#یهداستان ⬅️وصیتنامهی سکوتدر دهکدهای دورافتاده، پیرمردی زندگی میکرد که سالها بود در دنیایی از…
انتشار: 2026/08/12 04:32 UTCدریافت: 2026/08/16 20:22 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/16 20:22 UTC
#یهداستان ⬅️وصیتنامهی سکوتدر دهکدهای دورافتاده، پیرمردی زندگی میکرد که سالها بود در دنیایی از سکوت مطلق به سر میبرد. او نه صدای باد را میشنید، نه صدای ریزش باران را و نه حتی صدای خندهی نوه کوچکش را. سکوت برای او نه یک آرامش، بلکه دیواری ضخیم و سرد بود که او را از تمام جهان جدا کرده بود. او با این تنهایی خو گرفته بود؛ با این که دیگر کسی نمیتوانست با او حرف بزند، او هم دیگر چیزی به کسی نمیگفت.سالها گذشت تا سرانجام، دارویی نایاب و معجزهآسا به دستش رسید. پزشک با تعجب و هیجان، روند بهبود او را دنبال کرد. پس از هفتهها، روزی فرا رسید که پیرمرد برای اولین بار، صدای تیکتاک ساعت دیواری را شنید. او با لرزشِ دست و چشمانی پر از اشک، به نزد پزشک رفت تا خبر این پیروزی بزرگ را بدهد.پزشک که از شنیدن این خبر به وجد آمده بود، گفت: «ای پیرمرد مبارک! این بزرگترین نعمت است. تصور کن خانوادهات چقدر از شنیدن این خبر خوشحال میشوند! آنها حتماً در انتظار لحظهای بودند که دوباره صدای تو را بشنوند و با هم گفتگو کنید. حتماً از شدت شادی در حال پروازند!»پیرمرد لبخندی تلخ بر لبانش نشست، نگاهی به دوردستها دوخت و با صدایی که هنوز با طنینِ شنیدنِ تازه، کمی لرزان بود، گفت: «نه دکتر... آنها هنوز چیزی نمیدانند. من هنوز به آنها نگفتهام که دوباره میشنوم.»پزشک با تعجب پرسید: «چرا؟ مگر نگاشتهای که این فرصت فوقالعادهای است برای شروع دوباره؟ چرا این سکوت را ادامه میدهی؟»پیرمرد آهی کشید و با لحنی که ترکیبی از خرد و اندوه بود، پاسخ داد: «دکتر، من این چند هفته را در سکوت سپری نکردم؛ من در سکوت، "گوش" میدادم. هر شب که شب میشد، در گوشهی اتاق مینشستم و اجازه میدادم کلماتِ آنها، مثل تیغ، از میان دیوار سکوتم عبور کنند. میشنیدم که وقتی من در اتاق نیستم، دربارهی من چه میگویند... میشنیدم که چگونه از خستگی من گلایه میکنند، چگونه از رفتارهای من شکایت میکنند و چگونه در غیاب من، رویاهای دیگری را میپرستند.»پیرمرد مکثی کرد و ادامه داد: «دکتر، حقیقت این است که من در این مدت، نه از شادیِ شنیدن، بلکه از حقیقتِ شنیدن، هراسان شدهام. من هر شب که حرفهای آنها را میشنوم، با خود میگویم: "آیا اینها همان کسانی هستند که میخواستم تمام عمرم را با آنها شریک باشم؟" و همین شنیدنها، مرا وادار کرده که هر بار، با قلمی لرزان، بخشی از وصیتنامهام را تغییر دهم تا در روزی که دیگر نیستم، حداقل ذرهای از حقِ خودم را از این سکوتِ پر از صدا، بیرون بکشم.»موســسه فــرهنگی هــنرینوآوران هــنرمنــد شــهــر"مــشـهــدهــنـرمـنــد⭐️"📷 اینستاگراممون🛡 کانال بله✈️ @MashhaDhonarmanD
