🎴هشدار به خانواده هاداستان ترانه«۴۶۸» نگاهی به لعیا کردم که گفت :من خودمم نمیدونم مامان به حد کافی…
انتشار: 2026/08/12 16:55 UTCدریافت: 2026/08/13 20:18 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 20:18 UTC
🎴هشدار به خانواده هاداستان ترانه«۴۶۸» نگاهی به لعیا کردم که گفت :من خودمم نمیدونم مامان به حد کافی توی این زندگی دارم اذیت میشم و مجبورم که به خاطر دخترم تحمل کنم . کلافه سرمو تکون دادم و گفتم :آخه اینجوری که نمیشه. لعیا :فعلاً که شده و هوشنگم داره خوب میتازونه با حرص سرمو تکون دادم که هوشنگ وارد خونه شد.نگاهی بهم کرد و گفت: دخترتو دیدی ؟؟؟سالمه الانم بیا برو بیرون کار دارم باید برم پوزخندی زدم و گفتم: میخوام لعیا رو ببرم خونه خودم😏 هوشنگ با خنده گفت: تو نمیتونی این کارو بکنی ترانه :برای چی؟هوشنگ :چون من اجازهشو نمیدم زن منه باید همین جا بمونه! ترانه :نگو همین جا بمونه بگو زنمو دو ماهه که زندانیش کردم حداقل گوشیو بهش بده که زنگ میزنم صداشو بشنوم@kodaknojavan🌷🌿



