🌞 خورشید عارفان 🌞شیخ ابراهیم عزیز درویشیست، چون او را میبینیم از دوستان یاد میآید. مولانا شمسالدّین را عظیم عنایت بود با ایشان، پیوسته گفتی «شیخ ابراهیمِ ما» و به خود اضافت کردی. عنایت چیزی دیگر و اجتهاد کاری دیگر. انبیا به مقام نبوّت بواسطه اجتهاد نرسیدند و آن دولت به عنایت یافتند، الّا سنّت چنان است که هرکه را آن حاصل شود سیرت و زندگانی او بر طریق اجتهاد و صلاح باشد و آن هم برای عوام است تا بر ایشان و قول ایشان اعتماد کنند زیرا نظر ایشان بر باطن نمیافتد و ظاهر بیناند و چون عوام متابعت ظاهر کنند بواسطه و برکت آن به باطن راه یابند. آخر فرعون نیز اجتهاد عظیم میکرد در بذل و احسان و اشاعت خیر، الّا چون عنایت نبود لاجرم آن طاعت و اجتهاد و احسانِ او را فروغی نبود و آن جمله را بپوشانید. همچنانک امیری در قلعه با اهل قلعه احسان و خیر میکند و غرض او آنست که بر پادشاه خروج کند و طاغی شود، لاجرم آن احسانِ او را قدر و فروغی نباشد. و اگر چه به کلّی نتوان نفی عنایت کردن از فرعون و شاید که حق تعالی را با او عنایت خفی باشد؛ برای مصلحتی او را مردود گرداند زیرا پادشاه را قهر و لطف و خلعت و زندان هر دو میباید. اهل دل ازو بکلّی نفی عنایت نکنند، الّا اهل ظاهر او را بکلّی مردود دانند، و مصلحت در آنست جهت قوام ظاهر، پادشاه یکی را بر دار میکند و در ملاء خلایق جای بلند عظیم او را میآویزند اگرچه در خانه پنهان از مردم و از میخی پست نیز توان درآویختن الّا میباید که تا مردم ببینند و اعتبار گیرند و انفاذ حکم و امتثال امر پادشاه ظاهر شود. آخر همه دارها از چوب نباشد، منصب و بلندی و دولت دنیا نیز داری عظیم بلند است، چون حق تعالی خواهد که کسی را بگیرد او را در دنیا منصبی عظیم و پادشاهیی بزرگ دهد. همچون فرعون و نمرود و امثال اینها، آن همه چو داریست که حقّ تعالی ایشان را بر آنجا میکند تا جملهٔ خلایق بر آنجا مطلّع شوند. زیرا حقّ تعالی میفرماید که کُنْتُ کُنْزاً مَخْفِیًّا فَاَحْبَبْتُ اَنْ اُعْرَفَ یعنی جمله عالم را آفریدم و غرض از آن همه اظهار ما بود گاهی به لطف، گاهی به قهر، این آنچنان پادشاه نیست که ملک او را یک معرّف بس باشد اگر ذرّات عالم همه معرّف شوند در تعریف او قاصر و عاجز باشند. پس همه خلایق روز و شب اظهار حق میکنند الاّ بعضی آنند که ایشان میدانند و بر اظهار واقفند و بعضی غافلند، اَیَّامَا کَانَ اظهار حقّ ثابت میشود. همچنانکه امیری فرمود تا یکی را بزنند و تأدیب کنند، آنکس بانگ میزند و فریاد میکند و معهذا هر دو اظهار حکم امیر میکنند اگرچه آنکس از درد بانگ میزند الّا همه کس دانند که ضارب و مضروب محکوم امیرند و ازین هر دو اظهار حکم امیر پیدا میشود. آنکس که مُثبِت حقّ است اظهار میکند حقّ را همیشه و آنکس که نافی است هم مظهرست زیرا اثبات چیزی بی نفی تصوّر ندارد و بیلذّت و مزه باشد. مثلاً مناظری در محفل مسألهای گفت، اگر آنجا معارضی نباشد که «لانُسلّم» گوید او اثبات چه کند؟ و نکتهٔ او را چه ذوق باشد؟ زیرا اثبات در مقابلهٔ نفی خوش باشد. همچنین این عالم نیز محفل اظهار حقّ است بی مثبِت و نافی این محفل را رونقی نباشد و هر دو مظهر حقّند. یاران رفتند پیش میراکدشان بر ایشان خشم گرفت که «این همه اینجا چه کار دارید؟!» گفتند «این غلبهٔ ما و انبوهی ما جهت آن نیست که بر کسی ظلم کنیم، برای آنست تا خود را در تحمّل و صبر معاون باشیم و همدیگر را یاری کنیم» همچنانکه در تعزیت خلق جمع میشوند برای آن نیست که مرگ را دفع کنند، الّا غرض آنست که تا صاحب مصیبت را متسلّی شوند و از خاطرش دفع وحشت کنند. " اَلْمُؤْمِنُوْنَ کَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ " درویشان حکم یک تن دارند، اگر عضوی از اعضا درد گیرد باقی اجزا متألّم شوند. چشم دیدن خود بگذارد و گوش شنیدن و زبان گفتن، همه بر آنجا جمع شوند. شرط یاری آنست که خود را فدای یار خود کنند و خویشتن را در غوغا اندازند جهت یار، زیرا همه رو به یک چیز دارند و غرق یک بحرند، اثر ایمان و شرط اسلام این باشد. باری که به تن کشند چه ماند به باری که آن را به جان کشند؟! لَاضَیْرَ اِناّ اِلی رَبِّنَا مُنْقَلِبُوْنَ. مؤمن چون خود را فدای حقّ کند از بلا و خطر و دست و پا چرا اندیشد؟! چون سوی حقّ میرود دست و پا چه حاجت است؟ دست و پا برای آن داد تا ازو بدین طرف روان شوی لیکن چون سوی پاگر و دستگر میروی اگر از دست بروی و در پای افتی و بی دست و پا شَوی، همچون سحرهٔ فرعون میروی چه غم باشد؟ شعر: زهر از کف یار سیمبر بتوان خورد تلخی سخنش همچو شکر بتوان خورد بس با نمک است یار، بس با نمک است جایی که نمک بوَد جگر بتوان خورد والله اعلم.#فیه_ما_فیه_۴۵#کانال_تلگرام_خورشید_عارفان#خورشید_عارفان_نیاز_سالکان#خورشید_ما_همیشه_بالاست#خورشید_عارفان#امیر_علی_elf 🔴 کانال خورشیدعارفان🌞 @khorshide_arefan
جستجوى بى پایانِ عاشقى كه پيمانه، خانه، جانانه و آرامش خود را در راهِ عشق گم كرده استاى عاشقان اى عاشقان پیمانه را گم كرده امدركنجِ ويران مانده ام، خمخانه را گم كرده امهم در پىِ بالائيان، هم من اسير خاكيانهم در پىِ هم خانه ام، هم خانه را گم كرده ام#کانال_تلگرام_خورشید_عارفان 🔴 کانال خورشیدعارفان🌞 @khorshide_arefan
🌞 خورشید عارفان 🌞🔸⭕️ #مثنوی_معنویدفتر چهارمقصهٔ آن دباغ که در بازار عطاران از بوی عطر و مشک بیهوش و رنجور شدروزی مردی دبّاغ از بازار عطرفروشان میگذشت که ناگهان از هوش رفت. مردم برای درمانش جمع شدند؛ نبضش را گرفتند، دستوصورتش را مالیدند، گلاب پاشیدند، عود و عنبر سوزاندند و حتی احتمال دادند شراب، بنگ یا حشیش مصرف کرده باشد؛ اما حال او بدتر شد و درمانده ماندند.سرانجام خانوادهاش باخبر شدند. برادر دانا و زیرکش با خود گفت: من درد او را میدانم، برادرم دباغ است و کارش پاک کردن پوست حیوانات از مدفوع و كثافات است. او به بوی بد عادت کرده و لایه های مغزش پر از بوی سرگین و مدفوع است. کمی سرگین بدبوی سگ برداشت و در آستینش پنهان کرد و با عجله به بازار آمد. و کنار برادرش نشست و با زیرکی طوری که مردم نبینند آن مدفوع بد بوی را جلو بینی برادر گرفت. زیرا داروی مغز بدبوی او همین بود. چند لحظه بعد، مَردِ دبّاغ به هوش آمد. مردم با تعجب گفتند: «این مرد جادوگر است؛ در گوش بیمار افسونی خوانده و او را درمان کرده است!»آن یکی افتاد بیهوش و خمیدچونک در بازار عطاران رسیدبوی عطرش زد ز عطاران رادتا بگردیدش سر و بر جا فتادهمچو مردار اوفتاد او بیخبرنیمروز اندر میانِ رهگذرجمع آمد خلق بر وی آن زمانجملگان لاحول گو، درمانکنانآن یکی کف بر دل او میبِراندوز گلاب، آن دیگری بر وی فشانداو نمیدانست کاندر مرتعهاز گلاب آمد ورا آن واقعه!آن یکی دستش همیمالید و سروآن دگر کهگل همیآورد ترآن بُخورِ عود و شکّر زد به هموآن دگر از پوششش میکرد کموآن دگر نبضش، که تا چون میجهد؟وان دگر بوی از دهانش میسَتَدتا که مَی خوردست، یا بنگ و حشیش؟خلق درماندند اندر بیهُشیش!پس خبر بردند خویشان را شتابکه فلان افتاده است آنجا خرابکس نمیداند که چون مصروع گشتیا چه شد کاو را فتاد از بام، طشت؟یک برادر داشت آن دباغِ زفتگُربز و دانا، بیامد زود تفتاندکی سرگینِ سگ در آستینخلق را بشکافت و آمد با حنینگفت من رنجش همیدانم ز چیستچون سبب دانی، دوا کردن جلیستچون سبب معلوم نبْوَد، مشکل استداروی رنج و، در آن صد مَحمل استچون بدانستی سبب را، سهل شددانشِ اسباب، دفع جهل شدگفت با خود: هستش اندر مغز و رگتویبرتو بویِ آن سرگینِ سگتا میان اندر حدث او تا به شبغرقِ دباغی است او روزیطلبپس چنین گفتهست جالینوس مِهآنچه عادت داشت بیمار، آنْ ش دهکز خلاف عادت است آن رنج اوپس دوای رنجش از معتاد، جوچون جُعَل گشتهست از سرگینكَشیاز گلاب آید جُعَل را بیهُشیهم از آن سرگینِ سگ، داروی اوستکه بدآن او را همی معتاد و خوست"الخبیثات الخبیثین" را بخوانرو و پشتِ این سخن را باز دانناصحان او را به عنبر یا گلابمیدوا سازند بهرِ فتحِ بابمر خبیثان را نسازد طیباتدرخور و لایق نباشد، ای ثقاتچون ز عِطر وحی کژ گشتند و گمبُد فغانشان که "تطیرنا بکم"رنج و بیماری است ما را این مقالنیست نیکو وعظتان ما را به فالگر بیاغازید نصحی آشکارما کنیم آن دم شما را سنگسارما به لغو و لهو، فربه گشتهایمدر نصیحت، خویش را نسرشتهایمهست قوتِ ما دروغ و لاف و لاغشورش معدهست ما را زین بَلاغرنج را صدتو و افزون میکنیدعقل را دارو به افیون میکنیدخلق را میراند از وی آن جوانتا علاجش را نبینند آن کسانسر به گوشش برد همچون رازگوپس نهاد آن چیز بر بینی اوکو به کف، سرگین سگ ساییده بودداروی مغز پلید، آن دیده بودساعتی شد، مرد جنبیدن گرفتخلق گفتند: این فسونی بُد شگفتکاین بخواند افسون به گوش او دمیدمرده بود، افسون به فریادش رسیدنتیجه:جنبش اهلِ فساد آن سو بُوَدکه ز ناز و غمزه و ابرو بُوَدهر کرا مشکِ نصیحت سود نیستلاجرم با بوی بَد خوکردنی استمشرکان را زان نجس خواندست حقکاندرونِ پشک زادند از سبقکِرم، کاو زادهست در سرگین، ابدمینگرداند به عنبر خویِ خَود🔻آری! وقتی کسی یک عمر به بدی، آلودگی و تیرگی خو گرفته و جان و جسمش با آنها آمیخته شده باشد، خُلقوخو و مزاجش نیز به بدی و سختی بَدَل میشود و نمیتوان بهسادگی نجاتش داد. انسانی که بذر بدی را سالها در وجود خود آبیاری و بارور کرده است، بهیکباره از درخت خرزهرهای که در وجودش به اندازهٔ فاصلهی شرق تا غرب عالم ریشه دوانده، رهایی نمییابد.#کانال_تلگرام_خورشید_عارفان 🔴 کانال خورشیدعارفان🌞 @khorshide_arefan
🌞 خورشید عارفان 🌞🔸«مولانا این ساعت در رُبع مسکون، مثل او نباشد در همهی فنون، خواه اصول، خواه فقه، و خواه نحو. و در منطق با ارباب آن به قوت معنی سخن گوید بِهْ ازیشان، و با ذوقتر ازیشان و خوبتر ازیشان، اگرش بباید و دلش بخواهد، و ملالتش مانع نیاید. و بیمزگی آن که اگر من از سَر خُرد شوم و صد سال بكوشم، ده يکِ علم و هنرِ او حاصل نتوانم کردن، آن را نادانسته انگاشته است و چنان میپندارد خود را پیش من، وقت استماع، که شرم است نمیتوانم گفتن، که بچهٔ دو ساله پیش پدر، یا همچو نومسلمانی که هیچ از مسلمانی نشنیده باشد. زهی تسلیم!»📕 #مقالات_شمس_تبریزیتصحیح:#استاد_محمدعلی_موحدص۷۳۰شمس میگوید مولانا به رغم آن دانش و منطق وافر و فقه عظیم، برابرِ من مانند کودکی دوساله نزد پدر مینشنید، گویی که هیچ نمیداند!آری این است مقام عشق و تسلیم! در برابر استاد#کانال_تلگرام_خورشید_عارفان 🔴 کانال خورشیدعارفان🌞 @khorshide_arefan
🌞 خورشید عارفان 🌞🔸⭕️ انبیا واسطۀ هدایت الهیاند حقتعالی به هر کس سخن نگوید، همچنان که پادشاهانِ دنیا به هر جُولاهه [بافنده] سخن نگویند، وزیری و نایبی نصب کردهاند که رَه به پادشاه از او بَرَند. حقتعالی هم بندهای را گُزیده تا هر که حق را طلب کند، درِ او باشد و همۀ انبیا برای این آمدهاند که رَه، جُز ایشان نیستند.#مولانا#فیه_ما_فیه#کانال_تلگرام_خورشید_عارفان 🔴 کانال خورشیدعارفان🌞 @khorshide_arefan