برای ۳۵ تا ۴۲ ساله ها@meyguon
انتشار: 2026/08/24 08:55 UTCدریافت: 2026/08/24 10:20 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/24 10:20 UTC
برای ۳۵ تا ۴۲ ساله ها@meyguon
پستهای تلگرام — 🌺میگون در گذر زمان🌺
عزیزم، بودن با یه آدم جدید برای اینکه فقط یه آدم دیگه رو فراموش کنی، مثل اینه که وام بگیری تا وام قبلیت رو صاف کنی.آخرش نهتنها مشکلت حل نشده، یه بدهی جدید هم به قبلی اضافه کردی .بعضی زخما رو از ریشه باید درمان کرد.Zhuaan@meyguon
🌸این روزها مشغلههای روزمره، شکل منظم و آرامِ خانهداری قدیم را از بسیاری از خانهها گرفته است.یادم میآید وقتی بچه بودم، مادرم هر دوشنبه، سرِ ساعت، لباس میشست. لباسشویی را در حمام گذاشته بود؛ چون آن سالها حمامها بزرگتر بودند و معمولاً پیش از ورود به حمام، رختکنی تعبیه میشد. حالا که فکر میکنم، چه فکر جالبی بود؛ با حفظ حریم شخصی، لباسهایت را درمیآوردی و بعد از حمام، بیآنکه نگران سرما خوردن باشی، فرصت داشتی لباس تمیزت را بپوشی.من عاشق بوی تمیزی و بوی تایدی بودم که هفتهای یکبار در اتاقها میپیچید. وقتی مادرم پردههای نازک و توری را در لباسشویی غرق آب میکرد، من بوی اندک خاک نشسته بر پردهها را که حالا با رطوبت آمیخته بود، نفس میکشیدم.ظهرهای داغ تابستان، وقتی مادرم پردههای نیمهخیس را به چوب پردهها میآویخت تا بیچروک خشک شوند، دور از چشمش صورتم را که از گرما ملتهب و داغ بود، به پرده میچسباندم و از خنکای لذتبخش آن، تنم میلرزید.ما تا هفته بعد لباسهای تمیز داشتیم؛ و هفته بعد، روز از نو، روزی از نو...اما این روزها، هر فرصتی که پیدا شود، دکمه روشن شدن لباسشویی زده میشود و کل این فرایند به پایان میرسد. نه لذتی در آن هست، نه طعمی از آن دلخوشیهای کودکانه که بخواهی آرامآرام مزهشان کنی. هرچه هست، شبیه وظیفهای خودکار انجام میشود.چند شب پیش، نیمهشب، در تاریکی، سبد لباسهای شستهشده را به حیاط خلوت بردم تا روی بند پهن کنم. حتی به خودم زحمت ندادم چراغ را روشن کنم.اما هنگام پهن کردن سومین تیشرت، ناگهان از خودم پرسیدم:«چی شد که دیگر از تاریکی نمیترسم؟»من مگر همان دختربچهای نبودم که شبها از رفتن به حیاط میترسیدم، چون شنیده بودم چند شب قبل، چند خانه آنطرفتر، دزد آمده است؟اصلاً کی اینقدر شیردل شدم؟به تیشرت چهارم که رسیدم، با خودم گفتم:«از روزی که با سیاهیِ درون آدمها مواجه شدم.»از روزی که فهمیدم آدمهایی که میخندند، اما درونشان چیز دیگری میگذرد، گاهی از هر تاریکیِ شبانهای ترسناکترند.آخرین لباس را روی بند انداختم و به سمت روشناییِ داخل خانه برگشتم.حجم تاریکی را پشت سرم، در حیاط خلوت، رها کردم و دیگر به آن نگاه نکردم.نه از آن رو که دیگر از تاریکی نمیترسم؛بلکه چون بعد از شناختن تاریکیِ آدمها، فهمیدهام هیچ شبِ سیاهی، به اندازه بعضی آدمها تاریک نیست.#عادله_زمانی @meyguon
_بساطِ زرنگی هایتان را اطراف آدم هایساده و مهربان پهن نکنید، انصاف نیست!کاش آدم هایی که انتخاب کرده اندخوب باشند را پشیمان نکنیددنیایمان به اندازه ی کافی آدم زرنگ دارددست از سر این نسل اصیل رو به انقراض برداریدباور کنید؛ حتی کوچکترین ضربهبه این جور آدم ها تاوان داردیادم می آید مادرم همیشه می گفت:''خدا بدجور پشت آدمهای ساده ایستاده''حواستان باشد، مبادا خدا را عصبانی کنید! 🖋 #نرگس_صرافیان_طوفان@meyguon
وصیت مرد به همسرش#صبا_اکبری@meyguon
#عکس_روز آقای حاج #اسماعیل_سلیمانی۲۸ #امرداد۴۰۵ حاج اسماعیل سلیمانی مردی از نسل گذشته که نگاهش، بیش از هر کلامی سخن میگوید.خیرهشدن چشمانش به نقطهای دور، گویی حکایت از خاطرهای در ذهن او دارد؛ نگاهی عمیق، آرام و پر از تأمل که انگار در آن سوی قاب، چیزی را جستوجو میکند؛ شاید خاطرهای از روزگار جوانی، آدمهای گذشته یا کوچههایی که سالها پیش از کنارشان گذشته است.گاهی یک عکس فقط چهره یک انسان را ثبت نمیکند؛ نگاه او را به بخشی از تاریخ تبدیل میکند.و نگاه حاج اسماعیل در این قاب، از همان نگاههایی است که آدم را وادار میکند لحظهای مکث کند و به گذشته بیندیشد.یادگارهایی از انسانها و روزگاری که با رفتنشان، بخشی از خاطرات میگون نیز در قاب عکسها باقی میماند.برایش آرزوی سلامتی و تندرستی داریم. @meyguon
کودکان را از مکتب به بیابان برده بودندعابری پرسید برای چه این کودکان را آوردهاید ؟ گفتند از برای دل پاک ایشان تا مگر دعای آنها کارگر بیفتد و باران بیاید... عابر گفت اگر دعای کودکان کارگر بودی یک معلم و یک مکتب در جهان نماندی!!#عبید_زاکانی@meyguon



