نشسته بودم تو سیاهی شب، زُل زده بودم به آسمون؛ که نشست کنارم گفت: "قبول داری مثل خودت بود؟ خود خواه…
انتشار: 2026/08/27 14:40 UTCدریافت: 2026/08/27 14:40 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/27 14:40 UTC
نشسته بودم تو سیاهی شب، زُل زده بودم به آسمون؛ که نشست کنارم گفت: "قبول داری مثل خودت بود؟ خود خواه بود و فقط خودش رو میدید؟ توام که دنبال یکی مثل خودت بودی!" اشکام دونه دونه میریخت و سرم رو تکون میدادم و میگفتم: دیگه مهم نیست مثل خودم بود یا نه، مهم این بود وقتی یکی مثل خودم رو پیدا کردم، سعی کردم دیگه خودم نباشم و شکستم! سعی کردم بهش با هر زبونِ بی زبونی بفهمونم که دوستش دارم، ولی شاید دوست داشتنم کافی نبود! من چی میخواستم؟ جز اینکه دوستم داشته باشه.
