🖌 خواب سفید خواب دیدم کلمه شدهام. یادم نمیآید چه کلمهای بودم، اما حس خوبی داشتم. چند حرف کنار هم بودم؛ فقط چند حرف. سبک بودم، وزن نداشتم. هرچه فکر میکنم، نمیدانم چه بودم. پر بودم اما خالی بودم، خالی بودم اما پُر از پر. فکرم سخت مشغولش است. دلم خواب دیشب را میخواهد. همیشه روی میز ناهارخوری کتاب برای خوردن هست. این بار اما طور دیگری به سمت شام میروم. دلشورهای شوقی دارم؛ انگار جزئی از کتاب شدهام، شاید کلمهای از آن. باید خودم را پیدا کنم. نکند میخواهم دوباره به دنیا بیایم؛ با اسم و رسمی تازه. کتابها روی هم غش کردهاند؛ همیشه مستاند. کلمهٔ «شراب» وقتی به خط برسد، جمله و جملات، بلکه خودِ کتاب، به آخر نمیرسند. پشت میز هشتنفره مینشینم. صندلیها دستبهسینه به روبهرویشان نگاه میکنند. روی یکی از آنها مینشینم و دیدش را کور میکنم. یک نفس عمیق میکشم؛ سهتایش میکنم. چشمهایم را میبندم. در دلم نیت میکنم و دستم را روی یک کتاب میگذارم. انتخاب من میشود. ولی نه. کتابهای دیگر اعتراض دارند. میگویند چشم چپم کمی باز بوده. راستش را بخواهید، اعتراضشان وارد است. من شعرپرستم. این بار هر دو چشم را میبندم. یک کتاب را برمیدارم. هر سه را باز میکنم. صفحهٔ بیستوپنج، آن بالا از وسط صفحه، سلام میکند. جواب سلامم مثل همیشه بلند است. با دقت به کلمات نگاه میکنم و براندازشان میکنم. نمیدانم من باید کلمهای را انتخاب کنم یا انتخاب میشوم. زیر بعضی کلمات سخت خط کشیده شده و بعضی دیگر هایلایت شدهاند. هایلایتیها گزینههای خوبی میتوانند باشند: همبال، خطرپوش، غنچهپرور، پولکنشان. نه… اینها نبودم. کمحرف بودم؛ شاید سه چهار حرف بیشتر نداشتم. یک نقطه در ته خط نظرم را جلب میکند. میگویم: «تمامکننده هم خوبهها…» بعد به علامت سؤال فکر میکنم: «اگه جوابم رو ندن؟» این را کمی بلندتر از قبل میگویم، طوری که سهنقطه خندهاش میگیرد. با کمی مکث به او هم فکر میکنم: «میترکم اگه حرف نزنم.» ورق میزنم. ورق. ورق. صفحهٔ نودوهفت کتاب دارد با من حرف میزند: «برای کلمه گل بخر؛ بگذار لای کتاب خشک شود.» میگویم: «گل بخرم، به حرف میآد؟ جلو میآد؟» این را به نویسندهٔ کتاب، آقای کلانتری، میگویم. خواب دیشب چایم را سرد کرده است. سرد میخورمش؛ با عطر آن کلمه. رایحهای چوبی، گلی، شرقی و مرموز. صفحه به صفحه بوی عطرش را حس میکنم. هول میشوم. سریعتر ورق میزنم. بو غلیظتر و قویتر میشود. ورق میزنم. ورق. ورق. انگار دارم به خودش نزدیک میشوم. به همان کلمه. یک صفحه بیشتر نمانده است. نمیخواهم ورق بزنم. از روی پای سرشدهٔ صندلی بلند میشوم. به گفتهٔ صفحهٔ نوزده کتاب، «بیخودانه» سمت پنجره میروم. پردهٔ سفید را کنار میزنم. شهر پر از حرف است، پر از دود. حالت تهوع میگیرم. نباید حال خوبم را مهآلود کنم. برمیگردم. فاصلهٔ بین پنجره و صندلی بیست قدم است. در همین بیست قدم تصمیم میگیرم: یا باید بخوابم و خواب را ادامه بدهم، یا لابهلای کتاب دوباره متولد شوم. با همان دلشورهٔ شوقی، این بار نمینشینم. ایستاده به صفحهٔ آخر میرسم. دارم گرم میشوم. حس میکنم دارم سفید میشوم. سفیدیِ صفحه از زیر انگشتهایم بالا میآید، از دستهایم میگذرد، کنار گوشهایم مینشیند و آرامآرام به چشمهایم میرسد. سفید میبینم. میترسم، اما حالم خوب است. روی صفحهٔ سفید دست میکشم. زیر انگشتانم حروفی را احساس میکنم. صبر میکنم. گوش میکنم. صفحه خالی نیست. پر از کلمه است، پر از بوی آشنا. باز چند لحظه صبر میکنم. نفس عمیقی میکشم. دوباره صفحهٔ سفید را لمس میکنم. همهٔ کلمههایش زیبا هستند. من یکی از اینها بودهام. نمیدانم کدام. اما بودهام. حالم خیلی خوب است. همین جای کتاب را دوست دارم. دیگر عجلهای برای پیدا کردنش ندارم. تصمیمم را گرفتهام. در همین صفحه میمانم. با همان خواب ادامه میدهم.#ليلا_محمودىیادداشت نویسنده: کتاب «فرهنگوارهٔ فارسی خلاق» نوشتهٔ استاد شاهین کلانتری، براى من الهامبخش بود.@korsiii