📓زخمِ_کاریشرم دارم از خودم افراد را نشناختمدوستانِ هم قدم با باد را نشناختمبسکه دیدم از جهان آزار بعد از زادنمذرّهای از حکمتِ میلاد را نشناختمدست شستماز جهان، لبرا چو زخمی دوختمدر سکوتم قدرتِ فریاد را نشناختمروزگاری با صبوری عشق را میباختمزندگی را، لحظههای شاد را نشناختمعاقبت از پا درآوردی مرا با تیغِ هجردام را دیدم ولی صیّاد را نشناختم_قطرهقطره خونم از چشمم به دامانم چکید آنکه از من بر زمین افتاد را نشناختماز تمامِ زندگی کردی پشیمانم برومن توی عاشق کشِ جلاّد را نشناختمآخر از فرطِ جنون در انزوا دور از تو من خویش را، مقصود را، میعاد را نشناختمزخمِ کاری عاقبت کرد از تنم جان را جدا در وجودم آن که جان میداد را نشناختم#حسن_کریمزاده👉 @mberang