🟩چه کشکی, چه پشمیچوپانی گله اش را به صحرا میبرد و در راه به درخت گردوی تنومندی رسید!از آن بالا رفت…
انتشار: 2026/08/15 17:25 UTCدریافت: 2026/08/15 22:31 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 22:31 UTC
🟩چه کشکی, چه پشمیچوپانی گله اش را به صحرا میبرد و در راه به درخت گردوی تنومندی رسید!از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت،خواست فرود آید ترسید!دید نزدیک است که بیفتد در حال مستاصل شد٬از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت: ای امامزاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم!قدری باد ساکت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا کرده و خود را محکم گرفت!دوباره گفت:ای امامزاده خدا راضی نمی شود که زن و بچه من از فقر بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی نصف گله مال تو و نصفی هم برای خودم!قدری پایین تر آمد٬وقتی که نزدیک تنه درخت رسید گفت: ای امامزاده نصف گله را چطور نگهداری می کنی؟آنهار ا خودم نگهداری می کنم در عوض کشک و پشم نصف گله را به تو می دهم!نزدیک زمین که شد گفت: بالاخره چوپان هم که بی مزد نمی شود کشکش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد!وقتی پایش به زمین رسید رو به امامزاده گفت:مرد حسابی چه کشکی چه پشمی؟ما از هول خودمان یک غلطی کردیم@mohammad_nari



