⭕️ یک دعوای بدون میانجیگر در کوهستان « نی بند» باخرز ✍ قاسم خرمی در داخل روستای ما در باخرز خراسان،…
انتشار: 2026/08/04 22:13 UTCدریافت: 2026/08/11 18:30 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/11 18:30 UTC
⭕️ یک دعوای بدون میانجیگر در کوهستان « نی بند» باخرز ✍ قاسم خرمی در داخل روستای ما در باخرز خراسان، دو نفری بودند که به دلیل پاره ای خرده حساب های قدیمی، همیشه برای هم خط و نشان می کشیدند.یک تعداد آدم بی طرف نیز بودند که به قول باخرزی ها « سیوا کننده» و یا میانجی گر بودند و اجازه نمی دادند که بسیاری از دعواها عمق پیدا کند و به زد و خورد منجر شود. بنابراین، این دو نفر هر وقت که قصد دعوا و زورآزمایی داشتند، معمولا این کار را در حضور جمع انجام می دادند که چند نفری واسطه شوند و اجازه درگیری ندهند، در عین حال، همین تقلا و حملاتی که برای پریدن به هم می کردند، برای دیگران بویژه برای مردم عادی ایجاد ترس می کرد. از این دو نفری که ذکرشان رفت، یکی از آنها چندسالی است که فوت کرده و نفر دوم که من این خاطره را از زبان او شنیده ام، هنوز زنده است. هر دوی آنها در کار دامداری و چوپانی بودند. وقتی تعداد گوسفندهای مردم روستا مثلا از 500 راس می گذشت، دو نفر چوپان به خدمت می گرفتند.در یکی از سالها و حسب اتفاق، این دو نفر، هردو چوپان یک گله شدند و گوسفندان را برای چرای فصلی، به کوههای «نی بند» برده بودند که منطقه ای بسیار دور افتاده از آبادی بود.فردی که هنوز در قیدحیات است تعریف می کرد که یک روز حوالی صبح در هنگام چرای گوسفندان، ما دو نفر بر سر همان موضوعات قدیمی اختلاف پیدا کردیم و بحث بالا گرفت و مثل همیشه به طرف همدیگر حمله کردیم که دعوا کنیم.اما آنروز بر خلاف دفعات قبل، میان آن کوههای بلند و ساکت، هیچ کسی به عنوان میانجی ظاهر نشد و ما دو نفر دست به یقه شدیم و بالاخره به هم پریدیم. ابتدا با چوب بر سر و کله هم می کوبیدیم تا اینکه چوب ها شکست و دچار جنگ تن به تن شدیم. یک و دو ساعته که همدیگر را زدیم، بواسطه خستگی و گرسنگی، موقتا دعوا را متوقف و اصطلاحا اعلام « آتش بس» کردیم.او می گفت که بعد از ناهاری که با هم درست کردیم و خوردیم و اندک جانی گرفتیم، دوباره شروع کردیم به بحث و جدل و در نهایت، درگیری شروع شد و تا ساعت 8 شب بی وقفه ادامه پیدا کرد و چون هوا رو به تاریکی بود و ضمنا رمه گوسفند هم « کَش کرده بود» و یا از محل پراکنده شده بود، درگیری را متوقف کردیم و بعد از سروسامان دادن گوسفندان، مختصر شامی خوردیم و با وجود درد و زخم شدید، از خستگی خوابمان برد.فردا صبح بعد از صبحانه، شروع کردیم به بازگو کردن جزئیات دعوای روز قبل و به قول امروزی ها « روایت سازی کردن» که مثلا کی بیشتر کتک زده و کی بیشتر کتک خورده و خط نشان کشیدن که اگر دو باره دعوا کنی چنین و چنان خواهیم کرد!شخص دعواگر که الان باید حدود 65 ساله باشد، می گفت : در ابتدای صحبت ها، هر دو نفر خود را برنده دعوا می دانستیم ولی وقتی خوب به این موضوع تمرکزکردیم، هر کدام به این نتیجه رسیدیم که نسبت به طرف مقابل، احتمالا کتک بیشتری خورده ایم و اگر جبران نکنیم، فردا غرور و اعتبار ما بین مردمی که خبر این دعوا را خواهند شنید، از بین خواهد رفت. بنابراین، دوباره به طرف هم حمله کردیم که کتک های خورده را جبران کنیم و چون باز کسی نبود که میانجیگری کند، این بار دعوای ما خیلی شدیدتر و طولانی تر هم شداو می گفت در روز دوم دعوا، از صبح تا نزدیک غروب بی وقفه همدیگر را کتک زدیم و دست آخر هر دو نفر از شدت خستگی و گرسنگی و درد و زخم و خونریزی و حتی شکستگی سر و دست، از پای درآمدیم و بی هوش شدیم. صبح روز سوم که چشم باز کردیم، قدرت بلند شدن نداشتیم و چون خون دهان و دماغ ما روی صورت و چشم ها پخش شده بود، اصلا جایی را نمی دیدیم و نمی دانستیم کجا هستیم و کجا باید برویم و خبری هم از گوسفندان نبود!می گفت: هر طور شده خودم را به قمقمه آب رساندم و با شستن صورت متوجه شدم که طرف دیگر دعوا به دلیل آسیب پا اصلا توان بلند شدن ندارد. به کمک او رفتم و دستش را گرفتم و بلند کردم و او هم که دید خون زیادی از سر من رفته، « مندیل» یا همان دستمال سرش را باز کرد و دور سر من پیچید و چون در آن کوهستان، دوا و دارویی همراه ما نبود دونفری ابتدا یک کتری چایی درست کردیم تا لااقل سردرد ما کمتر شود و بعد چند لقمه نانی خیس کردیم و خوردیم تا توان، گشتن و پیدا کردن گوسفندان گله را پیدا کنیم که در آن بلبشو می توانست همه آنها طعمه گرگ شود.خلاصه حرف او این بود که ما هر دو نفر، از آن دعوایی که هیچ میانجی گری نداشت، شکست خورده و آسیب دیده بیرون آمدیم و بعد از آن دو روز دعوا، ماهها طول کشید تا زخم های ما خوب شود و درد ما تسکین پیدا کند و البته برخی ضرباتی که به سر هم زده بویم، روی اعصاب و حتی چشم و بینایی ما اثر گذاشت و هیچ وقت خوب نشد. دفاع از خود در مقابل تعدی دیگران، امر لازم و افتخار آمیزی است اما باید حواسمان باشد که در غیاب میانجیگران جدی، به درگیری مستمر و فلج کننده تبدیل نشود 📌 متن کامل