#داستان_شب ☯️ در شهری قدیمی، نعلبندی بود که همه او را استاد میدانستند. 🏡امیری نعلبند را برای رسیدگی به اسبهایش خواست. 🐎نعلبند را به خانه امیر بردند و اسبها را از مقابلش گذراندند.در آن میان نعلبند صدایی شنید و گفت:«همان اسب را نگه دار.» 🛑وقتی سُم اسب را بالا گرفتند، معلوم شد یکی از میخهای نعل شل شده است. 🔩امیر پرسید:«میگویند تو در کار خود استادی؛ حال بگو چرا همیشه نعل معیوب صدا میدهد؟» 🤔پیرمرد تبسمی کرد و گفت:«چون نعلی که همه میخهایش سر جایش است، محکم به سُم نشسته و بیصدا کار خودش را میکند. اما همین که یک میخ کم شود، شروع میکند به سروصدا. 🔊آدمها هم همینطورند.آن که واقعاً داناست، کمتر از دانش خود سخن میگوید. 🤫آن که واقعاً ثروتمند است، کمتر ثروتش را به رخ میکشد. 💰آن که واقعاً شریف است، کمتر از شرافت خود حرف میزند.اما هر جا دیدی کسی مدام فضیلت خود را فریاد میزند، خوب گوش کن؛ شاید آنجا یک میخ کم باشد.» 🧐امیر به صدای نعل لقشده گوش داد و با خود اندیشید که بعضی صداها، نشانهٔ قدرت نیستند؛ نشانهٔ کمبودند. 🌟از آن روز میان مردم افتاد که:«نعلی که صدا میدهد، یک میخ کم دارد.» 🔨@MER30TV 👈💯
#داستان_شب ☯️ در راه مشهد شاه عباس تصمیم گرفت دو بزرگ را امتحان کند!! 🐎بهایی که اسبش جلو میرفت گفت: این میرداماد چقدر بیعرضه است، اسبش دائم عقب میماند. 🐴شیخ بهایی گفت: کوهی از علم و دانش بر آن اسب سوار است، حیوان کشش اینهمه عظمت را ندارد. 🏔📚ساعتی بعد عقب ماند، به میرداماد گفت: این شیخ بهایی رعایت نمیکند، دائم جلو میتازد. 🏃♂️میرداماد گفت: اسب او از اینکه آدم بزرگی چون شیخ بهایی بر پشتش سوار است سر از پا نمیشناسد و میخواهد از شوق بال در آورد. 🦅✨این است "رسم رفاقت..." ❤️🤝در "غیاب" یکدیگر "حافظ آبروی" هم باشیم... 🛡🙏@MER30TV 👈💯
این حرف قرار نیست بگه آدمهای اوتیستیک حسادت، رقابت یا احساسات پیچیده ندارن.حرف سر یه چیز دیگهست:گاهی انقدر درگیر بردن میشیم که یادمون میره اصلاً برای چی وارد بازی شدیم😢شاید یه بخش مهم موفقیت اینه که تلاش کنیم، ولی لذت مسیر رو هم از خودمون نگیریم👌@MER30TV 👈💯