.تیتر: مجاری بشاش(!).هفت سالم بود. کلاس اول دبستان بودم. اواخر دهه شصت کذایی. دبستان "فرخی" میرفتم که توی یه ساختمان خیلی قدیمی بود. انتهای یه بنبست باریک که با یه دالان باریکتر شروع میشد. بعد به حیاط مدرسه میرسید و در انتها هم کلاسها قرار داشتند. از این دبستان، تروماهای زیادی برام باقی مونده که حالا شاید بعدا چند تاش را براتون تعریف کردم ولی عجالتا همین را بگویم که سرویسهای بهداشتی مدرسه در همون دالان ابتدایی قرار داشت و بر خلاف اسمش به غایت "غیربهداشتی" بود. از همان دالان که رد میشدم نفسم را حبس میکردم که بویش به دماغم نخورد. یک مکان نمورِ تاریکِ ترسناکِ متعفن با سنگهای توالت قدیمی مخروطی شکل که انتهایش به مرکز کره زمین وصل بود و برای یه آدم بالغ هم خطرناک بود چه برسه به بچههای کوچولوی دبستانی.خلاصه این وضعیت تراژیک باعث میشد که من هیچوقت نخوام در مدرسه، دستشویی بروم و خودم را برای رسیدن به توالت عزیزِ(!) خونه نگه میداشتم که خب برای بچه و حتی برای آدم بالغ هم کار سالمی نیست.مدرسه تا خانه راه طولانیای نبود و حدود پانزده دقیقه پیاده طول میکشید. یه بار که به دلیل خوردن مایعات زیاد این نگه داشتن طولانی شده بود بعد از تعطیل شدن مدرسه شروع به دویدن به سمت خانه کردم ولی تلاشهایم برای نگه داشتن آن حجم از سیالات در مثانه کوچک آن موقعم در نهایت ناموفق بود و در میانه راه، جایی تیر از کمان ماهیچههای اسفنگتری مجاری اداریام در رفت و شلوارم را مرطوب کرد.خیلی خجالت میکشیدم و بر سرعتم افزودم که زودتر به خانه برسم. از طرفی و نمیدانم به چه دلیلی فکر میکردم که مورد عتاب و خطاب مامان قرار خواهم گرفت. با استرس به خانه رسیدم و مامان تا چشمهای نگران من را دید آغوشش را باز کرد و گفت: فدای سرت عزیزم هیچ اشکالی نداره.اینقدر این برخورد، خوب تو ذهنم ثبت شده که حالا هم بعد از بیش از سی سال از اون موقع هر وقت یادش میافتم لبخند رو لبم میشینه