در روزگاری که علم و ايمان در کشاکش بودند، مردی برخاست که ميان این دو پلی زد و عقل را با عشق درآميخت. ابوعلی سينا، نه تنها پزشک و فيلسوفی بزرگ، بلکه انسانی جستجوگر بود؛ انسانی که در ميان جهل و دانايی، راهی به روشنايی می جست. این رمان روايت سفری است پر ماجرا كه از بخارا تا گرگانج، از گرگانج تا گرگان، از گرگان تا رى، از ری تا همدان، از همدان تا اصفهان، و از اصفهان تا آسمان ها و افلاک پيموده شد. سفری که در آن، انديشه با شور عاشقانه درآميخت. نويسنده با نگاهی انسانی و شاعرانه، به فراز و فرودهای زندگی شيخ الرئيس پرداخته و از خلوت انديشه ها و گفتگوهای رازآميز و عارفانه و فلسفى او تا گفتگوهاى اين جهانى اش در باره زندگى و علوم طبيعى با شاگردان و دانشمندان و فيلسوفان و عارفان هم عصرش سخن مى گويد، و رنج محبس و تبعيد و جستجوی آرامش در ميان طوفان قدرت و سياست را به تصوير مى كشد. اما در ژرفای داستان زندگى او، پرسشی جاودانه نهفته است: آيا دانايی می تواند انسان را از رنج برهاند؟ اين کتاب تلاشی است برای يافتن پاسخ به اين پرسش.اين كتاب توسط انتشارات مرواريد منتشر شده است. تلفن: ٠٢١۶۶۴٠٠٨۶۶t.me/marzockacademy
و بمب در مدرسه افتادمیخواستیم کمک بگیریممیخواستیم نام کودکانمان را صدا کنیماما الفبا آتش گرفته بوددر جهنمچطور آدمها با هم حرف میزنند؟در سرزمین منآوازها به کجا کوچ میکنند؟رقصها کجا پنهان میشوند؟شعرها کجا میمیرند؟و اوکه از پشتِ میلهها آب میخواهد،میخواهددندانش را قورت بدهدآی زندگی!اینها نفس کشیدن نیستنفس کشیدن نیستنفس کشیدن نیستما از مرگخالی و پر میشویمجنگها روشناندو ماشین آتشنشانینمیتواند جنایت را خاموش کندنگاه کن!دختر پنج سالهام سوختهو اسمشمثل پوست یک آبنباتدر مشتم مچاله شده!غریبگی نکننکن غریبگی پسرم!اینجا خاورمیانه استو هر کجای خاک را بکنیدوستی، عزیزی، برادریبیرون میزند.• هنر چیدمانی پایانی توسط کمپین Led By Donkeys در ساحل بورنموث انگلستان سازماندهی و برگزار شد. بیش از ۱۱،۵۰۰ دست لباس کودک که هر یک نمایانگر یک کودک کشتهشده در غزه بود در مسیری به طول پنج کیلومتر خوابانده شد.از زمان اجرای چیدمان تا امروز تعداد کودکان کشتهشده در غزه به بیش از ۲۰،۰۰۰ کودک رسیده است!@marzockacademy
خالکوبی زنان لر؛ هنگامی که پوست، دفتر خاطرات یک قوم میشوددر سرزمینی که کوههای سترگ زاگرس، شانه در شانه آسمان نهادهاند و رودهای خروشان، افسانههای هزاران ساله را زمزمه میکنند، زنان لر تاریخی را با خود حمل میکنند که نه بر کاغذ، بلکه بر پوستشان نوشته شده است. هر خال، واژهای است؛ هر نقش، جملهای است؛ و هر پیکر، کتابی است که بادهای زاگرس، هزاران سال آن را ورق زدهاند.خالکوبی در فرهنگ زنان لر، تنها نشانی از زیبایی نبود. این خطوط آبی رنگ، میراث خاموش تمدنی بودند که از ژرفای هزارههای دور، از عصر مفرغ لرستان، از روزگار نیایش خورشید، از آیین آب و کوه و بلوط، تا امروز بر تن دختران و زنان این سرزمین سفر کردهاند. پیش از آنکه قلم بر کاغذ بنشیند، سوزن بر پوست مینشست و روایت زندگی را جاودانه میکرد.وقتی مادربزرگی لر، نقش ستارهای کوچک را بر مچ دست دخترش مینشاند، تنها زخمی کوچک بر پوست نمیآفرید؛ او دعایی خاموش برای روشنایی سرنوشتش مینوشت. هنگامی که نقش خورشید بر پشت دست جوانی میشکفت، آرزوی گرمای زندگی و برکت را به جان او میبخشید. نقطههای ریز بر چانه، گلهای ظریف بر گونه، خطوط هندسی بر ساعد و نقش چشم بر دست، هر یک زبان بیصدای نسلی بودند که جهان را با رمزها و نشانهها میشناخت.در باور زنان لر، بدن تنها کالبد انسان نبود؛ محرابی بود که بر آن، آرزو، ایمان، عشق، رنج، درمان و امید نقش میبست. خالکوبی طلسمی برای دور کردن چشمزخم بود، مرهمی برای دردهای مزمن، نشانی از بلوغ، یادگاری از عشق، و گاه عهدی میان انسان و نیروهای مقدس طبیعت.شاید اگر باستانشناسان امروز با دقت به این نقشها بنگرند، همان هندسهای را خواهند یافت که بر مفرغهای شکوهمند لرستان، بر سفالهای کهن زاگرس و بر سنگنگارههای فراموششده این سرزمین دیده میشود. گویی تاریخ، از سنگ به سفال، از سفال به پارچه، و از پارچه به پوست انسان کوچ کرده است تا هیچ توفانی نتواند آن را از میان ببرد.خالکوبی زنان لر، فریاد خاموش قومی است که هرگز تاریخ خود را فراموش نکرد. این نقشها، زیور نبودند؛ شناسنامه روح یک ملت بودند. هر نقطه، ستارهای از آسمان زاگرس بود؛ هر خط، راهی که ایل از گردنههای مهآلود میپیمود؛ و هر نقش، دعایی که مادری برای آینده فرزندش بر تن خویش حک میکرد.امروز بسیاری از آن دستها زیر چینهای سالخوردگی آرام گرفتهاند و بسیاری از آن زنان، قصههایشان را با خود به خاک بردهاند؛ اما خالهای آبیرنگ هنوز زمزمه میکنند که پیش از آنکه تاریخ در کتابها نوشته شود، بر پوست زنان زاگرس حک شده بود. آنان آخرین نسخههای زنده کتابی بودند که نه کاغذ داشت، نه جلد، نه نویسنده؛ کتابی که مرکبش دوده، سوزنش استخوان، و صفحاتش قلب و پوست زنان است.پس هرگاه دست پیرزنی لر را دیدی که هنوز نقش ستاره یا گل بر آن پیداست، بدان که به دستی نمینگری؛ به موزهای زنده از چند هزار سال فرهنگ، اسطوره، عشق و پایداری چشم دوختهای. آن دست، هنوز صدای زاگرس را در رگهای خود حمل میکند و هنوز تاریخ را، آرام و خاموش، بر پوست خویش روایت میکند.t.me/marzockacademy