⚫️ مثنوی «رقیّه نامه»دخترم! دختر سه ساله ی مندر گلستان عمر ، لاله ی من ای که دائم کنار باباییهمه ش…
انتشار: 2026/07/19 16:06 UTCدریافت: 2026/08/02 13:27 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/02 13:27 UTC
⚫️ مثنوی «رقیّه نامه»دخترم! دختر سه ساله ی مندر گلستان عمر ، لاله ی من ای که دائم کنار باباییهمه شب غمگسار بابایی ای که جانت به جان من بستهستجان ما چون دو حلقه، پیوسته ست ای که از در چو میروم بیروندیده پر اشک میکنی،دل خونلیلی ای مونس روان پدرگل مأنوس با خزان پدردلِ چون شیشهات قویتر کنغم این عشق ، معنویتر کنگر دو روزی ز من جدا باشیبهتر آن است با خدا باشی چون دلت تنگ شد برای پدرغربت اهل بیت ، یاد آور!اهل بیتی که بهر حلقه ی دینگوهری چون رقیه کرد نگیندختری از خیال ، نازکتراز نسیم بهار ، چابکتردختری مثل تو سه ساله ، ولیاز بزرگان خاندان علی(ع) دختری بیکرانه چون دریادامنش مثل دامن زهرا(س)پدر او حسین ، سِبط رسولدوّمین نور مرتضی و بتولتو اگر دختر منی ، باباپاره ی پیکر منی ، بابابود او از تبار پیغمبر(ص)سرور کائنات را دختردختری بود ، از تو تنهاتراز تو مظلومتر ، شکیباترتو اگر گاه گاه تنهاییبی قرار از فِراق بابایی ،تا بگویی : کجاست بابایم؟زود پیش تو باز میآیم!او ولی هر چه گفت: بابا کو؟پدر من ، حسینِ زهرا کو؟ ، پاسخ این سؤال ، سیلی بود😔صورتش زین جواب، نیلی بود پس نهاد از سر اسیری و تبسر به دامان عمّهاش زینب گفت:عمّه! مگر چه میخواهم؟من که غیر از پدر نمیخواهم!عمّه جان! من که حرف بد نزدمحرف زشتی به هیچ احد نزدم!خصم میخواست گوشواره اگرلالهام از چه کرد پاره دگر؟!من که جدّم علی به وقت نمازداد انگشتری به اهل نیازمادرم فاطمه سه لیل و نهارنان افطار خویش کرد ایثارمن خود آن گوشواره میدادمدُرّ به آن نابکار میدادمعمّه این ناسزا و همهمه چیست؟مادر ما مگر که فاطمه نیست؟! پس بگو تازیانه کم بزننددخترم ، دخترانهام بزنند!😔 پشتم از تازیانه خم شده استمثل پهلوی مادرم شده است!گفته بودی که: مادرت ؛ زهراقامتی داشت مثل قدّ شما صورتش را چو خصم،خونین کردهیجده ساله بود و تمکین کردمن ولی طفل کوچکم ، عمّهطاقتم نیست ، کودکم، عمه!بیش از این خصم گر مرا بزندقامتم چون نهال ، میشکندعمّه جان! بر رقیّه یاری کنگر یتیمم ، یتیم داری کننیستم گر یتیم، کو پدرم؟تا ببیند سپید موی سرم... حیله چون از بنی امیه رسیدوقت جان دادن رقیه رسیدطشت را پیش دختر آوردنداز تمام پدر ، سر آوردندمن چه گویم که آن زمان چه گذشتکه بر آن طفل،ناگهان چه گذشت! شد بلند از دل خرابه فغانناله برخاست،از زمین و زمان راز ناگفتهاش چو افشا شدکربلا پیش طفل ، احیا شد گفت:"به به، خوش آمدی پدرم!از چه رو دیر آمدی به برم؟ تو کجا و پدر ، خرابه کجا!عشق،ما را کشانده تا به کجا؟ پس به دامن گذشت آن سر راآن چنانی که مادرش زهرا ، بوسه زد بر جمال بی حدّشبر گلویی که بوسه زد جدّش بوسه بر ارغوان پژمردهروی لبهای خیزران خورده بوسه بر ابروان و دیده ی اوبوسه بر هر رگ بریده ی او آن چنان زار ناله کرد و خروشکه سر از کف بداد طاقت و هوش سرِ بُبریده در فغان آمدآهش از حلق، بر زبان آمد شاه خوبان به نور دیده ی خویشبوسه زد با سر بریده ی خویشبا لب سرخگون چو لاله ی خودبر جگر گوشه ی سه ساله ی خود کس ندانست تا دگر چه گذشت؟بین آن دختر و پدر چه گذشت؟این قدر دانم آن سه ساله نهالمیوه ی عمر داد بهر وصالآن سر از کف نداد ، تا جان داددست بر سینه،جان به جانان داددست بر سینه رفت تا بر دوستتا بهشتی که مهر مادر اوسترفت و این داغ همچنان باقی استتا زمین گردد و زمان باقی استهر کجا داغ دختر و پدری استاز رقیّه در آن میان خبری است شوکت و سر فرازی اش نازم!ادب عشقبازیاش نازم!دخترم دامن رقیّه بگیرتوشه از خرمن رقیّه بگیردر جهان ، دوستدار زهرا باشمایه ی افتخار بابا باش!✍🏻افشین علاء⚫️ @masire_aramesh_114

