🎴هشدار به خانواده هاداستان ترانه«۴۶۷»لعیا با ترس گفت: نه من نمیام هوشنگ: نمیذاره و میدونم که باز…
انتشار: 2026/08/11 16:52 UTCدریافت: 2026/08/13 20:18 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/13 20:18 UTC
🎴هشدار به خانواده هاداستان ترانه«۴۶۷»لعیا با ترس گفت: نه من نمیام هوشنگ: نمیذاره و میدونم که باز قراره چیکار کنه! ترانه: انقدر ازش نترس بچهشو بذار همین جا پاشو بریم خونه ما دو سه روز که بمونی خودش برمیگرده اون وقت من میدونم باهاش چیکار کنم 😡لعیا: سلین رو تنها بزارم!؟ اصلاً فکرش رو هم نکن ترانه: آخه برای چی میدونم که سلین برات عزیزه اما هوشنگ که به سلین نمیتونه آسیب بزنه اما به خود تو چرا. لعیا اشارهای به مامان کرد و گفت: زنش که میتونه تا الان دو دفعه خودم مچشو گرفتم یه بار اومده بود بالا سر سلین بالشتو گذاشته بود روی صورتش تا بچهمو خفه کنه 😱چند ثانیه دیرتر رسیده بودم کار تموم شده بود! با وحشت گفتم :جدی میگی؟😠 لعیا سرشو تکون داد و گفت: آره هنوز که هنوزه ترس اون روز توی بدنمه @kodaknojavan🌷🌿



