👇👇👇از صحبت یاران دمشقم ملالتی پدید آمده بود. سر در بیابان قدس نهادم و با حیوانات انس گرفتم.تا وقتی که اسیر فرنگ شدم و در خندق طرابلس با جهودانم به کار گل بداشتند.یکی از رؤسای حلب که سابقهای میان ما بود گذر کرد و بشناخت و گفت: ای فلان! این چه حالت است؟!گفتم: چه گویم:همیگریختم از مردمان به کوه و به دشتکه از خدای نبودم به آدمی پرداختقیاس کن که چه حالم بود در این ساعتکه در طویله نامردمم بباید ساختپای در زنجیر پیش دوستانبه که با بیگانگان در بوستانبر حالت من رحمت آورد و به ده دینار از قیدم خلاص کرد و با خود به حلب برد و دختری که داشت به نکاح من در آورد به کابین صد دینار.مدتی بر آمد، بدخوی ستیزه روی نافرمان بود. زبان درازی کردن گرفت و عیش مرا منغّص داشتن.زن بد در سرای مرد نکوهم در این عالم است دوزخ اوزینهار از قرین بد زنهاروَ قِنا رَبَنا عذابَ النّارباری زبان تعنّت دراز کرده همیگفت: تو آن نیستی که پدر من تو را از فرنگ باز خرید؟گفتم: بلی! من آنم که به ده دینار از قید فرنگم باز خرید و به صد دینار به دست تو گرفتار کرد.شنیدم گوسپندی را بزرگیرهانید از دهان و دست گرگیشبانگه کارد در حلقش بمالیدروان گوسپند از وی بنالیدکه از چنگال گرگم در ربودیچو دیدم عاقبت خود گرگ بودی « #سعدی »@mahfelshearvaava