یهو به خودت میای و میبینی شدی ۴۷ سال. ۴۷ سالی که یک چیزهای جستهوگریختهای از تمام اون فقط توی ذهن…
انتشار: 2026/07/28 23:24 UTCدریافت: 2026/08/13 06:15 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 06:15 UTC
یهو به خودت میای و میبینی شدی ۴۷ سال. ۴۷ سالی که یک چیزهای جستهوگریختهای از تمام اون فقط توی ذهنات باقی مونده. ۴۷ سالی که انگار هنوز فرصت نکردی حتی به خودت بیای. فرصت نکردی بفهمی کی هستی؟ چی هستی؟ کجا هستی؟ یادت نمیاد کی اولین موی سرت سفید شد. آخرین شادی واقعیات رو یادت نمیاد. نفهمیدی کی این همه چیز مثل خوردهشیشه توی ذهن و قلبت تلنبار شد که هر روز روانت رو خراش میدن. دنبال عینکم میگردم. چند دقیقهی دیگه باید در برنامهای شرکت کنم. کنار لپتاپه و شیشههاش مثل همیشه کثیفه. اعتنایی نمیکنم. روی صورتم میذارمش و دوربین رو جابهجا میکنم تا ۵ تا نقاشی پشت سرم بیایند وسط کادر.نقاشیها قاب ندارند. با چسب نواری به دیوار چسبوندهامشون. یکیشون کجه. دوربین رو کمی به سمت چپ میچرخونم تا کجی نقاشی کمتر معلوم باشه. لینک برنامه رو باز میکنم. صورتم وسط صفحه ظاهر میشه. موهام نامرتبه. دست میکشم روشون. بدتر میشه. بیخیالش میشم. روی صفحه نوشته منتظر بمانید تا میزبان شما را بپذیرد. منتظر میمونم.👇@mahdinakhlahmadi
