#داستان_شب 💫🌳در جنگلی دسته ای از حیوانات زندگی می کردند. در آن حوالی شیری هم زندگی می کرد که مدام در حال شکار بود. روزی حیوانات با خود فکر کردند که با شیر قراری بگذارند. 🌲پیمان چنین بود که هر روز قرعه انداخته و به نام هر حیوانی که افتاد خود را غذای شیر می کند. روزها گذشت و نوبت خرگوش رسید. خرگوش که نمی خواست غذای شیر شود گفت ای یاران به من مهلت دهید تا شر این شیر را از سر شما دور کنم.🌳حیوانات از ترس شیر با او مخالفت می کنند. اما او در رفتن به سوی شیر کمی تأخیر می کند. شیر که در انتظار غذای خود بود از این تأخیر عصبانی می شود و می خواهد از حیوانات انتقام بگیرد که خرگوش از راه می رسد. 🌲خرگوش که عصبانیت شیر را می بیند به او می گوید امانم بده تا عذرم را بیان کنم و این گونه داستان خود را بیان می کند: من امروز برای انجام وظیفه به همراه خرگوشی خدمت شما می آمدم اما در وسط راه شیری به طرف ما آمد و می خواست هر دوی ما را بگیرد من به او گفتم ما غذای شاهنشاه هستیم اما او گفت من، هم تو هم شاه تو را پاره پاره می کنم.🌳 او خرگوش دیگر را گرو نگه داشته است تا من بیایم و شما را پیش او ببرم. او راه را بسته است و حیوانات دیگر نمی توانند از آنجا عبور کنند و مقرری خود را به شما برسانند.🌲شیر گفت اگر راست گفته ای در پیشاپیش من برو تا من جزای آن شیر را بدهم اما اگر دروغ گفته باشی سزای تو را کف دستت می گذارم.🌳خرگوش با شیر همراه گشته و او را به سوی چاه برد. زمانی که به نزدیکی چاه رسیدند خرگوش عقب رفت و گفت من از ترس دیگر توانایی رفتن ندارم. آن شیر در همین چاه ساکن است. شیر خرگوش را به آغوش کشید و تا نزدیک چاه آمدند. 🌲هنگامی که به چاه نگریستند عکس شیری را دیدند که خرگوشی را در بغل خود نگه داشته است. شیر خرگوش را کنار گذاشته و به داخل آب چاه جست زد و به همان چاهی که خود کنده بود افتاد و به هلاکت رسید.مثنوی معنوی @MER30TV👈💯
#قسمت_دویست_و_هفتاد_و_هفتم#شاهنامه_خوانی_به_نثر ▪️آمدن افراسیاب به دیدار اسب ها و کشتن رستم اکوان دیو راافراسیاب از تعجب بسیار با شتابی همچون باد برای دیدن اسب ها آمد. او با خود باده و رامشگران و پهلوانان را آورده بود تا اندیشه اش را از دل بزداید. به جایی رسید که چوپان گله ی اسب ها را هر سال در آن دشت و کنار آن چشمه رها می کرد. وقتی نزدیک آن مرغزار شد، از اسب ها و چوپان نشانی نیافت. پی در پی فریاد و خروش از دشت می آمد و اسب ها از کنار هم می گذشتند. تا اینکه گرد و غبار پای رخش از دور بر پهلوانان پدیدار شد. وقتی چوپان به نزدیک شاه توران رسید، هر چه دیده بود برایش گفت: "رستم به تنهایی گله را از دشت برد و بسیاری از ما را کشت و آنگاه از اینجا گذشت." در میان ترکان گفت و گویی برخاست و گفتند: "حال که آن جنگجو به تنهایی به جنگ آمده باید همه سلاح بپوشیم که این کار برایمان آسان شد. آیا آن چنان خوار و زبون شده ایم که یک تن ما را به خون بکشد؟ این ننگ بر ما می ماند و نمی توان این کار را این چنین رها کرد"افراسیاب به همراه چهار پیل و سپاهیان به دنبال رستم افتادند. وقتی به او نزدیک شدند، رستم کمان را از بازو بیرون آورد و باشتاب به سوی آنها تاخت و همچون بارانی که از ابر فرو ریزد، بر آنها تیر بارید و گاه نیز با شمشیر حمله می کرد. وقتی شصت مرد دلاور را برزمین افکند، همچون شیر با گرز حمله کرد و چهل نامدار دیگر را هم کشت. افراسیاب غمگین شد و پشت به او کرد. رستم چهار پیل سفید را از او گرفت و سپاهیان از دنیا ناامید شدند. رستم نامدار تا دو فرسنگ پشت سر خود، کلاه خودها را همچون ابر بهار چاک چاک کرد. وقتی برگشت هر چه از پیل و آذوقه و گله به دستش رسید، همه را برداشت. وقتی شتابان به آن چشمه بازگشت، دل جنگجویش دوباره ساز جنگ کرد. دوباره اکوان دیو به او بازخورد و گفت: "آیا هنوز از جنگ با من سیر نشده ای؟ از دریا و جنگ با نهنگ رستی و مانند پلنگی غران به دشت آمدی؟ حال دوباره همان روزگار را خواهی دید و از این پس دیگر طالب جنگ نخواهی بود."وقتی رستم حرف های دیو را شنید، مانند شیری غران خروش برآورد و کمندش را از فتراک باز کرد و آن را انداخت و کمر دیو را به بند آورد و آن را بر زین پیچید و گرز گرانش را همچون پتک آهنگران بلند کرد و آن را چنان بر سر آن دیو زد که با یک ضربه مغز سرش را پریشان کرد. آنگاه از اسب پایین آمد و خنجر آبگونش را کشید و سر جنگجوی دیو را برید و خداوند را ستایش کرد؛ زیرا در جنگ پیروزی خود را از او یافته بود.تو مر دیو را مردم بد شناسکسی کو ندارد ز یزدان سپاسهر آن کو گذشت از ره مردمیز دیوان شمر مشمر از آدمیخردگر بدین گفته ها نگرودمگر نیک معنی اش می نشنودگوان پهلوانی بود زورمندبه بازو ستبر و به بالا بلندگوان خوان و اکوان دیوش مخوانابر پهلوانی بگردان زبانچه گویی تو ای خواجه سالخورد چشیده زگیتی بسی گرم و سردکه داند که چندین نشیب و فرازبه پیش آرد این روزگار دراز؟همی بشکند گردن پیل مست؟تگ روزگار از درازی که هستدرو سور چند است و چندی نبرد؟که داند کزین گنبد تیز گردبرگردان به نثر: #سیدعلی_شاهری@MER30TV 👈💯
🎵🔸تو زیباترین آرزوی منی...❤️🎤#احسان_خواجه_امیری 🎵✍🏼#روزبه_بمانیبرام هیچ حسی شبیه تو نیستکنار تو درگیر آرامشمهمین ازتمام جهان کافیههمین که کنارت نفس میکشمبرام هیچ حسی شبیه تو نیستتو پایان هر جست و جوی منیتماشای تو عین آرامشهتوزیباترین آرزوی منی...@MER30TV 👈💯