#قسمت_دویست_و_هفتاد_و_ششم #شاهنامه_خوانی_به_نثر ▪️افکندن اکوان دیو رستم را به دریاوقتی اکوان دیو از…
انتشار: 2026/08/14 18:31 UTCدریافت: 2026/08/15 05:09 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 05:09 UTC
#قسمت_دویست_و_هفتاد_و_ششم #شاهنامه_خوانی_به_نثر ▪️افکندن اکوان دیو رستم را به دریاوقتی اکوان دیو از دور رستم را خفته دید، مانند باد دوید تا به کنار او رسید. زمینی را که رستم بر آن خوابیده بود به شکل گرد برید و او را بلند کرد و از روی خاک او را به آسمان برافراخت. وقتی رستم بیدار شد، غمگین شد و تکانی خورد و به فکر فرو رفت و با خود گفت: "این دیو پلید دامی خونین برایم پهن کرد. افسوس بر دل و زور و این یال و کوپال و ضربه ی شمشیر و گرز من؛ از این کار دنیا خراب و همه چیز به کام افراسیاب خواهد شد. نه گودرز می ماند و نه خسرو و نه توس؛ نه تخت و تاج باقی می ماند و نه پیل و نه طبل پادشاهی. از سرانجام کار من بلا بر دنیا می بارد و سرانجام بخت من چنین تیره شده است. چه کسی از این دیو وارونه کین مرا خواهد خواست؟ کسی با او نمی تواند برابری کند."وقتی رستم تکان خورد، اکوان دیو گفت: "ای پیلتن! آرزویی بکن و بگو که از هوا اکنون تو را به کجا بیندازم؟ تو را به سوی آب بیندازم یا کوه؟ بگو که می خواهی کجا بیفتی و از سپاهت دور باشی؟ وقتی رستم به حرف او گوش داد، فهمید که کار دیو وارونه است. پس با خود گفت: "اگر مرا به کوه بزند، جسم و استخوانی برایم نمی ماند. حال هر چه بگویم خلاف آن می کند؛ زیرا او نه سوگند می شناسد و نه پیمان. اگر بگویم مرا در آب بینداز و دهان نهنگان را برایم کفن کن، این دیو وارونه مرا به کوه می افکند تا ریز ریز شوم. باید اکنون چاره ای ساخت تا تصمیم بگیرد که مرا به آب بیندازد."پس به دیو پاسخ داد: "دانایان چین در این کار حکایتی می گویند که هر کس در آب بمیرد، در دنیای دیگر آرامش نمی باید پس مرا به کوه بینداز تا ببرها و شیرها چنگال مرد دلاور را ببینند."اکوان دیو وقتی حرف رستم را شنید، مانند موج دریا فریادی برآورد و گفت: "تو را به جایی می اندازم که در دو جهان نامت گم شود. هم در اینجا به زاری بمانی و هم در دنیای دیگر آرامش نیابی. "آنگاه او را به درون دریای ژرف انداخت و شکم ماهیان را برایش کفن کرد.وقتی رستم از هوا به دریا رسید، بی درنگ شمشیر تیزش را از نیام بیرون کشید. نهنگان دریا وقتی عزم او را دیدند، از جنگیدن با او حیران شدند. رستم با دست چپ و پا شنا کرد و با دست دیگر راهی از میان درندگان دریا بازکرد. مدتی از کارش نگذشت که رهایی یافت. آری هرکس مرد جنگی باشد، کارش این چنین می شود. اگر کسی با مردانگی در کاری ایستادگی کند، زمانه او را از جا به در نمی برد؛ ولی سرشت روزگار گردنده چنین است که گاهی نوش می آورد و گاهی نیش دارد. رستم با مردانگی خودش را به یک طرف دریا کشید و به خشکی آمد و آن دشت را دید. شروع به ستایش آفریننده کرد؛ زیرا او را از بلا نجات داده بود. مدتی استراحت کرد و کمربندش را باز کرد و ببر بیان را بیرون آورد و کنار چشمه گذاشت. کمند و سلاحش را از نم زدود و زره اش را پوشید. به کنار چشمه ای که در آنجا خوابیده و دیو بر او آشفته بود، آمد. رخش در آن مرغزار نبود. و این باعث شد که مرد جهانجو با روزگار تند شود. خشمگین شد و زین و لگام را برداشت و تا بامداد به دنبال رد پای رخش رفت. همچنان پیاده در جست و جوی شکار بود تا اینکه مرغزاری در مقابلش ظاهر شد. آبهای روان فراوانی در آنجا بود و همه جا بلبل ها و قناری ها مشغول نغمه سرایی بودند. چوپان اسب های افراسیاب در آن بیشه به خواب رفته بود. رخش مانند دیوی در میان مادیان های گله افتاده، فریاد می کشید. وقتی رستم او را دید، کمند پادشاهی خود را انداخت و سرش را به بند آورد. گرد از روی رخش پاک کرد و زین بر پشتش گذاشت و نام خداوند نیکی دهنده را بر زبان آورد. لگام بر سر رخش گذاشت و سوار شد و دست بر شمشیر تیزش گذاشت. با شمشیر به سوی گله ی اسب ها تاخت و نام خداوند را بر زبان آورد. چوپان وقتی فریاد اسب ها را شنید، سرآسیمه از خواب بیدار شد. سوارانی که با او در خواب بودند، سوار اسب ها شدند و هر کدام کمند و کمانی به دست گرفتند تا ببینند کیست که قصد اسب ها را کرده است؟ ببینند که چه کسی جرأت آمدن به آن مرغزار و نزدیک شدن به آن همه سوار را می کند؟ سواران تاختند تا شاید بتوانند آن پوست شیر را بدرند. وقتی رستم شتاب سواران را دید، به تندی شمشیر تیزش را از نیام بیرون آورد و مانند شیر غرید و نامش را گفت: "من رستم پسر دستان سام هستم." آنگاه با شمشیر دوسوم سواران را کشت. چوپان که چنین دید، گریزان شد و رستم در حالی که زه کمان را به بازو گرفته بود، به دنبالش افتاد.برگردان به نثر: #سیدعلی_شاهری@MER30TV 👈💯