🎴هشدار به خانواده هاداستان ترانه«۴۶۲»سنگ کوچیکی از رو زمین برداشت و چند ضربه به در زد اما هر چقدر…
انتشار: 2026/08/07 20:58 UTCدریافت: 2026/08/09 05:55 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/09 05:55 UTC
🎴هشدار به خانواده هاداستان ترانه«۴۶۲»سنگ کوچیکی از رو زمین برداشت و چند ضربه به در زد اما هر چقدر منتظر وایسادیم کسی درو باز نکرد کلافه نگاهی به مامان کردم و گفتم :فکر میکنی هوشنگ خونه است؟ مامان سری تکون داد و گفت: نمیدونم والا اگه خونه نباشه که لعیا درو رو باز میکنه ترانه: شاید خواهرت نمیذاره مامان: نه اون انقدر این روزا مریض شده که فکر نکنم بتونه از جاش بلند بشه کلافه از ماشین رفتم پایین زنگ درو زدم که جواب ندادن.لاله کلافه شد و شروع کرد به صدا کردن لعیا بلند بلند داد میزد و اسمشو صدا میزدحدود چند دقیقه گذشته بود یکی دوتا از همسایههاشون اومده بودن بیرون و سرک میکشیدن اما برام مهم نبود .لاله با حرص لگدی به در حیاط کوبید و دوباره گفت: @kodaknojavan🌷🌿



