🎴هشدار به خانواده هاداستان ترانه«۴۸۲» مامان هم بالاخره از طبقه بالا اومد پایین نگاهی بهش انداختم و…
انتشار: 2026/08/25 21:10 UTCدریافت: 2026/08/26 06:30 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/26 06:30 UTC
🎴هشدار به خانواده هاداستان ترانه«۴۸۲» مامان هم بالاخره از طبقه بالا اومد پایین نگاهی بهش انداختم و گفتم :حالش چطوره؟مامان با چشمای پر از اشک گفت :نمیدونم والا راستش زیاد خوب نیست 😢لعیا سرشو تکون داد و گفت: آره پریشب حالش به هم خورد دکتر اومد بالا سرش معاینهاش کرد اما خوب حرفهای خوبی هم نزد😣 با تعجب گفتم: آخه چه مرضی داره ؟لعیا :نمیدونم حتی چند تا دکترم که معاینهاش کردن نفهمیدن دردش چیه فقط میدونم که بیش از حد داره درد میکشه و اذیت میشه. همین!!! با تعجب سرمو تکون دادم که در خونه با شدت صدا کرد. از جام پریدمو با دیدن هوشنگ که وارد خونه شد اخمی روی صورتم نشست. هوشنگ با دیدن من و مامان نگاهی به لعیا انداخت و گفت: باز که خانوادت اومدن اینجا!! @kodaknojavan🌷🌿

