به نام خدا درود بر شما، نیکاندیشان و مهرورزانِ گرامی... بینندگانِ جانما رو از قاب شبکهی اول سیما…
انتشار: 2026/08/08 07:06 UTCدریافت: 2026/08/14 00:35 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 00:35 UTC
به نام خدا درود بر شما، نیکاندیشان و مهرورزانِ گرامی... بینندگانِ جانما رو از قاب شبکهی اول سیما تماشا میکنید؛ جایی که قراره چند دقیقهای، از هیاهو و شلوغی این روزها فاصله بگیریم و برگردیم به جایی که شاید هنوز، بخشی از وجودمون دلتنگِ اونجاست... کجا؟ "به روزهای خوب کودکی..." به روزهایی که یه بسته مداد رنگییه بادکنک،یا یه بستنی از نوع یخی، میتونست تمامِ خوشبختیِ ما باشه.بعضی وقتا فکر میکنم ما آدما وقتی بزرگ میشیم، یه چیزایی رو یاد میگیریم که کاش هیچوقت یاد نمیگرفتیم!! یاد میگیریم پشت نقاب تموم دلتنگیامونو ، بغضهامون قایم بشیم، و لبخند بزنیم و بگیم :خوبم چیزیم نیست... اما کجا رفتن اون کودکیامون که واسه رسیدنِ عید، روزها رو شماره میکردیم.کجا رفتن...شایدم لازمه تا از این همه جدیت، از این همه حساب و کتاب، چند لحظهای فارغ بشیم. و فقط یه اجازه بخوایم. اجازه برای برگشتن به همون دوران کودکی. اجازه!میشود که باز برگردم به آن دنیای دیرین و به آن رویای شیرین و به آن خوشبختیِ محضی که نامش کودکیها بود... به آن شوقِ کلاسِ درس، به آن بوی نمِ باران و عطرِ دفترِ کاهی، به آن پاییزهای مهرآغازین که هر برگش سرودِ مهربانی بود... که یک جعبه مداد رنگی، رنگینکمانی بود اجازه!میشود یک شاخه گل در جیب بگذارم و باز از نو میان کیفِ چرمی، سیب بگذارم... که هرکس را که دیدم غصهای دارد، ببخشم قاچی از آن را و از لبخند پُر سازم تمامِ کوچه و پسکوچهها و هر خیابان را... اجازه!سخت دلتنگم برای خندههای از تهِ دل که فضای خانهها را مستِ خود میکرد... برای برقِ امیدی که در چشمان هر همسایه پیدا بود... برای شادی و شوری که در غوغای هر آوازهخوانِ دورهگردی بود... برای روزگاری که نه اندوهی، نه دردی بود... و شاید غصه، توپی بود بازیگوش و شیطان که دوباره در حیاطِ پُرگلِ همسایه میافتاد... اجازه!سخت دلتنگم برای صبح و برنامهی کلاسی، برای صف گرفتنها، و گاهی دیر کردنها و اخمِ خطکشِ ناظم... برای خندهی بابای پیرِ مدرسه با خشخشِ جارو که با هر برگِ پاییزی سخن میگفت... اجازه!سخت دلتنگم برای روزهایی که تمامِ پولِ توجیبی، طلوعِ آفتابِ دهریالی بود... و شاید معنیِ خوشبختیِ ما، بیخیالی بود.آخ... آخ... آخ... شما هم رفتید به اون حالوهوا؟چه روزهایی بود... یک سکه که مامانمون بهمون میدادن ، میزاشتیمش توی جیبمون تا زنگ تفریح بخوره و بریم صف بوفه وایسیم و خوراکی بخریم.یک توپ توی حیاط، و یک دنیا برای برگشتن به خونه... و واقعن چقدر ما ساده خوشبخت بودیم.اما بزرگ شدیم... و شاید توی مسیرِ بزرگ شدن، فقط قد نکشیدیم؛ از بعضی چیزهای قشنگِ زندگی هم دست کشیدیم. یاد گرفتیم قوی باشیم، اما یادمون رفت گاهی لازم نیست همیشه قوی و منطقی بود.» شاید بزرگ شدنِ واقعی این نباشه که کودک درونمون رو خاموش کنیم... شاید این باشه که دستش رو بگیریم و با خودمون بیاریمش تا امروزتا وسطِ این همه جدیت دنیای آدم بزرگا ، هنوزم از بارون لذت ببریم، از یه موسیقی قدیمی دلمون شاد بشه با همون دلِ ساده.همون شوق و شور کودکانهبگیم: اجازه!میشود یکبار دیگر باز برگردم... به آن کوچه، به آن خانه، به آن دنیای دیرین و به آن احساس شیرین و به آن خوشبخت بودنها... به آن درس و کلاس و نیمکتهایی که چوبی بود و سرشار از صفا و لطف و خوبی بود... به دنیایی که عطرِ زندگی میداد، کنار همکلاسیهای بازیگوش و شیطانی که شاد و خندهرو بودند، که شوخ و بذلهگو بودند، که غرقِ های و هو بودند... اجازه!میشود آیا بیایم باز بر تختهسیاهِ شب به خطِ نور بنویسم؟ به غیر از زنگِ بیداری.به شوقِ صبحی از اندوه و غم عاری... که گاریچی بخواند: آی برخیزید... شب رفتهست... نورِ تازه، شورِ تازه آوردم... دوباره دلخوشی و شوقِ بیاندازه آوردم... اجازه! میشود... یکبار دیگر... بار دیگر... بار دیگر... باز برگردم... اجازه! سختدلتنگمبرای فارغ از اندوهِ دنیازنــــــــــدگی کردن.#پلاتو #متن_آغاز #محاوره_فاخر #کودکی #اجتماعیشاعر: شــــــــهراد میـــــــدریپلاتو ✍ : مرتضـےحڪیمیان🔹 ᴍ ᴀ ᴛ ɴ - ᴍ ᴏ ᴊ ʀ ɪ👍 ⚡️ˡᶦᵏᵉ ˢʰᵃʳᵉ
