گفتی که عشق؟ گفتم: از جان و تن گذشتنگفتی که وصل؟ گفتم: از ما و من گذشتنایثار یعنی از دوست، چون خواست دل بریدنایثار نیست ورنه، از خویشتن گذشتنتسخیر لامکان را، بگشای بال جان رازین ره نمیتوانی، با پای تن گذشتن در امتحان پاکی باید که چون سیاوشدر آتشی خروشان از مکر و فن گذشتن ای عشق! دوری آری، تا برکهٔ زلالتباید ز درّههای لای و لجن گذشتن هر لاله یادگاریست از مرگ یاری ای بادباید که غرق خون از دشت و دمن گذشتن آزادْسرو باشی حتی اگر اسیریخوش باد چون نسیمی از هر چمن گذشتن#حسین_منزوی@Khorshid_Nevesht