#داستان_شب 📝✨ حکایت بهلول و مرد ستمگر 📝✨💠روزی مردی نزد بهلول آمد و با ناراحتی گفت:ـ بهلول! من به کسی ظلم نکردهام، اما هرچه میکنم، کارهایم پیش نمیرود. هر روز مشکلی تازه برایم پیش میآید.بهلول نگاهی به او کرد و گفت:ـ مطمئنی به کسی ظلم نکردهای؟مرد گفت:ـ بله، مطمئنم!بهلول گفت:ـ پس بیا با هم به بازار برویم.💠در بازار، بهلول مردی پیر را دید که با چهرهای غمگین کنار دکان کوچکش نشسته بود. بهلول از او پرسید:ـ چرا ناراحتی؟پیرمرد گفت:ـ💠سالها برای این دکان زحمت کشیدم، اما همین مرد ــ و به آن مرد ثروتمند اشاره کرد ــ با زور و نفوذش دکانم را از من گرفت. من و خانوادهام را بیپناه کرد.بهلول به مرد ثروتمند نگاه کرد و گفت:ـ حالا یادت آمد؟مرد سرش را پایین انداخت.بهلول گفت:ـ💠ظلم همیشه با فریاد برنمیگردد. گاهی آهِ کسی است که دلش را شکستهای؛ گاهی دعای مادری است که نان فرزندش را از او گرفتهای؛ و گاهی روزی میرسد که همان چیزی را که با زور از دیگری گرفتهای، زندگی از تو میگیرد.مرد با نگرانی پرسید:ـ یعنی چه؟بهلول پاسخ داد:💠 دنیا حسابی دارد که شاید دیر باز شود، اما هیچگاه بسته نمیماند. حق مردم را میتوان پنهان کرد، اما نمیتوان از بین برد.💠مرد همان روز نزد پیرمرد رفت، حق او را بازگرداند و از او عذر خواست.پیرمرد اشک ریخت و گفت:ـ من از تو گذشتم؛ اما کاش پیش از آنکه دلی را بشکنی، به یاد میآوردی که دل شکسته همیشه به آسانی ترمیم نمیشود.بهلول رو به مرد کرد و گفت:🌱 «از آهِ مظلوم بترس؛زیرا برای رسیدن به آسمان، نه راه میخواهد و نه دروازه.»@MER30TV 👈💯