🎴هشدار به خانواده هاداستان ترانه«۴۶۹» پوزخندی روی لبم نشست و گفتم :نگران نباش کاسه صبرم که لبریز ب…
انتشار: 2026/08/13 19:58 UTCدریافت: 2026/08/15 10:15 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 10:15 UTC
🎴هشدار به خانواده هاداستان ترانه«۴۶۹» پوزخندی روی لبم نشست و گفتم :نگران نباش کاسه صبرم که لبریز بشه سراغ تو هم میام پیشونی لعیا رو بوسیدم و گفتم :از این به بعد یک روز در میون میام و بهت سر میزنم هوشنگ: کسی نیست که درو برای تو باز کنه خواستم چیزی بگم که لاله پرید جلوی حرفم و گفت: اشکالی نداره درو باز نکن !اما به روح بابام قسم میخورم که اگر نزاری لعیا رو ببینم بلایی سر پسرت بیارم که بری از توی بیمارستانها و دیوونه خونهها جمعش کنی فهمیدی ؟؟؟؟هوشنگ اخمی کرد و گفت :تو اگه امیرعلی رو دوست نداشتی!! غلط کردی باهاش ازدواج کردی! لاله با خنده سرشو تکون داد و گفت: تو هم لعیارو نمیخواستی اما باهاش ازدواج کردی تا خانواده منو زجر بدی منم دقیقاً همین کار تو رو میکنم... @kodaknojavan🌷🌿



