بابا جونم...بابای مهربونم،میشه به دختر کوچولوت نگاه کنی...؟!بابا رضا، نذار حس کنم یتیمم، بابا.بابا…
انتشار: 2026/08/12 19:49 UTCدریافت: 2026/08/14 08:41 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/14 08:41 UTC
بابا جونم...بابای مهربونم،میشه به دختر کوچولوت نگاه کنی...؟!بابا رضا، نذار حس کنم یتیمم، بابا.بابا جون، تو دعا کنی، تو بخوای، تو بگی «خدا نه نمیاره»، ناممکنها رو ممکن میکنه، مگه نه؟تو که میدونی دستای پری کوچولوت کوتاهه از همهچی...بابا جون، مگه توی قصهای که مامان همیشه برام میگفت، نقاشیها رو زنده نکردی؟بابا رضا، تو مگه همونی نیستی که ضامن آهو شدی؟حالا نمیشه دلم منم ببینی؟منِ از آهو کمتر...بابا جون، میگن تو روی قسم به خندههای جوادت خیلی حاجت میدی؛پس تو رو به خندههاش...بابا جونم،بابا فکر کن جوادت یه خواهر کوچولو داشته...بابا...بابا تو که عادتِ جواب ندادن نداری، داری؟از ته دلم، با چشمهایی که به زورِ اشک چیزی نمیبینن، برات مینویسم.بابا، دخترت دیگه جون نداره.دلش جای شکستن نداره.خیلی شکستم، بابا...له شدم.بابا جون، دلم رو گرفتم توی دستام؛تیکهپاره شده آوردم برات.هیشکی قبولش نمیکنه.کسی رو ندارم براش حتی بگم «بابایی»...هیشکی رو ندارم جز تو.تو بلدی.تو میتونی.و من هیچی...بابا، میشنوی؟بابا، من دلم میخواد بغلم کنی.دلم میخواد توی بغلت اونقدر گریه کنم که بیدار نشم.بابا...آدما خیلی باهام بیرحم بودن.همهتنم درد میکنه.سلولبهسلولم میخواد که نباشم و بیام جایی که بتونم واقعاً سر بذارم روی دامنت.بابا...اگه نمیشه، که بشه.منو ببر پیش خودت، خب؟لطفاً بابا رضا...همینجا مینویسم که نزنم زیرش.من قولهام و بهت دادم حتی نوشتم و اینجام میگم بابا، خودت بهم نگاه کن خودت هوای پری کوچولویی که هیچ کسی رو نداره که حتی باهاش دردو دل کنه داشته باش من آدرس هیچ خونهای رو بلد نیستم جز روبهروی گنبد طلات بابا رضا تو که مبدونی کجا پیدام کنی بابا خیلی خستم خیلی میشه بیای پایین؟ میشه بغلم بگیری؟! بابا جون...من که چیز زیادی نمیخوام.نه معجزهای که همهی دنیا رو زیر و رو کنه،نه چیزی که دست هیچکس بهش نرسه.فقط یه گوشهی امن میخوام،یه جایی که بشه چند دقیقه بچه بود،گریه کرد،و نترسید که بعدش کسی بگه «باز شروع کردی...»بابا رضا،من خستهام از اینکه هی خودم رو جمع کنم.از اینکه هر بار تکههام رو از روی زمین بردارم و وانمود کنم چیزی نشده.دلم میخواد این بار یکی بگه:«ولش کن دخترم...خودت رو جمع نکن.بذار من جمعشون کنم.»بابا...من هنوز همون پری کوچولوم که فکر میکرداگر بابا بخواد،حتی ماه هم میتونه از آسمون پایین بیاد.پس اگر میتونی،یه کاری کن دوباره باور کنم.یه نشونهی کوچیک بفرست،یه چیزی که فقط خودم بفهمم.مثلاً همون شاپرکای سفید خونه آقاجونیا یه قاصدک که بیهوا بیفته توی دستم...یا حتی یه خواب کوتاه که توی اون،فقط یه بار بگی:«دخترم، دیدمت.»همین برای امشبم کافیه، بابا.ببین منو هنوز اینجام.با همین دلِ تکهپاره،نشستهام و دارم به گنبدت نگاه میکنم.اشکامو هی با پشت دست پاک میکنم و چشم میچرخونم شاید یه جا ببینمت که برام آغوش باز کردی شاید تو باشی که از پشتش صدام میزنی.#بابا_رضا ✨