جلوههایی از شگرد طنینسازی (پیشآگاهی) در رمان سمفونی مردگان (۲) نیز در همان اوایل رمان میخوانیم:…
انتشار: 2026/08/14 10:47 UTCدریافت: 2026/08/15 03:03 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 03:03 UTC
جلوههایی از شگرد طنینسازی (پیشآگاهی) در رمان سمفونی مردگان (۲) نیز در همان اوایل رمان میخوانیم: یک خواهری هم بود که اسمش آیدا بود، آن پشت و پسلهها در آشپزخانه یا انباری، با درد رماتیسم میساخت و میسوخت و سوخت. (ص ۱۲) خواننده در اینجا کنجکاو میشود که: آیدا چرا و چگونه سوخت؟ آیا به واقع سوخت و آتش گرفت؟ این سوختن حقیقی است یا مجازی؟ بعدها وقتی آیدا سالها پس از ازدواج،در شهر آبادان، بر اثر فشارهای روحی جلوی چشم فرزندش خودسوزی میکند، راز و رمز این اشارت برایش آشکار میشود و ارزش معنایی و زیباییشناختی این "دال" را با همهی وجودش حس میکند. نیز اگر آیدا را رمزی از دفینه و ناموس ملی (نفت) بدانیم، ازدواجش در سال ۱۳۳۲ ( سال کودتا) با آبادانی ( استعمار تازهنفس امریکا) و خودسوزیاش در آبادان، شهر نفت، چون زنجیرهای از نمادها، مجموعا ساخت درونی و رمزی داستان را تقویت میکنند. اشارهی نویسنده در سراسر رمان به حضور مداوم کلاغها در آسمان شهر یا روی شاخههای درختان، هم تمهیدی نمادین و نشانهشناختی است: بعدها وقتی اورهان با کشتن و دفن سنگدلانهی برادر معلولش، یوسف، نزد همگان به "برادرکش" نامبُردار میشود و نیز هنگامی که با آن دسیسهی شوم، برادر دیگرش آیدین را از زیست خالص انسانی محروم میسازد، کلاغ، در پرتو نوزایی معنایی، در پیوند با آرکیتایپ "برادرکشی" و اسطورهی هابیل و قابیل، همچون ساختمایهای سنجیده به غنای فرم درونی رمان یاری میرساند. اما اشارات پی در پی نویسنده به چلچلهها در متن داستان از زیباترین و گیراترین نمودهای تکنیک پیش آگاهی در این اثر است: چشمهای مادر از قعر فرورفتگی در سقف مانده بود مثل لانهی چلچلهها در تنه درختان پیر. (۱۹)مادر گفت: «این لانهٔ چلچلههاست که دیوار را خراب کرده.» و کمک کرد که در را باز کنم. چلچلهها لانهشان را رها کرده بودند. چند تخم شکسته در لانه بود و من نگران شدم که مبادا مادرشان بیاید و بچههایش را نبینید و بدجوری گریه کنم. (۲۷) مادر گفت: «چلچلهها رسیدند. هروقت چلچلهها میرسند، عید است.» (۴۰) مادر گفت: «توی این برفها هیچ چلچلهای نمیآید.» و شروع کرد به گریه کردن. (۵۲) «همیشه وقت رفتن و آمدن چلچلهها را به خاطر داشت. میگفت: «چلچلهها را ببینید، چقدر قشنگ میآیند و میروند.» (۶۶) چلچلهها داشتند از بالای سرمان میگذشتند و به سمت جنوب پرواز میکردند. من به آیدین گفتم: «چلچلهها دارند میروند.» (۷۲) مادر گفت: «چلچلهها خبر از بهار میدهند.» و به آسمان نگاه کرد. (۸۸) در حیاط کلیسا، زیر سقف ایوان، یک لانهٔ چلچله بود که هر سال میآمدند و میرفتند. من دوست داشتم به چلچلهها نگاه کنم. (۹۴) چلچلهها از راه رسیده بودند و داشتند برای خودشان لانه درست میکردند. یکی از چلچلهها به پنجره من نزدیک شد. (۹۸) چلچلهها هم مثل آدمها به سفر میروند و برمیگردند. این را مادر بزرگم میگفت. (۱۰۴)ادامه دارد...محمدرضا روزبه@Mohammadrezarouzbeh