📚 حکایت جالب وزیبا✨👌#_امانتروزی مردی قصد سفر کرد،پس خواست پولش را به شخص امانت داری بدهد.پس به نزد…
انتشار: 2026/08/11 12:46 UTCدریافت: 2026/08/13 13:41 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 13:41 UTC
📚 حکایت جالب وزیبا✨👌#_امانتروزی مردی قصد سفر کرد،پس خواست پولش را به شخص امانت داری بدهد.پس به نزد قاضی شهر رفت و به او گفت:به مسافرت می روم،می خواهم پولم را نزد تو به امانت بگذارم و پس از برگشت از تو پس بگیرم.قاضی گفت:اشکالی ندارد پولت را در آن صندوق بگذار پس مرد همین کار را کرد.وقتی از سفر برگشت،نزد قاضی رفت و امانت را از خواست.قاضی به او گفت:من تو را نمی شناسم.مرد غمگین شد و به سوی حاکم شهر رفت و قضیه را برای او شرح داد،پس حاکم گفت:فردا قاضی نزد من خواهد آمد و وقتی که در حال صحبت هستیم تو وارد شو و امانتت را بگیر.در روز بعد وقتی که قاضی نزد حاکم آمد،حاکم به او گفت:من در همین ماه به حج سفر خواهم کرد و می خواهم امور سرزمین را به تو بدهم چون من از تو چیزی جزء امانتداری ندیده ام.در این وقت صاحب امانت داخل شد و به آن ها سلام کرد و گفت:ای قاضی من نزد تو امانتی دارم.پولم را نزد تو گذاشته ام.قاضی گفت:این کلید صندوق است.پولت را بردار و برو.بعد دو روز قاضی نزد حاکم رفت تا درباره ی آن موضوع با هم صحبت کنند.پس حاکم گفت:ای قاضی امانت آن مرد را پس نگرفتیم مگر با دادن کشوری به تو!حالا با چه چیزی کشور را از تو پس بگیریم.سپس دستور به برکناری آن داد.پیامبر می فرماید:به زیادی نماز،روزه و حجشان نگاه نکنید به راستی سخن و دادن امانتشان نگاه کنید..🔜 ⿻ @marenmkl ⿻┗━❖♥️⃟🌼❖━━ 💎💜



