⚜ @Krendan ⚜مورچه به خدا گفت: «من اما سر آغاز هيچم و ريزم و نديدني. من به هيچ چشمي نخواهم آمد.» خدا…
انتشار: 2026/08/04 18:52 UTCدریافت: 2026/08/07 05:25 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/07 05:25 UTC
⚜ @Krendan ⚜مورچه به خدا گفت: «من اما سر آغاز هيچم و ريزم و نديدني. من به هيچ چشمي نخواهم آمد.» خدا گفت: «چشمي که سزاوار ديدن است مي بيند. چشم هاي من هميشه بيناست.» مورچه اين را مي دانست اما شوق گفت و گو داشت. پس دوباره گفت: «زمينت بزرگ است و من ناچيز ترينم. نبودنم را غمي نيست.» خدا گفت: «اما اگر تو نباشي پس چه کسي دانه کوچک گندم را بر دوش بکشد و راه رقصيدن نسيم را در سينه خاک باز کند؟ تو هستي و سهمي از بودن براي توست، در نبودنت کار اين کارخانه ناتمام است.» مورچه خنديد و دانه گندم دوباره از روي دوشش افتاد. خدا دانه را به سمتش هل داد. هيچ کس اما نمي دانست که در اين گوشه اي از خاک، مورچه اي با خدا گرم گفت و گوست.📚بال هايت را کجا جا گذاشتى⚜ @Krendan ⚜

