دوستان جان، مولانا در این بخش یک سخن بسیار ظریف و عمیق دارد و اگر بخواهیم آن را به زبان ساده بگوییم، میگوید: هر کار نیکی الزاماً نشانهٔ رسیدن انسان به حقیقت نیست؛ میان «اجتهاد» و «عنایت» فاصلهای هست. ممکن است انسانی بسیار تلاش کند، عبادت کند، خیر برساند و ظاهراً زندگی صالحانهای داشته باشد، اما هنوز حقیقت در دل او آشکار نشده باشد. از نگاه مولانا، عنایت الهی چیزی است فراتر از صرفِ کوشش ظاهری؛ اما نکتهٔ مهم این است که وقتی عنایت حقیقی در کسی پدیدار شود، اثرش در رفتار و زندگی او نیز آشکار میشود.مولانا سپس یک نکتهٔ بسیار مهمتر میگوید: ما حق نداریم به آسانی دربارهٔ باطن آدمها حکم قطعی بدهیم. اهل ظاهر ممکن است کسی را کاملاً مردود بدانند، اما اهل دل میگویند شاید حتی در پسِ همان چیزی که ما شرّ میبینیم، حکمتی پنهان باشد که ما از آن بیخبریم. این سخن به معنای تأیید فرعون و نمرود نیست؛ بلکه یعنی حکم کردن دربارهٔ سرّ انسانها کار ما نیست. ما ظاهر را میبینیم، اما خداوند باطن و پایان راه را میبیند.مولانا بعد از این، نگاه ما را وسیعتر میکند و میگوید تمام عالم، چه بخواهیم و چه نخواهیم، آینهٔ ظهور حق است. یکی با ایمان و محبت حق را نشان میدهد و دیگری با انکار و مخالفت؛ اما حتی انکارکننده نیز بدون آنکه خودش بداند، وجود حق را در میدان ظهور و نسبت و مقابله قرار داده است. مثل یک مناظره که اگر کسی مخالف نباشد، سخنِ طرف مقابل نیز مجال ظهور کامل پیدا نمیکند. بنابراین این عالم صحنهای است که در آن هم اثبات و هم نفی، پردهای از ظهور حقیقتاند.اما مولانا اینجا ما را به یک مرحلهٔ عملیتر میبرد: یاری کردن یکدیگر در راه خدا. میگوید وقتی درویشان کنار یکدیگر جمع میشوند، برای این نیست که بلا را از میان ببرند؛ بلکه برای این است که تحمل بلا آسانتر شود. درست مانند زمانی که انسانی عزیزی را از دست داده و مردم در کنارش جمع میشوند؛ هیچکس نمیتواند مرگ را برگرداند، اما حضور دیگران وحشت و تنهایی او را سبک میکند.این جملهٔ مولانا بسیار زیباست:«المؤمنون کنفسٍ واحدة»؛ مؤمنان همچون یک جاناند.یعنی اگر حقیقت ایمان در دل کسی زنده شده باشد، درد دیگری را کاملاً بیگانه با خود نمیبیند. همانگونه که اگر دست انسان درد بگیرد، چشم و گوش و زبان نمیگویند «این دردِ دست است و به ما مربوط نیست»؛ تمام بدن برای نجات آن عضو به حرکت درمیآید.پس در سلوک، رفاقت و یاری فقط این نیست که کنار هم بنشینیم و از عشق و عرفان سخن بگوییم؛ یار واقعی آن است که هنگام سختی، خودش را در رنج یارش شریک کند. به قول مولانا، شرط یاری این است که انسان گاهی خود را در غوغا بیندازد تا یار تنها نماند.و بعد سخن به اوج دیگری میرسد:«بارى که به تن کشند چه ماند به بارى که آن را به جان کشند؟»یعنی تحمل رنج جسمانی یک چیز است، اما تحمل رنج برای حقیقت و برای خدا چیز دیگری است. سالک وقتی حقیقتاً رو به حق میرود، دیگر تمام حسابگریهای نفس نمیتواند فرمانروای او باشد.مولانا با آوردن سخن ساحران فرعون، که پس از ایمان آوردن تهدید شدند، میگوید: آنان گفتند:«لَا ضَیْرَ إِنَّا إِلَىٰ رَبِّنَا مُنقَلِبُونَ»یعنی: «باکی نیست؛ ما به سوی پروردگارمان بازمیگردیم.»این یعنی وقتی مقصد انسان حق شد، ترس از دست دادنِ چیزهایی که در راه میمانند، کمکم رنگ میبازد. دست و پا، مال و مقام، آبرو و حتی آسایش، همه وسیلهاند؛ مقصد، چیز دیگری است.و سرانجام آن شعر بسیار لطیف میآید:زهر از کف یار سیمبر بتوان خوردتلخی سخنش همچو شکر بتوان خوردیعنی اگر سخن تلخ از جانب یار حقیقی باشد، عاشق حتی تلخی او را نیز با جان میپذیرد؛ چون میداند پشت این تلخی، دردِ درمان کردن است، نه آزار دادن.🌿 اگر بخواهم تمام این فراز را در یک جمله خلاصه کنم، مولانا میگوید:سالک حقیقی کسی نیست که فقط بسیار عبادت و تلاش کند؛ کسی است که عنایت را دریابد، در ظاهر بر طریق صلاح باشد، در باطن دربارهٔ بندگان خدا داوری نکند، درد یاران را درد خود بداند و هنگامی که راه حق دشوار شد، به جای فرار از بلا، مقصد را به یاد آورد.و یک نکته را هم صریح بگویم: این متن مجوزی برای توجیه شرّ و ظلم نیست. اینکه مولانا میگوید حتی نافی حق نیز در صحنهٔ ظهور حق قرار دارد، به این معنا نیست که ظلم و باطل با حق یکیاند یا ظالم از مسئولیت خود معاف است. اینجا مولانا از توحید در نگاه به هستی سخن میگوید، نه از لغو کردن مرز اخلاقی خیر و شر.🌞 پس اهل معنا دو چشم دارند: با یک چشم، حکم ظاهر را میبینند و ظلم را ظلم مینامند؛ با چشم دیگر، سرّ تقدیر را میبینند و دربارهٔ باطن بندگان خدا عجولانه داوری نمیکنند.این است یکی از ظریفترین درسهای این فراز از فیه ما فیه:در ظاهر، مسئولِ عمل خویشیم؛ در باطن، داورِ اسرار دیگران نیستیم.#کانال_تلگرام_خورشید_عارفان
جستجوى بى پایانِ عاشقى كه پيمانه، خانه، جانانه و آرامش خود را در راهِ عشق گم كرده استاى عاشقان اى عاشقان پیمانه را گم كرده امدركنجِ ويران مانده ام، خمخانه را گم كرده امهم در پىِ بالائيان، هم من اسير خاكيانهم در پىِ هم خانه ام، هم خانه را گم كرده ام#کانال_تلگرام_خورشید_عارفان 🔴 کانال خورشیدعارفان🌞 @khorshide_arefan
🌞 خورشید عارفان 🌞🔸⭕️ #مثنوی_معنویدفتر چهارمقصهٔ آن دباغ که در بازار عطاران از بوی عطر و مشک بیهوش و رنجور شدروزی مردی دبّاغ از بازار عطرفروشان میگذشت که ناگهان از هوش رفت. مردم برای درمانش جمع شدند؛ نبضش را گرفتند، دستوصورتش را مالیدند، گلاب پاشیدند، عود و عنبر سوزاندند و حتی احتمال دادند شراب، بنگ یا حشیش مصرف کرده باشد؛ اما حال او بدتر شد و درمانده ماندند.سرانجام خانوادهاش باخبر شدند. برادر دانا و زیرکش با خود گفت: من درد او را میدانم، برادرم دباغ است و کارش پاک کردن پوست حیوانات از مدفوع و كثافات است. او به بوی بد عادت کرده و لایه های مغزش پر از بوی سرگین و مدفوع است. کمی سرگین بدبوی سگ برداشت و در آستینش پنهان کرد و با عجله به بازار آمد. و کنار برادرش نشست و با زیرکی طوری که مردم نبینند آن مدفوع بد بوی را جلو بینی برادر گرفت. زیرا داروی مغز بدبوی او همین بود. چند لحظه بعد، مَردِ دبّاغ به هوش آمد. مردم با تعجب گفتند: «این مرد جادوگر است؛ در گوش بیمار افسونی خوانده و او را درمان کرده است!»آن یکی افتاد بیهوش و خمیدچونک در بازار عطاران رسیدبوی عطرش زد ز عطاران رادتا بگردیدش سر و بر جا فتادهمچو مردار اوفتاد او بیخبرنیمروز اندر میانِ رهگذرجمع آمد خلق بر وی آن زمانجملگان لاحول گو، درمانکنانآن یکی کف بر دل او میبِراندوز گلاب، آن دیگری بر وی فشانداو نمیدانست کاندر مرتعهاز گلاب آمد ورا آن واقعه!آن یکی دستش همیمالید و سروآن دگر کهگل همیآورد ترآن بُخورِ عود و شکّر زد به هموآن دگر از پوششش میکرد کموآن دگر نبضش، که تا چون میجهد؟وان دگر بوی از دهانش میسَتَدتا که مَی خوردست، یا بنگ و حشیش؟خلق درماندند اندر بیهُشیش!پس خبر بردند خویشان را شتابکه فلان افتاده است آنجا خرابکس نمیداند که چون مصروع گشتیا چه شد کاو را فتاد از بام، طشت؟یک برادر داشت آن دباغِ زفتگُربز و دانا، بیامد زود تفتاندکی سرگینِ سگ در آستینخلق را بشکافت و آمد با حنینگفت من رنجش همیدانم ز چیستچون سبب دانی، دوا کردن جلیستچون سبب معلوم نبْوَد، مشکل استداروی رنج و، در آن صد مَحمل استچون بدانستی سبب را، سهل شددانشِ اسباب، دفع جهل شدگفت با خود: هستش اندر مغز و رگتویبرتو بویِ آن سرگینِ سگتا میان اندر حدث او تا به شبغرقِ دباغی است او روزیطلبپس چنین گفتهست جالینوس مِهآنچه عادت داشت بیمار، آنْ ش دهکز خلاف عادت است آن رنج اوپس دوای رنجش از معتاد، جوچون جُعَل گشتهست از سرگینكَشیاز گلاب آید جُعَل را بیهُشیهم از آن سرگینِ سگ، داروی اوستکه بدآن او را همی معتاد و خوست"الخبیثات الخبیثین" را بخوانرو و پشتِ این سخن را باز دانناصحان او را به عنبر یا گلابمیدوا سازند بهرِ فتحِ بابمر خبیثان را نسازد طیباتدرخور و لایق نباشد، ای ثقاتچون ز عِطر وحی کژ گشتند و گمبُد فغانشان که "تطیرنا بکم"رنج و بیماری است ما را این مقالنیست نیکو وعظتان ما را به فالگر بیاغازید نصحی آشکارما کنیم آن دم شما را سنگسارما به لغو و لهو، فربه گشتهایمدر نصیحت، خویش را نسرشتهایمهست قوتِ ما دروغ و لاف و لاغشورش معدهست ما را زین بَلاغرنج را صدتو و افزون میکنیدعقل را دارو به افیون میکنیدخلق را میراند از وی آن جوانتا علاجش را نبینند آن کسانسر به گوشش برد همچون رازگوپس نهاد آن چیز بر بینی اوکو به کف، سرگین سگ ساییده بودداروی مغز پلید، آن دیده بودساعتی شد، مرد جنبیدن گرفتخلق گفتند: این فسونی بُد شگفتکاین بخواند افسون به گوش او دمیدمرده بود، افسون به فریادش رسیدنتیجه:جنبش اهلِ فساد آن سو بُوَدکه ز ناز و غمزه و ابرو بُوَدهر کرا مشکِ نصیحت سود نیستلاجرم با بوی بَد خوکردنی استمشرکان را زان نجس خواندست حقکاندرونِ پشک زادند از سبقکِرم، کاو زادهست در سرگین، ابدمینگرداند به عنبر خویِ خَود🔻آری! وقتی کسی یک عمر به بدی، آلودگی و تیرگی خو گرفته و جان و جسمش با آنها آمیخته شده باشد، خُلقوخو و مزاجش نیز به بدی و سختی بَدَل میشود و نمیتوان بهسادگی نجاتش داد. انسانی که بذر بدی را سالها در وجود خود آبیاری و بارور کرده است، بهیکباره از درخت خرزهرهای که در وجودش به اندازهٔ فاصلهی شرق تا غرب عالم ریشه دوانده، رهایی نمییابد.#کانال_تلگرام_خورشید_عارفان 🔴 کانال خورشیدعارفان🌞 @khorshide_arefan
🌞 خورشید عارفان 🌞🔸«مولانا این ساعت در رُبع مسکون، مثل او نباشد در همهی فنون، خواه اصول، خواه فقه، و خواه نحو. و در منطق با ارباب آن به قوت معنی سخن گوید بِهْ ازیشان، و با ذوقتر ازیشان و خوبتر ازیشان، اگرش بباید و دلش بخواهد، و ملالتش مانع نیاید. و بیمزگی آن که اگر من از سَر خُرد شوم و صد سال بكوشم، ده يکِ علم و هنرِ او حاصل نتوانم کردن، آن را نادانسته انگاشته است و چنان میپندارد خود را پیش من، وقت استماع، که شرم است نمیتوانم گفتن، که بچهٔ دو ساله پیش پدر، یا همچو نومسلمانی که هیچ از مسلمانی نشنیده باشد. زهی تسلیم!»📕 #مقالات_شمس_تبریزیتصحیح:#استاد_محمدعلی_موحدص۷۳۰شمس میگوید مولانا به رغم آن دانش و منطق وافر و فقه عظیم، برابرِ من مانند کودکی دوساله نزد پدر مینشنید، گویی که هیچ نمیداند!آری این است مقام عشق و تسلیم! در برابر استاد#کانال_تلگرام_خورشید_عارفان 🔴 کانال خورشیدعارفان🌞 @khorshide_arefan
🌞 خورشید عارفان 🌞🔸⭕️ انبیا واسطۀ هدایت الهیاند حقتعالی به هر کس سخن نگوید، همچنان که پادشاهانِ دنیا به هر جُولاهه [بافنده] سخن نگویند، وزیری و نایبی نصب کردهاند که رَه به پادشاه از او بَرَند. حقتعالی هم بندهای را گُزیده تا هر که حق را طلب کند، درِ او باشد و همۀ انبیا برای این آمدهاند که رَه، جُز ایشان نیستند.#مولانا#فیه_ما_فیه#کانال_تلگرام_خورشید_عارفان 🔴 کانال خورشیدعارفان🌞 @khorshide_arefan