#حکایت یکی تعریف میکرد وقتی از نماز جماعت صبح بر میگشتم جماعتی را دیدم که بزور قصد سوار کردن گاو…
انتشار: 2026/07/24 08:24 UTC
#حکایت یکی تعریف میکرد وقتی از نماز جماعت صبح بر میگشتم جماعتی را دیدم که بزور قصد سوار کردن گاو نری را در ماشین داشتند.گاو مقاومت میکرد و حاضر نبود سوار ماشین بشود، من رفتم دستی به پیشانی گاو کشیدم؛گاو مطیع شد و سوار شد.من مغرور شدم و پیش خودم گفتم؛«این از برکت نماز صبح است.»وقتی رسیدم خانه دیدم مادرم گریه و زاری میکند، علت را که جویا شدم گفت «گاومان را دزدیدند!»گاو مرا شناخته بود ولی من او را نشناختم!⚜ @Krendan ⚜

