قشقرقمن نوهی کوچک خانواده بود.با خودش فکر کرد حالا که مادربزرگ نیست شاید بهترین وقت برای این کار ب…
انتشار: 2026/08/16 14:53 UTCدریافت: 2026/08/17 06:01 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/17 06:01 UTC
قشقرقمن نوهی کوچک خانواده بود.با خودش فکر کرد حالا که مادربزرگ نیست شاید بهترین وقت برای این کار باشد.خودش هم باور نمیکرد چطور راضی به این کار شده بود.همیشه برای انجام همهچیز دودل میشد.اما اینبار تصمیمش را گرفت.سرش را از پنجره بیرون برد و وانتی را صدا کرد تا بیاید و تلویزیون قدیمی، یادگار پدربزرگ، را با خودش ببرد.در یک لحظه تمام خاطرات کودکی و آنهمه کارتون دیدنهای عصر جمعه از جلوی چشمش گذشت. دلش لرزید، مردد شد.اما دیگر دیر شده بود.تلویزیون را از پلهها پایین میبردند که ناگهان مادربزرگ سر رسید.قشقرق به پا شد.مادربزرگ فریاد زد:«فکر نمیکردم تا این حد سنگدل شده باشی! چطور دلت آمد یادگار پدربزرگ را اینقدر راحت از دست بدهیم؟»لیلا طوفانی#داستانکهای_من
