چند لحظه بعد صفحه عوض میشه. مجری سلام میکنه و سؤال میکنه. از جنگ، از اعدام، از لجستیک، از اهداف،…
انتشار: 2026/07/28 23:25 UTCدریافت: 2026/08/13 06:15 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 06:15 UTC
چند لحظه بعد صفحه عوض میشه. مجری سلام میکنه و سؤال میکنه. از جنگ، از اعدام، از لجستیک، از اهداف، از فقر، از غیرت. جواب میدم. آهسته. سعی میکنم شمردهشمرده حرف بزنم. هم میدونم چی بگم و هم نمیدونم. نمیدونم چون دلیل این همه اتفاق رقتانگیز برام روشن نیست. دلیل جنگ. دلیل فقر. دلیل غیرتهای بهستوهآمده. دلیل اهداف جنونآمیز. و هم میدونم چون همیشه میخونمشون. اغلب روی تخت دراز کشیدهام و همینها رو میخونم. بدون هیچ حسی. بدون هیچ باوری. فقط میخونمشون و میگذرم. از توازن قوا حرف میزنم. از هزینههای سیاسی. از فشار افکار عمومی و اهداف نظامی. کلمهها رو یکییکی کنار هم میذارم. جاهایی مکث میکنم. جاهایی سرم رو کمی پایین میارم که انگار دارم دقیق فکر میکنم. اما بیشتر جملهها رو قبلاً گفتهام. شاید توی برنامهای دیگه. شاید برای کسی دیگه. شاید هم فقط توی سرم. مجری سؤال بعدی رو میپرسه. بخشی از حرفهاش رو نفهمیدم. شنیدهام، اما نفهمیدهام. هرچه توی سرم جستوجو میکنم پیداشون نمیکنم. انگار آمدهاند و جایی برای نگه داشتنشون نبوده. چند لحظه چرخیدهاند و گم شدهاند و دیگه نمیتونم پیداشون کنم. به کلمات آخر سؤال دقت میکنم. فقط میتونم حدس بزنم سؤالش دربارهی چیه. شروع میکنم به جواب دادن. همیشه جوابهای آمادهای برای سؤالهای آماده هست. جوابهایی که نه جنگ رو تمام میکنند و نه فقر رو. نه استراتژیای رو عوض میکنند و نه از رقتانگیزی این دنیا کم میکنند. وسط حرف خودم رو گم میکنم. اصلا چرا اینجا نشستهام؟ چرا فکر کردهام که باید حرف بزنم؟ شاید چون لذت داره. اینکه بنشینی و حرفی رو بزنی و وانمود کنی که میفهمی. وانمود کنی که سر در میاری. طوری مسائل را کنار هم بذاری که انگار هدفی هست. انگار این دنیا و آدمیزاد دوپایش اصلا میفهمند. حساب و کتابی در کارشون و خلقتشون هست. مجری میگه: صدای من رو دارید؟ میگم: بله، بله. ببخشید. ارتباط برای یک لحظه قطع شد. ارتباط قطع نشده بود. فقط دیگه نمیفهمیدم چی باید بگم. چی میتونم بگم. برنامه تمام میشه. هنوز روی صندلی نشستهام. روبهروی لپتاپ. با کادری که خودم و دیوار و ۵ نقاشی بدون قاب توش پیداست. هیچ حسی ندارم. انگار قبل از این لحظه هیچچیزی نبوده و بعد از این هم قرار نیست هیچ اتفاقی بیفته. فقط نشستهام و زل زدهام به قاب توی لپتاپ. زل زدهام به کسی که توی این قاب نشسته و باید باور کنم خود من هست.گوشی رو از روی میز برمیدارم. نگاهی به اخبار میکنم. عکس ساختمونی میبینم که نصفش خراب شده. پایینتر صحبتهای چندین رئیس دولت که همگی پیروز جنگ بودند. بعد عدد کشته شدهها بود. عدد از صبح بیشتر شده. نمیدونم عدد قبلی چند بود. فقط میدونم کمتر بود. بلند میشم. زانوی راستم تیر میکشه. دستم رو به لبهی میز میگیرم و صبر میکنم تا دردش کمتر بشه.میرم آشپزخونه. در یخچال رو باز میکنم. ظرف غذای دیشب اونجاست. یک تکه نون توی کیسه مونده. ظرف غذا رو بیرون میارم. باید گرماش کنم. اما منصرف میشم. چند قاشق میخورم و میزارمش روی سینک و برمیگردم اتاق.گوشی روی میز میلرزه. کسی نوشته: کجایی حاجی؟ بیخبریم ازت.چند لحظه به پیام خیره میمونم. مینویسم: هستم. پاکش میکنم. مینویسم: درگیرم. اون رو هم پاک میکنم. چیزی نمینویسم.گوشی رو روی میز میذارم. بعد دوباره برش میدارم و روی لبهی تخت میشینم. اونقدر لبهی این تخت نشستهام که حالت تشک عوض شده. فرو رفته و دیگه برنگشته به حالت عادی. دراز میکشم. به نقاشیهای پشت لپتاپ نگاه میکنم. بدون عینک واضح نیستند. فقط چند لکهی روشن و تیرهاند روی دیوار.یادم میاد پنجتاشون رو از شنبهبازار خریدم. آخر وقت بود و فروشندهها داشتند بساطشون رو جمع میکردند. زنی میانسال این نقاشیها رو روی زمین چیده بود. چند لحظه ایستادم و نگاهشون کردم. گفت کار دستند. پرسیدم چند؟ گفت پنجتاش ۲۰ یورو. تشکر کردم و راه افتادم. چند قدم نرفته بودم که صدام کرد و پرسید پنجتاش رو چند میخوام. گفتم چند میدی؟ گفت یک یورو. دوباره پرسیدم. گفت یک یورو. یادم افتاد چند نفر گفته بودند دیوار پشت سرم توی برنامهها خالیه. برگشتم و نقاشیها رو برداشتم. چند هفته کنار میز موندند. بعد یک روز، چند دقیقه قبل از برنامه، با چسب نواری چسبوندمشون به دیوار. نه فاصلههاشون رو اندازه گرفتم و نه زیاد نگاه کردم ببینم کدوم باید کجا باشه. فقط طوری چسبوندم که توی تصویر پخش باشند و دیوار خالی دیده نشه.عینکم کنارم روی تخته. برش میدارم. لکهای که قبل از برنامه روی شیشهاش بود هنوز همونجاست. با گوشهی لباسم پاکش میکنم، اما فقط بیشتر پخش میشه. دوباره میذارمش کنار و گوشی رو برمیدارم.