد که آیا نسبت این متفکران با آزادی، مدرنیته و سرمایهداری، به تمامیِ پیچیدگی تاریخی و مفهومی خود دیده شده است یا نه. نقد منصفانه، نه ستایش است و نه نفی؛ بلکه کوششی است برای فهمیدن پیش از داوری.اندیشه انتقادی از حرمان فهمیدن آغاز میشود؛ از این احتمال که شاید رقیب، حقیقتی را دیده باشد که ما از آن غافلیم. هرجا این حرمان جای خود را به قطعیت، تحقیر و برچسب بدهد، حتی اگر به نام لیبرالیسم باشد، دیگر با روح نقد فاصله گرفتهایم. دفاع از شأن اندیشه، دفاع از شریعتی یا فوکو نیست؛ دفاع از این اصل است که هیچ اندیشهای را نمیتوان با یک برچسب از میدان گفتوگو بیرون راند. شاید بزرگترین خطای هر منتقد آن باشد که پیش از فهمیدن، حکم صادر کند. زیرا از آن لحظه که برچسب جای استدلال را میگیرد، حقیقت نخستین قربانیِ گفتوگوست.#غنی_نژاد#شریعتی#فوکو#شاملو✍️ #درویش ✍️ @mohdarvish ۵ مرداد ۱۴۰۵



