#چشمهایش_را_من_دزدیده_بودماز میان همهی بچهها، من شبیهترینت بودم؛چشمهایت را بیشتر از بقیه دارم و تیزی نگاهت را و تندی و تلخی ناگاه و کوتاهت را؛ حتی شمایل و گروه خونت را...انگار جهان بخشهایی از تو را، برای روز مبادایی که باورش نداشتم، در من جاگذاشته!حالا میفهمم این شباهت چه موهبتیست و چه رنجی که توصیفش را بلد نیستم. شاهنامه را از گلوی تو و میهندوستی را از "چو ایران نباشد تن من مباد" تو نوشیدم و نیوشیدم.رستم، اسفندیار، زال، حتی آن سیمرغ با صدای تو جان میگرفتند و از دل داستان بیرون میآمدند تا من با آنها زندگی کنم و بزرگ شوم. چه میدانستم روزی خودت میشوی یکی از همان قهرمانان که دخترکت باید با حسرت، از گذشته برای خودش روایت کند...تو نخستین استاد من بودی که در مکتب رنج، جهانشناسی آموخته بودی و در دانشگاه زندگی، کرسی مهربانی داشتی.اما ریاضیات ضعیف بود و دو دوتایت همیشه خیلی بیش از چهارتا درمیآمد!آشتی با طبیعت، درخت، باران، خاک و آسمان را از تو یاد گرفتم.شاخهها میشناختندت و پرندههای خانه سلامت را پاسخ میدادند.تو از دنیا رفتهای، اما از من نه؛تو در چشمهایم، در خونم، در خاطراتمدر سایهسار مهربانیو در دستهایی که میبخشندحتی در عطر خاک بارانخورده جاماندهایو من حالا با همین تکههای جاماندهاتزندگی میکنم؛ با دلتنگیِ بزرگی که این گریههاگسترهاش را نمیپوشانند...من هنوز در همان کوچهی کودکی چشمبهراه ایستادهام تا از دور بیایی و پابرهنه به سویت بدوم.بیا بابارفتن به تو نمیآید...#مریم_هاشمیمقدم نشانی صفحات من:چارسوی تاریخ در روبیکا👇rubika.ir/charsuT%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%85… فصل باران در تلگرام👇t.me/maryammoghaddam74%D8%B5%D9%81%D8%AD%… اینستاگرام👇instagram.com/maryam_hashemi_moghadam